تبليغاتX
سایه روشن زندگی

سایه روشن زندگی

طرح مسایل اجتماعی

 
گم‌شدن معنا در ناكجاآباد
جام جم آنلاين: اكنون ديگر همه مي‌دانند كه «معناگرايي» آسيبي جدي است كه فيلم‌ها و سريال‌هاي مناسبتي تلويزيون و فيلم‌هاي سينمايي ديني را تهديد مي‌كند. معناگرايي، سايه‌اي امن براي كارگرداناني شده است كه مي‌خواهند با خيال راحت آثاري سطحي بسازند و در مناسبت‌هاي مختلف با نام دين‌گرايي به تلويزيون و سينما تزريق كنند.

شايد بگوييد اين نظر خيلي كلي است. اما با نگاهي به آثار معناگرا در سينما و تلويزيون و گفته‌هاي كارگردانان صاحب سبك و نام درباره اين‌گونه آثار مي‌توان اين حكم را جدي‌تر از قبل صادر كرد. براي اثبات اين گفته مي‌توان به فيلمي‌كه از شبكه يك سيما پخش شد، اشاره كرد. اين فيلم «زماني براي درنگ» نام داشت و روح‌الله حجازي آن را كارگرداني كرده بود. كارگردان جواني كه فيلم «ماه جبين» را در پرونده كاري خود دارد. ماه جبين هم فيلمي‌در گونه معناگرا بود و همان فيلم بود كه اين توقع را در بيننده «زماني براي درنگ» ايجاد مي‌كرد كه با فيلمي ‌كامل‌تر از ماه جبين رودررو شود چون حجازي تمام آنچه بايد در گونه فيلم‌هاي معناگرا مي‌آموخت با ماه جبين تجربه كرده بود. اما زماني براي درنگ هم از لحاظ ساختار و هم فيلمنامه مشكلات جدي داشت.

«زماني براي درنگ» داستان مردي كارخانه‌دار به نام عزيز بود كه مي‌خواست كارخانه جديد خود را در مسير جاده يك روستا احداث كند. اما روستاييان با راهنمايي مصطفي، داماد او تلاش مي‌كردند نگذارند عزيز كه به اصطلاح پارتي‌هاي گردن كلفتي هم داشت، جاده روستاي آنها را مسدود كند چون مصطفي معتقد بود كه جاده «حق الناس» است....

زماني براي درنگ در اصل تلاش مي‌كرد دو نوع تفكر را مقابل يكديگر قرار دهد؛ يكي تفكر عزيز كه حاجي سرمايه دار بود و مناسك ظاهري دين چون رفتن به حج، نماز و... را به جاي مي‌آورد اما چون چشم دلش بسته بود نمي‌توانست از مال دنيا بگذرد و حق مردم را ناديده مي‌گرفت و تفكر ديگر كه متعلق به مصطفي بود. جواني تحصيلكرده كه در جواني حاجي شده بود، نماز سروقت را فراموش نمي‌كرد اما مي‌دانست كه در كنار مناسك ظاهري دين بايد اصول آن را هم به جا آورد و يكي از مهم‌ترين اركان دين اسلام كه در قرآن هم به آن توجه خاصي شده است توجه به حق مردم است. اين دو نوع تفكر در تقابل با يكديگر مي‌توانند چالش‌هاي بزرگي را به وجود آورند و درام‌هاي اسلامي‌ و مذهبي قوي را شكل دهند اما براي ايجاد اين فضا بايد نويسنده در وهله اول درام و شيوه درست فيلمنامه نويسي را بشناسد و در مرحله دوم با اصول و فروع دين به خوبي آشنا باشد و مهم‌تر از اين دو بداند كه چگونه مسائل مهمي‌ چون معجزه، تحول شخصيتي و حق‌الناس را به گونه‌اي براي عموم مردم بازگو كند كه براي آنها قابل فهم و باورپذير باشد.

حجازي در فيلم «زماني براي درنگ» نشانه‌هايي از دين را به تصوير كشيده بود كه طرح و بررسي آنها نياز به دقت فراوان دارد

«زماني براي درنگ» با عزيز آغاز مي‌شد؛ نقش عزيز را رضا ناجي بازي مي‌كرد‌؛ بازيگر توانايي كه اصلا انتخاب خوبي براي بازي در نقش عزيز نبود. ناجي بازيگري است كه شديدا نياز به هدايت دارد تا بتواند استعداد ذاتي خود را در بازيگري به نمايش بگذارد، ناجي را اگر رها كني و بگويي نقش يك كارخانه‌دار را بازي كن، حتما نخواهد توانست بدون هدايت كارگردان اين بازي را كامل ارائه دهد چون اين گونه نقش‌ها را تاكنون تجربه نكرده است و جنس آنها را نمي‌شناسد. عزيز خيلي سرسري به بيننده معرفي مي‌شد و بعد توپ داستان به زمين مصطفي، داماد او مي‌افتاد. مصطفي در جاده قم آمبولانسي را مي‌بيند كه در كنار جاده مانده است و زني جوان و يك كودك در كنار آن هستند. مصطفي به كمك آنها مي‌رود و زن جوان و كودك را سوار ماشين خود مي‌كند و به ناكجاآبادي مي‌رود كه قرار است در آنجا امتحان ايمان و انسانيت پس بدهد و موفق از آزمون سخت «انسان شدن» سربلند بيرون بيايد و نويد معجزه و تحول را به همسرش كه دختر عزيز است بدهد و به او مژده دهد كه مادرش سرطان ندارد و جاده حق‌الناس است و عزيز نمي‌تواند در آنجا كارخانه بسازد.

حجازي در فيلم «زماني براي درنگ» نشانه‌هايي از دين را به تصوير كشيده بود كه طرح و بررسي آنها نياز به دقت فراوان دارد و بيان آنها براي عموم مردم كاري حساس است چون اگر اين مسائل به درستي براي آنان بازگو نشود،آنها دچار سوء تفاهم درباره مسائل دين مي‌شوند.

سفر مصطفي به ناكجاآبادي كه چند كودك توسط يك زن ميانسال، يك زن جوان و يك مرد جوان نيمه ديوانه نگهداري مي‌شوند اين پرسش‌ها را در ذهن مخاطب به وجود مي‌آورد كه اينجا كجاست؟ اين كودكان متعلق به چه كسي هستند، كودكاني كه همه كاپشن به تن دارند و شلوار جين پوشيده‌اند. زن جوان كيست وچرا از ميان اينهمه شغل، حرفه دوزندگي لباس عروس را انتخاب كرده است و پرسش‌هاي بي‌جواب ديگري كه اگر كارگردان براي آنها در طول فيلم پاسخ قانع‌كننده‌اي ندهد فيلم معنا گراي او تبديل به اثري خنثي و حتي ضد معنا مي‌شود كه مخاطبان را هم سردرگم مي‌كند.

تلويزيون و شبكه يك سيما، رسانه اي عمومي‌است كه با عموم مخاطبان در ارتباط است. مخاطباني كه جمعه نمي‌توانند با استعاره‌هاي ضعيف به دنبال پيدا كردن معنا باشند.

طاهره آشياني

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

اثربخشي اساسنامه مدارس شبانه‌روزي بررسي مي‌شود

خبرگزاري فارس: كارايي و اثربخشي اساسنامه مدارس شبانه‌روزي طي نشستي علمي در شوراي عالي آموزش و پرورش بررسي مي‌شود.

به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، نشست علمي اساسنامه مدارس شبانه‌روزي توسط كميسيون اساسنامه و مقررات تحصيلي شوراي عالي آموزش و پرورش برگزار مي‌شود.
بنابراين گزارش، اين نشست صبح دوشنبه 27 آبان در شوراي عالي آموزش و پرورش با حضور تعدادي از صاحبنظران، پژوهشگران و اساتيد دانشگاه‌ها برگزار مي‌شود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 


 
چند وقت پیش یکی از دوستانم این شعررو برام فرستاد.الآن داشتم یه کم، مطالب و فایل های لب تاپم رو مرتب می کردم که دوباره دیدمش. حیفم آمد که شما هم نخونینش.مثل این که قراره داریوش خواننده از این به عنوان ترانه آخرین کارش استفاده کنه.درضمن موضوع این پست خیلی هم بیربط به دردسرهای دامپزشک نیست.هشت تا از مهره های شطرنج حیوونند خب!!!.پس یه جورایی به من هم مربوط می شه .سه چهارمش مال شما بک چهارمش هم مال من !
 
 
 
از پس پرده نگا کن
مثل شطرنجه زمونه
هرکسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه
یکی مث ما پیاده
یکی صدساله سواره
یه نفر خونه به دوشه
یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره مارو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی توی خونه تو من جلو پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم توبازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

دکتر هومن
http://www.drhooman.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی / عباس اخوین / سیاوش قمیشی / محمود دولت آبادی / محمدکریم پیرنیا / غلام حسین امیرخانی / جمشید مشایخی / مریم زندی / محمود فرشچیان / عزت ا.. انتظامی / بهرام بیضایی / سهراب سپهری / ژاله علو / احمد محمود / پرویز شاپور / حجت الله شکیبا / اکبر عبدی / مرتضی کاتوزیان / فروغ فرخزاد / محمد علی فردین / ساموئل خاکیچیان / میرزاده عشقی / کامبیز درمبخش / بیژن مرتضوی / معین / محمود کلاری / بابک بیات / حسین علیزاده / ابراهیم حاتمی کیا / محمد علی جمال زاده / پوران / جواد معروفی / مهدی سجادی / خسرو شکیبایی / شهرام ناظری / حسین لرزاده / شهره آغداشلو / مهدی هاشمی / جواد علیزاده / ناصر چشم آذر / بزرگ علوی / جهانگیر الماسی / گلاب آدینه / بنان / فرهاد مهراد / ابی حامدی / احمد میر علایی / محمد نوری / محمد علی کشاورز / آیدین آغداشلو / آرمیک / حسین خسروجردی / گوگوش / ابراهیم حقیقی / هوشنگ مرادی کرمانی / ناصر پاکشیر / غلام حسین نامی / ویگن / نادر نادرپور / شفیعی کدکنی / اصغر بیچاره / سیمین بابایی / احمد عبداللهی نیا / بهمن جلالی / اسدالله ملک / ابوالحسن صبا / ملک الشعرای بهار / احمد عربانی / محمدرضا لطفی / احمد شاملو / مرتضی حنانه / روح الله خالقی/ فریدون مشیری / ایرج جنتی عطائی
***
این وب سایت ها به همت خانم پروانه رضایی گردآوری شده اند
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

سه شنبه قبل ديدم گزارش "یاسین نمکچیان" با روتيتر "پرسه در حراجی های کتاب های صد تومانی شعر" و تيتر"چند پله پایین تر از عبور آدم ها" در صفحه ادبيات روزنامه كارگزاران منتشر شده. به چند دليل اين يادداشت را نوشتم كه مي خوانيد:
مادرم هميشه با زن هاي همسايه كه گيلاني بودند به زبان خودمان حرف مي زد؛ مادرم به زبان تاتي الموتي و آن ها به زبان گيلكي و حرف همديگر را مي فهميدند و بعد هم اولين بار وقتي به ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلكي زنگ زده بودم، تا فهميد الموتي هستم شروع كرد به گيلكي حرف زدن و با اين كه به سختي مي توانم تاتي حرف بزنم اما الموتي جوابش دادم و اين گفتگوي لذت بخش ادامه پيدا كرد.
هفته قبل زنگ زده بودم به كارگزاران و با محسن فرجي كار داشتم كه گفت آقايي مي خواهد باهات حرف بزند. گفتم كي؟ گفت ياسين نمكچيان. اسمش را شنيده بودم. مي دانستم شمالي است. تا گوشي را داد به او شروع كردم به الموتي حرف زدن و او نيز بي هيچ ترديدي، گيلكي جوابم را داد. ميانه صحبت صداي خنده بچه هاي روزنامه را ( به گمانم صداي محمدهاشم اكبرياني، چنگيز محمودزاده و فرزين شيرزادي بود) را شنيدم و بعد آقاي نمكچيان گفت: راستي دارم گزارشي درباره حراجي كتاب ها مي نويسم و بچه ها مي گويند شما با اين فضا غريبه نيستيد. گفتم بله. و چند خاطره گفتم.
وقتي گزارش، منتشر شد احساس كردم حرف هايم آن چنان كه بايد، منتقل نشده و دليل آن را الموتي حرف زدن من و ترجمه همزمان و نوشتن نمكچيان ديدم و بعد اين كه گزارش، گزارش است و نمي تواند موبه موي حرف ها باشد.

اما آن خاطره ها:
اول دبيرستان بودم؛ سال 1369. فهميدم امورتربيتي دبيرستان بخارايي قزوين دارد بچه ها را مي برد نمايشگاه تهران. تهران هميشه برايم مركز كتاب بود و نمايشگاه هم نمايشگاه كتاب. اصرار كردم من را با خودشان ببرند. گفتند نمي شود. صبح روزي كه قرار بود اتوبوس دانش آموزان بيايد تهران، بلند شدم و رفتم ميدان نظام وفا. با مكافات من را جايگزين كسي كردند كه نيامده بود. آمديم تهران و وقتي اتوبوس، جلوي نمايشگاه بين المللي ايستاد، تازه فهميدم كه نمايشگاه، نمايشگاه است اما اردوي بچه ها آمده به نمايشگاه ماشين و صنعت و نه نمايشگاه كتاب.

گذشت تا سال 1373 كه دانشگاه تهران قبول شدم. تهران را بلد نبودم. با محسن فرجي آمديم براي ثبت نام. از اول ثبت نام تا آخرش از محسن خواهش مي كردم تو رو خدا من رو ببر اون جاي تهران كه مي گن كلي كتاب توش هست.
و اولين بار محسن فرجي من را با ميدان انقلاب، نه كتابفروشي هاي نبش خيابان و ميدان كه با حراجي كتاب ها آشنا كرد.
اغلب كتاب هايم را از حراجي كتاب هاي زيرزميني و طبقه هاي مياني ساختمان هاي اداري تهيه كردم.
آن سال ها، تابستان ها مي رفتم سركار و پولش را مي دادم به مادرم كه هفته اي هزارتومان به من بدهد وخرجي يك سال درس خواندنم در دانشكده تامين بشود. بعضي اوقات مي شد كم مي آوردم يا كتابي مي ديدم كه قيمتش بالا بود و پول نداشتم بخرم. براي همين از دوستان كتاب خوان قزويني ام مي پرسيدم چه كتاب هايي مي خواهند و برايشان مي خريدم و با سودي بهشان مي فروختم ( كه متاسفانه كارگزاران نوشته سه برابر و درواقع اين چنين نبود).

يك دوره اي با شنيدن نام "عزيز و نگار" دنبال قصه آن ها راه افتادم. از اين روستا به آن روستا و از طالقان به الموت و از الموت به تنكابن و از تنكابن به اشكور و ... مي گشتم و روايت پيرمردها و پيرزن ها را جمع مي كردم. يك روز يكي از آن ها گفت اين قصه، كتاب شده.
- كي؟
- نمي دانم، از كتابفروشي اقمشه در سبزه ميدان خريديم.
نمي دانم چرا فكر كردم به تازگي خريده اند. رفتم سراغ آقاي اقمشه. گفت: بله مي فروختم اما دهه چهل، نه الان.
بعد پرسيدم: يعني يك نسخه اش را هم نداريد؟
- نه. ولي شايد بتوني از كتابفروشي فرهنگ در بازار بگيري.
آدرس را گرفتم و رفتم. كتابفروشي فرهنگ شده بود لوازم تحريري فروشي و خبري از كتاب نبود. سراغ فروشنده را گرفتم. گفتند پيرمرد رفته سوريه.
از پسركي كه فهميدم نوه پيرمرد است، شنيدم كه كتابفروشي را كه لوازم التحريري كرد، كتاب ها را برد انبار خانه.
تا ظهر، يه لنگ پا ماندم جلوي مغازه كه كارش تمام شود و بعد با هم رفتيم خانه شان؛ خانه اي كه خانه پيرمرد هم بود.
بعد من را برد به زيرزميني كه انبار كتاب ها بود.
سالني بود بزرگ با بوي كاغذ و نم و رطوبت. به در و ديوار تار عنكوبت چسبيده بود و سقف اتاق هم خيلي پايين بود. انتهاي سالن پر بود از كارتن. گفت: توي يكي از اون هاست.
- كدام يكي؟
- نمي دانم.
يكي يكي آورديم پايين. توي كارتن اول، فقط كتاب هاي چاووش خواني بود. كارتن دوم پر بود از تعزيه. سومي، ليلي و مجنون. چهارمي، شيرين و فرهاد. پنجمي، ملك جمشيد و ...
از هر كدام اين ها، يك نسخه برداشتم اما عزيز و نگار را پيدا نكرديم ( كه بعدها در كوچه حاج نايب ناصر خسرو پيدا كردم). گفتم چقدر مي شود؟
با خودم فكر مي كردم حالا كه اشتياق من را ديده، لابد پول خون پدربزرگش را خواهد خواست اما جالب بود كه براي آن ده پانزده كتابي كه برداشته بودم گفت: دو هزار تومن.
تعجب كرده بودم. ماجرا مال پنج سال پيش است.
آمدم بيرون. تا تهران، كتاب ها را لمس مي كردم و كيف مي كردم و اگرچه بوي تند رطوبت و كاغذ، اذيتم مي كرد اما خوشحال بودم كه اين همه كتاب خوب گيرم آمده.
رفتم انقلاب و دادم كتاب ها را در دو جلد برايم صحافي كردند.
از فرداي آن روز، بدنم شروع كرد به خاريدن. دستانم اول جوش زد. بعد روي سينه ام. بعد پاهايم و تمام تنم يكپارچه سرخ شد. خارش، نفسم را گرفته بود. رفتم دكتر. گفت به چيزي حساسيت پيدا كردي.
و آن جا بود كه تازه فهميدم چرا. برايش كه تعريف كردم گفت كتاب ها قديمي بودند و رفتن به آنجا برايت حساسيت آورده است.

الان هم وقتي مي روم خيابان انقلاب، پيش از آن كه سراغ كتابفروشي هاي لب خيابان بروم، سراغ حراجي كتاب ها مي روم؛ هم ارازن است و هم آني كه مي خواهيد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

با خودم عهد كرده بودم نه از انتخابات بنويسم و نه هرگز تادانه را آلوده سياست كنم اما چه كنم كه سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...

محمدرضا نوروزپورمحمدرضا نوروزپور را مي شناسيد؟
مترجم كتاب "نرم خبر سخت خبر" ... اينجا
مترجم-خبرنگار جام جم آنلاين، اولين روزنامه سايبر از سال 1381 تاكنون ... اينجا
سردبير همشهري محله 20 به مدت دو سال ... اينجا
دبير سرويس ارتباطات و رسانه ها در هفته نامه سروش به مدت سه سال
دبير سرويس بين الملل سياست خارجي روزنامه ابرار سياسي از سال 1378 تا 1381
و مهم تر از همه اين ها، وبلاگ نويس ... اينجا

چرا اين ها را نوشتم؟
چرا پرسيدم نوروزپور را مي شناسيد؟

نوشتم تا بگويم اگر اهل انتخابات هستيد...
اگر اهل چانه زدن بر سر داشته ها و نداشته هايتان هستيد ...
اگر مثل من قانع نيستيد ...
اگر مي خواهيد به حقوق تان برسيد...
اگر مي خواهيد يك وبلاگ نويس هم در مجلس داشته باشيد ...
و اگر ...

باز كه ننوشتم.

بابا مي خواستم بنويسم محمد رضا نوروزپور، متولد 1352 در شهر ري و داراي كارشناسي مترجمي زبان انگليسي از دانشگاه آزاد واحد جنوب، در حال حاضر متاهل و مترجم - خبرنگار پايگاه اينترنتي جام جم آنلاين، كانديداي انتخابات شوراي شهر شده است.

از كجا؟

محمدرضا نوروزپور در ليست اتحاد فرزندان ري قرار گرفته است و بچه هاي ري و به قول خودش "انشاء الله مردم تهران يكپارچه به آن ليست راي خواهند داد."

حالا به خودتان مربوط است. خبرتان كردم كه از غافله عقب نمانين. هر طور كه دوست دارين براش تبليغ كنين. از طريق وبلاگ... اي ميل... اس ام اس ... تلفن و ... اگر نه هم كه هيچ؛ لطفا فقط به من فحش ندين ها. بخدا پول نگرفتم براي چنين تبليغ رايگاني.

مترجمان جام جم آنلاين در دوره سردبيري دكتر يونس شكرخواه
جام جم آنلاين در دوره سردبيري دكتر يونس شكرخواه... اينجا

به همراه شون پن، بازيگر معروف سينما در هتل لاله تهران
به همراه شان پن، بازيگر معروف سينما در هتل لاله

همشهري محله منطقه 20 به سردبيري محمدرضا نوروزپور
همشهري محله منطقه 20 به سردبيري محمدرضا نوروزپور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

دقیقه ها تند می روند وگرنه ما همانیم که بودیم و زیاد تغییر نمی کنیم یا لااقل خودمان چندان متوجه نمی شویم. از اولین باری که با شماره دکتر جواد مجابی،‌ نویسنده، شاعر، نقاش و محقق قزوینی تماس گرفتم بیش از یازده سال می گذرد؛ شماره را حسن لطفی،‌ داستان نویس به من داد و گفت تهران که هستی بد نیست با بعضی از شاعرا و نویسنده ها گفتگو کنی برای هفته نامه ولایت قزوین. اول از همه هم شماره دکتر جواد مجابی را داد و بعد شماره منصور کوشان و رضا جولایی و ...
- الو! سلام.
- سلام. بفرمایید!
- علیخانی هستم. اصالتا الموتی. بزرگ شده قزوین. الان دارم دانشگاه تهران درس می خوانم. می تونم ... البته می خواستم با شما برای هفته نامه ولایت گفتگو کنم.
نمی دانم دکتر مجابی خندیده بود یا نه. نمی دانم اصلا به چه فکر کرده بود ولی حالا می توانم درک کنم وقتی یک جوان شهرستانی با هزار خیال و آرزو برای دیدن نویسنده ها و شاعران سراغ شان را می گیرد، چه در سر می پروراند.
وقتی آدرس داد خیلی راحت پیدا کردم؛ زیر پل آزمایش، کوی نویسندگان.

چنان مهربان بود و خنده اش آرامبخش که باعث شد خیلی زود به دور و برم نگاه کنم. تمام پذیرایی و اتاق ها پر بود از تابلوها و مجسمه های مختلف از هنرمندان معروف کشور. تعدادی از نقاشی ها هم کار خودش بود.

می دانستم روزنامه نگاری هم کرده، همان بار اول پرسیدم گفت از سال 47 تا 57 در روزنامه اطلاعات و در بخش فرهنگی کار کرده. بعدها عکس های زیادی از آن دوران دیدم. در برخی از کتاب هایش هم آمده.

هیچ وقت یادم نمی آید در دادن اطلاعات درباره هر موضوعی که از او می پرسیدم خست به خرج داده باشد. بسیاری از آدم ها را طی این سال ها دیده ام که یا سواد ندارند یا اگر دارند در دادن اطلاعات و دانش خود به دیگران خست به خرج می دهند. جواد مجابی از آن دسته آدم هایی است که چه آن زمان و چه حالا وقتی یک سوال از او بپرسی به اندازه یک کتاب به تو اطلاعات می دهد و چنان مسلط درباره موضوع صحبت می کند که گویی سال ها کارش فقط تحقیق در این زمینه بوده است.

وقتی سرخوش و سربلند به قزوین برگشتم و گفتم که دکتر چنین آدمی بوده است. بچه ها گفتند کاش دعوتش کنیم برود قزوین. همسر دکتر هم قزوینی اصیل است؛ ناستین و خانواده دکتر مجابی با خانواده ساعدی فامیل خانوادگی هستند؛ برادر غلامحسین ساعدی با خواهر ناستین ازدواج کرده است.

به دکتر گفتم دوستانم در قزوین دوست دارند شما را از نزدیک ببینند. جمعه روزی قرار گذاشتیم و چنان فقیرانه از او پذیرایی کردیم که باور کنید اگر الان از من دعوت کنند جایی و اینطور برخورد کنند با من، دیگر جواب میزبانم را هرگز نخواهم داد اما دکتر مهربان تر از پیش شده بود؛ آن روز که رفتیم قزوین. جا نداشتیم دکتر را ببریم آنجا که دو کلمه برایمان حرف بزند. به ناچار دست به دامان آقای طاهری، معلم تئاترمان شدیم و من و ابراهیم و حبیب به اضافه حسن لطفی و مجید بالدران و مجید شفیعی در خانه طاهری جمع شدیم و دکتر مجابی با شاعر مجموعه شعر بوتیک لته ( جالبه من که اسم این همه آدم در خاطرم مانده، اسم این آدم از اول نماند در حافظه ام و مدام با اسم مجموعه اش یادش می آورم).

بعدها دکتر دعوتم کرد به جلسات داستان نویسی که با شاگردانش داشت بروم؛ فرزانه کرم پور، آسیه امینی،‌ مهناز رونقی، لادن نیکنام را آنجا می دیدم. بعدها مجید شفیعی، شاعر را هم به این جلسات بردم ولی نمی دانم چرا دیگر به جلسات نرفتم و حالا که یادم می افتد می بینم خودم را از حرف های دکتر محروم کردم. بچه ها داستان می خواندند و البته آسیه امینی بیشتر شعر می خواند و دکتر و بچه ها نقدش می کردند. آن وقت ها فرزانه کرم پور تازه یک مجموعه داستان منتشر کرده بود.

من بارها و به بهانه های مختلف سراغ دکتر می رفتم و اعتراف می کنم هر وقت کار داشتم بهش زنگ می زدم و حالا خجالت می کشم که چرا اینطوری هستیم ما آدم ها اما باور کنید ... ( قبول دارم می خواهم توجیه کنم و بهتر که ساکت بمانم).

یک بار قرار بود از طرف مجله آدینه با دکتر باستانی پاریزی مصاحبه کنم. بیچاره شده بودم. چطور می توانستم آن همه کتاب های پانصد ششصد صفحه ای اش را بخوانم و بعد بروم باهاش مصاحبه کنم. زنگ زدم به دکتر که فهرست کتاب های باستانی را بگیرم. گفت بیا منزل. رفتم. آنقدر دکتر مجابی درباره دکتر باستانی پاریزی صحبت کرد و اطلاعات داد که از خودم خجالت کشیدم که مثلا من خبرنگارم؟

و اگر کمک های دکتر مجابی نبود ویژه نامه غلامحسین ساعدی هرگز شکل نمی گرفت.

و اگر ... و اگر ...

امروز هم کار داشتم که باز زنگ زدم به دکتر. نمی دانم بدانید یا نه که دکتر مجابی با این که اصالت قزوینی دارد اما به دلیل این که پدرش رئیس اداره پست معلم کلایه،‌ مرکز رودبار و الموت بوده، کودکی هایش را در الموت گذرانده. رفته بودم درباره این موضوع با او صحبت کنم. مثل همیشه مهربان بود اما دکتر مجابی همیشگی نبود. از وضعیت نشر دلخور بود. صدایش آن توان همیشگی را نداشت.

یادم نمی رود هر وقت از خانه دکتر مجابی بیرون می آمدم چنان انرژی برای کار کردن داشتم که دلم می خواست هفته زود سر برسد و باز به خانه اش بروم اما این بار خیلی حوصله نداشت. نشر؟ مجوز؟ کتاب؟ و ؟؟؟؟

می دانستم حسن لطفی نویسنده و فیلمساز دارد فیلمی درباره اش می سازد. یک سالی از کلید خوردن کارش می گذرد. گفت یکی دو صحنه اش مانده تا تمام شود.


هيچ وقت يادم نمي رود سال 78 بود و من سرباز در واحد خبر نيروي زميني ارتش. صبح ها پادگان بودم و بعدازظهر يا گفتگو مي كردم يا ترجمه و مي رساندم شان به روزنامه هاي مختلفي مثل مناطق آزاد و صبح امروز و انتخاب. يك روز كه كارم در واحد خبر بيشتر از ساعت اداري طول كشيد، سپيده زرين پناه زنگ زد و گفت كه آلن لانس، رئيس كانون نويسندگان فرانسه آمده تهران، از طرف روزنامه صبح امروز برو باهاش گفتگو كن. آن زمان محسن سليماني دبير فرهنگ و هنر صبح امروز بود و سپيده زرين پناه معاون او و مسوول بخش ادبيات.
لباس نظامي تنم بود. مانده بودم چطور بايد خودم را به موقع برسانم. لباس شخصي ام داخل ساكم بود. كار در واحد خبر خيلي طول كشيد و نفس نفس زنان رسيدم به نزديكي كوي نويسندگان، لباس نظامي همچنان تنم بود و پاهايم در كفش ها مي سوخت؛ خيس عرق بودند. پاركي نزديكي كوي نويسندگان پيدا كردم و پشت درختي لباس ها را عوض كردم و بعد ديدم جورابم بدجوري بوي عرق مي دهند. رفتم مغازه اي و جوراب نو خريدم و عوض كردم. حالا تصور كنيد با پوتين و صورت خيس عرق و موهاي شانه نكرده و جوراب تازه دارم مي روم منزل دكتر جواد مجابي كه آلن لانس آنجا بود.
زنگ زدم. دكتر تا من را ديد با روي باز ازم استقبال كرد. رفتم داخل. جماعت زيادي نشسته بودند و معلوم بود خيلي وقت است گفتگو با او شروع شده. اول زهرا حاج محمدي، خبرنگار آن زمان روزنامه گزارش روز و سردبير كنوني ميراث كتاب سوال هايش را پرسيد و بعد گفتگوي شهرام رفيع زاده و هيوا مسيح، خبرنگارهاي روزنامه ايران شروع شد. من مانده بودم كه حالا چطور بايد جلوي دكتر مجابي و همسرش، ناستين و اين جماعت گفتگو كنم. تا آن زمان گفتگوهاي زيادي با نويسنده ها انجام داده بودم اما هميشه خودم بودم و طرف مصاحبه ام و هرگز در جمع سوال گفتگو نكرده بودم؛ اين عادت بد از دوران كودكي با من مانده كه در جمع ساكت مي نشينم شايد نتيجه لطف هاي پدرم باشد كه نمي گذاشت در جمع و جلوي بزرگترها حرف بزنم.
خلاصه نوبت من شد و خانم مترجمي كه ترجمه همزمان صحبت هاي آلن لانس را انجام مي داد، گفت پنج دقيقه فرصت دارم سوال بپرسم و بعد گفت: يوسف عليخاني از روزنامه صبح امروز.
از يك طرف سپيده زرين پناه را در نظر داشتم كه چه مصاحبه اي گيرش خواهد آمد از اين نشست پر از ترس من و از يك طرف هراس از سوال پرسيدن از لانس در جمع و بعد مهم تر از همه بودن دكتر مجابي و ناستين. خيس عرق بودم. نور آباژور رنگي كنار اتاق هم بيشتر هراس در دلم مي انداخت.
همين طور مانده بودم و اتاق ساكت شده بود. لانس به فارسي گفت: بفرماييد!
نگاه كردم به دكتر مجابي و با خنده اطمئنان بخش او بود كه شروع كردم و نشان به آن نشان كه گفتگوي من با آلن لانس 45 دقيقه طول كشيد و سوال هايي به ذهنم مي رسيد كه از او بپرسم كه نمي دانم از كجا مي آمدند؛ مي دانيد كه لانس سال ها در ايران زندگي كرده است.
اين گفتگو همان روزها در صبح امروز منتشر شد.

هميشه كتاب هاي ادبيات كلاسيك و كهن فارسي يادم مي آيد كه اولين بار وقتي دكتر را در اتاق كارش ديدم، پشت سرش بودند. دكتر هم فقط لازم بود بگويي، ادبيات كهن و ... و شروع مي كرد به حرف زدن درباره ادبيات كهن و حرف هايش تمامي نداشت و چقدر به دلم مي نشست و بهم انگيزه مي داد براي اين كه بنشينم و مثنوي مولوي و نظامي و شاهنامه و كشف المحجوب و منطق الطير و ... بخوانم. شنيده ام اين روزها هم دكتر جلساتي با برخي از شاگردانش براي بازخواني متون كهن دارد؛ هر دو هفته يك بار.

پيش از اين كه به شهرك فرهنگيان بياييم باور كنيد بيشتر دكتر را مي ديدم و پيشش مي رفتم اما جالب است كه طي دو سال و نيمي كه اينجا هستيم، فقط دو بار ( يك بار وقتي داشتيم من و محسن بني فاطمه ويژه نامه قابيل را در مي آورديم در آبان 83 و يك بار هم همين ديدار) به منزل دكتر مجابي رفتم.

طبق معمول دست پر برمی گردم از پیش دکتر؛ این بار سه مجموعه شعرش ( شعر بلند تامل، سال های شاعران و خاطرات ماربی یا) را بهم می دهد.

نامه قزویندفتر هنر ویژه جواد مجابی را به امانت از او گرفتم تا بخوانم. طرح جلد زیبایی دارد با مطالبی از محمدرضا آتش زاد،‌ منوچهر آتشی، جلال آل احمد، آوانسان، مهدی اخوان لنگرودی، علیرضا اسپهدبد، بیژن اسدی پور، علی باباچاهی، رضا براهنی،‌سیمین دانشور ، ژازه تباتبایی، محمد حقوقی، هادی خرسندی، اسماعیل خویی،‌ هژیر دارویش،‌ عبدالعلی دستغیب، محمود دولت آبادی، جلیل دوست خواه،‌ علی اکبر دهخدا،‌ نصرت رحمانی، کاظم سادات اشکوری، احمد شاملو، ‌محمدعلی سپانلو، بهزاد شیشه گران، عمران صلاحی،‌ محمود فرشچیان،‌عمران صلاحی، ‌اردشیر محصص،‌ غلامحسین نصیری پور،‌ حافظ موسوی، احمد میرعلایی و ... درباره دکتر جواد مجابی، داستان نویس،‌شاعر، نقاش، روزنامه نگار و محقق
این شماره دفتر هنر یکی از استثنایی ترین مجلاتی است که تاکنون به دستم رسیده و حیف که باید به دکتر برش گردونم اما در اولین فرصت می روم و از تمام صفحاتش اسکن می گیرم؛ کپی نه، اسکن. می دانید چرا؟ چون سی صفحه گلاسه عکس سیاه و سفید در این مجله چاپ رسیده که از آلبوم خصوصی دکتر مجابي و آقاي دهباشي بوده و در هر عکسی یکی از بزرگان این مملکت هستند و این عکس ها تاریخ گویای ادبیات و فرهنگ ایران به شمار می روند
سردبير مجله دفتر هنر بيژن اسدي پور است كه در اوايل دهه پنجاه انتشارات نمونه را پايه گذاشت كه ناشر آثار خسرو گلسرخي، فريدون تنكابني، پرويز شاپور و اولين كتاب عمران صلاحي و بسياري ديگر بود. اسدي پور پانزده سال است كه دفتر هنر را منتشر مي كند و تا به حال ويژه نامه هايي درباره جمالزاده، فروغ فرخزاد، تقي مدرسي، احمد شاملو، سيمين بهبهاني، هادي شفاييه، بهروز وثوقي و ... درآورده است

و دیگر این که گفت دیگر امیدی به انتشار کتاب ندارد و این البته باعث شده بی دغدغه هر آن چه دلش می خواهد بنویسد و بنویسد بی دغدغه.

مطالب مرتبط
جواد_مجابی در ویکیپدیا
گفتگوی سخن با جواد مجابی
گفتگوی ایسنا با جواد مجابی درباره شعر امروز ایران
گفتگوی روزنامه شرق با جواد مجابی
چند شعر از جواد مجابی در مجله ادبی قابیل
جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز و منتقد در مهرماه 1318 در قزوين متولد شد... بی بی سی
یادداشت محسن فرجی بر کتاب خاطرات ماربی‌یا
بیوگرافی و کتابشناسی در رها
کوتاه‌شده‌ی پیش‌گفتارِ استاد جواد مجابی بر طنزِ شاملو


جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

دفتر هنر ويژه جواد مجابي به سردبيري بيژن اسدي پور

***

لینک های مرتبط

بخارا؛ موزه ادبیات ایران - دیدار با علی دهباشی و بخارا ... اینجا
ديدار با عربعلي شروه، نقاش و مجسمه ساز و مترجم... اينجا
ديدار با ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلك ... اينجا
ديدار با افراسياب آقاجاني، مجسمه ساز... اينجا
ديدار با علي عبداللهي، مترجم و شاعر... اينجا
ديدار با محمد آقازاده، روزنامه نگار... اينجا
ديدار با داود غفارزادگان، نويسنده... اينجا
ديدار با نامه قزوين... اينجا
آقاي بي نقطه... اينجا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  |