تبليغاتX
سایه روشن زندگی

سایه روشن زندگی

طرح مسایل اجتماعی

فرزانه شیدا
سراینده ایرانی مقیم نروژ

پانزدهم مهر 1340 در تهران چشم به جهان گشوده است
در خانواده ای با 6 فرزند ، او دومین فرزند خانواده است
در سن 15 سالگی اولین دوبیتی خود را سرود:

گفتی که مگیر سخت بر دهر
تا باتو نکرده این جهان قهر
کیکی ست جهان ولی ندانی
در مایهء آن زده شده زهر

رشته فرهنگ وادب را در دبیرستان رابعه بپایان رسانید

هفت سال پس از آن ازدواج نمود و پس از یک سال صاحب فرزندی پسر گشت
در سال 1367 به خانواده اش به کشور نروژ مهاجرت نمود
پس از فراگرفتن زبان نروژی در رشته دکوراسیون ویترین و بوتیک دوره های فشره ای را گذراند
در سال 1373 صاحب دومین فرزند خود که دختریست شد
در سال 1376 در دانشکده (اس مد) دیزاین ووطراحی مد در دو رشته دوخت وهمچنین طراحی( دیزاین) نام نویسی نموده  ودر سال 2000 فارغ التحصیل شد.
در حال حاضر پنج دفتر شعر را دارا ست  که در سبکهای کلاسیک (غزل/ قصیده /رباعی..) و همچنین شعر نو وشعر طنز و ترانه می باشد
برگزیده ای از سرودهایش توسط نشر اینترنتی جاودانه ها منتشر شده است که با استقبال بی نظیر هم وطنان روبرو گشته است
دارای سایت اختصاصی ف.شیدا ست که مشتمل از چهار دفتر می باشد
*آشیانه شعر
*در آغوش شعر
*در کنج خلوت شعر
* درکوجه باغ ترانه

به آدرس:
www.fsheida.com

 

  

 

 

نمونهای از شعرهای جالب فرزانه شیدا

 

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 1

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 2

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 3

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - ۴

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 5

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 6

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 7

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 8

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 9

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 10

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

شب فرانتسوبل از سری شب های بخاراغروب چهارشنبه بيست و نهم آذر ماه 1385 ، تالار بتهوون خانه هنرمندان پذيراي شبي ديگر از شب هاي بخارا است . مجله بخارا به دنبال برگزاري شب هاي ماندلشتام ، رابيندرانات تاگور ، گونترگراس ، پتر هانتكه ، اومبرتو اكو ، لويي فردينان سلين امشب را با همكاري انجمن فرهنگي ايران و اتريش به نويسنده جوان اتريشي ، فرانتسوبل اختصاص داد. حضور نويسندگان ،شاعران ، مترجمان ، هنرمندان و فعالان ادبي ايران اعم از پيشكسوتان تا نويسندگان و شاعران نسل سوم و حتي نسل پنجم به اين مراسم گرماي بيشتري بخشيد. كساني چون محمود دولت آبادي ، محمد محمدعلي ، امير حسن چهلتن ، حسين سناپور ، حسين مرتضاییان آبكنار ، ناهيد طباطبائي ، فرشته ساري ، جلال سرفراز ، حسيني زاد ، مهدي غبرايي ، محمد بهارلو ، علي عبدالهي ، نوشين مهاجرين ، يوسف عليخاني ، رضا هدايت ، ناهيد خديوي ، بهنام ناصح ، ميترا داور ، مسعود سهيلي ، اصغر نوري ، ترانه مسكوب ، نيلوفر دهلي ، فرزانه قوجلو، كيان اماني، فريبا ميرشكرايي ، هما نونهالي ، نيوشا نوخواه ، محمد عزيزي ، روح انگيز مهرآفرين ، مريم شرافتي ، فرخنده مصلح ، ناصر وحدتي، محسن بنی فاطمه و ... انتشارات نگاه و نشر ثالت از ناشرين حاضر در اين شب بودند.
اين مراسم با معرفي فرانتسوبل توسط علي دهباشي آغاز شد :
" بسياری از منتقدان ادبی اتريش عقيده دارند که فرانتس سوبل نماد نسل جديد نويسندگان اين کشور است، زيرا پيوسته با نوآوری ها و نوجويی های خود در قلمرو زبان و موضوع و به خصوص قالب های گوناگون ادبی حسی متفاوت از گذشته را در خوانندگان برمی انگيزد. نام اصلی اين متولد اول ماه مارس سال 1967در روستای فوکلابروک اتريش، اشتفان گريبل است. او خود در مصاحبه ای در باره ی انتخاب نام فرانس سوبل می گويد: «نام پدرم فرانتس بود و تسوبل نام مادرم در خانه ی پدری.»
به همين دليل نام يا بهتر بگوييم، تخلص ادبی او ترکيبی از نام پدر و مادر اوست، زيرا خودش نيز باور دارد که «اسم موضوعی بس شگفت انگيز است و در درک و شناسايی هر امری بيش از آن که ياری رسان باشد، مانعی است بس بزرگ.»
فرانتس سوبل کودکی را در روستايی کوچک در همسايگی کليسا گذرانده است. در پانزده سالگی به نويسندگی علاقه مند می شود، ولی از بيست سالگی به طور جدی قلم به دست می گيرد، البته نه فقط قلم برای نگارش، بلکه بيشتر قلم مو برای نقاشی. موضوع نقاشی های او در اين دوره ی خاص بيشتر فردی و طراحی هايش نمونه ای از نگرش او به جهان است، جهان نه به شکل معمول و عادی، بلکه عالمی باژگونه و وارونه. اين شيوه ی نقاشی که پيش از آن به جرات می توان گفت کسی آن را به کار نگرفته است، بيشتر با بهره گيری از رنگ سفيد بر زمينه ای سياه است.
چندان نمی گذرد که فرانتس سوبل دوباره به همان علاقه ی ابتدايی خويش،يعنی نوشتن، روی می آورد و اين بار با قلمی سياه بر نطع گسترده و سپيد کاغذ می نويسد.
کارنامه ی آثار اين نويسنده ی جوان اتريشی نشان می دهد که او مرزی بين شعر و نثر نمی شناسد. فرانتس سوبل شعر می گويد، رمان می نويسد، نمايش نامه نويس است و مخاطبان داستان هايش حتی کودکان هم هستند، با اين همه طنز را هم از ياد نمی برد. تعبير او از طنز بيشتر همان گروتسک است، طنزی تلخ و گزنده که چشمان خواننده را نمناک می کند و بر لبانش تبسمی انديشمندانه می نشاند.
فرانتس سوبل ابتدا در رشته ی مهندسی مکانيک تحصيل کرده و از سال 1986 تا 1994 زبان و ادبيات آلمانی و تاريخ در دانشگاه وين خوانده است. در دوره ی دانشجويی با تئاتر وين همکاری می کرده و اکنون نيز نويسنده ای مستقل است و همان گونه که گفتيم، رمان می نويسد، شعر می سرايد، نمايش نامه و کتاب های کودکان را به رشته ی تحرير در می آورد.
از آثارش می توان به مجموعه ی منتشرشده ی شعرش در سال 1992به نام «واژه نامه»، مجموعه داستان ها و رمان هايش «خشم عمومی» (1992)، «اسکالا سانتا» (2002)، «لونا پارک» (2002) و «جشن سنگ ها» (2005) اشاره کرد.
فرانتس سوبل نمابش نامه هم می نوبسد و در ابن نمابش نامه ها حتی کافکا را در قالب کمدی به صحنه ی تئاتر می کشاند. «بهشت» (1998)، «اپرای مردمی» (1999)، «المپيا» (2000)، «ترس از پرواز» (2004) نيز از ديگر نمايش نامه های اوست که بارها اجرا شده است.
فرانتس سوبل جايزه های ادبی بسياری هم دريافت کرده است که از آن ميان می توان به جايزه ی اينگبورگ باخمان (1995)، ولفگانگ وای راخ (1997)، نشان برتولت برشت (2000) و به خصوص آخرين جايزه ی ادبی او جايزه ی کتاب سال 2006 به مناسبت نگارش کتاب «جشن سنگ ها» اشاره کرد.
داستانی که با عنوان «سفری به آسمان» با انتخاب خود فرانتس سوبل به فارسی برگردانده ايم، بی ترديد نمونه ای از شيوه ی نگرش و نگارش اين نويسنده ی اتربشی است. "
سپس دكتر بانياني به حاضران خوش آمد گفت كه سخنان او را دكتر سعيد فيروزآبادي به فارسي برگرداند. دكتر بانياني ضمن خيرمقدم از علي دهباشي ، مدير مجله بخارا ، براي برگزاري اين مراسم سپاسگزاري كرد و اشاره نمود كه سفر فرانتسوبل كه يكي از نقاط پر فراز و نشيب است ، با همكاري يكي از نهادهاي غيردولتي ، اكسچنج ( Exchange ) تدارك ديده شد تا نويسندگان ، شاعران و عكاسان اين دو كشور را با يكديگر آشنا سازد. هدف نهايي آن است كه با همكاري همه اين هنرمندان اثري هنري به وجود آوريم " و در پايان نزديكي هر چه بيشتر هنرمندان ايراني و اروپايي را آرزو كرد.
پس از دكتر بانياني ، فراننسوبل ضمن تشكر از حضور علاقمندان در اين مراسم قصه ي كوتاه خود " سفر به آسمان " را به آلماني قرائت كرد و دكتر سعيد فيروزآبادي ترجمه آن را به زبان فارسي خواند و پس از آن حاضران به سخنان محمود دولت آبادي گوش سپردند كه چنين آغاز كرد :
" با سلام وپوزش از اينكه انسان به هيچ وجه نمي تواند خودش را براي كاري تنظيم كند . يك ساعت و نيم در راه بودم و بسيار شلوغ بود . از ميهمان خود و نيز از حاضرين پوزش مي خواهم . و از علي دهباشي سپاسگزاريم كه با اين بيماري سنگين مدام در تلاش ايجاد ارتباط در ميان ما كوشندگان فرهنگ است و خوشبختانه دوستان نويسنده و پژوهشگر هميشه به او پاسخ مثبت داده اند و از اين به بعد نيز خواهند داد. ." اين نويسنده نام آور ايراني كه آثارش به آلماني نيز ترجمه شده در ادامه اشاره كرد كه گفته هاينر مولر در آغاز گفتار فرانتسوبل ، " وقتي بدانم چه مي خواهم بگويم ، مي گويم . درغير اين صورت مجبور نيستم بنويسم ." براي ما روشن مي سازد كه بين نويسندگان تمام زبان ها و تمام كشورها چقدر نكات مشترك وجود دارد و در واقع نويسندگان جهان بين خودشان هيچ گونه مشكلي ندارند و براي ارتباط دروني فقط قالب زبان ها ست كه مانع داد و ستد بين آنها مي شود چرا كه آدميزاد گوهر يگانه اي دارد . چنانكه وقتي به داستان " سفر به آسمان " فرانتسوبل گوش مي دهيم انگار صداي بهرام صادقي خودمان به گوش مي رسد ، با همان طنز تلخ ولي جذاب . آري وقتي هاينر مولر مي گويد " وقتي بدانم چه مي خواهم ... " عبارتي را بيان مي كند كه هر نويسنده ديگري در هر جاي اين جهان مي تواند بگويد . نوشتن بارويي است به دور ما ، اما ما از درون اين بارو با نهايت تپش هاي قلب و جستجوهاي ذهن در ارتباط با ديگران هستيم ، در ارتباط با جهان هستيم ، با موقعيت هستيم. تصور مي كنم شوپنهاور در جايي مي گويد " من ديگران هستم " من شما هستم ، من او هستم و از ديگران است كه من خودم هستم و اين ديگران در ادبيات تا تمام كرانه هاي زندگي ادامه دارد. دولت آبادي با اين اشاره به مولانا مي رسد و مي افزايد كه مي دانيم اين روزها روز مولانا جلال الدين بلخي است ، يكي از مهمترين شخصيت هاي ادبي ما . سال 2007 را سال مولانا ناميده اند و اين حرمتي است كه براي زبان فارسي قائل شده اندو پس از آن غزلي از مولانا را مي خواند و در پايان بر اين نكته تاكيد مي ورزد كه نويسندگان جهان با هم بيگانه نيستند و اظهار اميدواري مي كند كه روزي بتوانيم ميزبان نويسندگان و هنرمندان جهان باشيم همانطور كه آنان تا كنون ميزبان بسياري از نويسندگان و هنرمندان اين سرزمين بوده اند.
" چرا مي نويسم " عنوان مطلبي بود كه فرانتسوبل نوشته و كامران جمالي آن را به فارسي ترجمه و قرائت كرد. فرانتسوبل بر اين باور است كه " متن موفق قرار است متني باشد كه نويسنده پس از اتمام كار و خواننده پس از خوانش آن همان گونه نيندشد كه پيش از آن مي انديشيد ، حداقل من اميدوارم چنين باشد . وگرنه هنر – و من نوشته هاي خود را از اين مقوله مي دانم – چه مفهومي مي تواند داشته باشد اگر هيچ چيز – و مهم تر از همه واقعيت را – به چالش نطلبد؟ "
... و به اين ترتيب با اميد به نزديكي بيشتر هنرمندان جهان با يكديگر و لاجرم نزديكي ملت ها يكي ديگر از شب هاي بخارا به پايان رسيد

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
علي دهباشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
فرانتسوبل و دكتر سيدسعيد طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
مسعود سهيلي، عكاس

 فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
برای دیدن ادامه عکس های فرانتسوبل اینجا را کلیک کنید

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
فرانتسوبل و كامران جمالي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
سوبل، جمالي و دهباشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
برای دیدن ادامه عکس های محمود دولت آبادی اینجا را کلیک کنید

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمد محمدعلي، فرشته ساري و ناهيد طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
دهباشي و محمد بهارلو

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمود دولت آبادي، يوسف عليخاني و سيدمحسن بني فاطمه

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
اصغر نوري و يكي از دوستانش

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
ناهيد طباطبايي و فرشته ساري

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
ناصر وحدتي و عليرضا رئيس دانايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
يكي از نويسندگان اتريشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
سناپور، محمدعلي، ساري و طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
گروهي از نويسندگان اتريشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمدعلي و مريم آموسا، شاعر و خبرنگار خبرگزاري ايلنا

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
حسين مرتضاييان آبكنار و علي عبداللهي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
جلال سرفراز و مهين خديوي
***
لینک های مرتبط
گزارش و عکس‌هایی از شب فرانستوبل ... اینجا
عکس‌های فرانتسوبل ... اینجا
عکس‌های محمود دولت‌آبادی ... اینجا
عکس های نویسندگان و هنرمندان حاضر در اين شب ... اینجا
خبر شب فرانتسوبل ... اینجا
عکس‌های دیگری از یوسف علیخانی ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مدتی است دارم موسیقی محلی جمع می‌کنم؛‌ کردی و لری و آذری و بلوچی و گیلکی و مازنی و خوزی و خراسانی. توی اینترنت اسم فریدون پوررضا را جست و جو می‌کردم که رسیدم به این وبلاگ.
دیدم نویسنده اش با پوررضا دیداری داشته،‌ برایش ایمیلی فرستادم و گفتم که سلام من را به پوررضا برساند؛ پوررضا را یک بار دیده‌ام،‌ به عنوان منتقد آمده بود تهران تا به همراه افشین نادری و دکتر قبادی و علیرضا حسن زاده کتاب عزیز و نگار را در میراث فرهنگی نقد کند. در همان جلسه بود که گوشه‌هایی از موسیقی گیلان و از جمله یکی از دوبیتی عزیز و نگاری را خواند.

سارا ثابت، لطف کرد و برایم دو سی دی از آثار پوررضا و دیگر خواننده‌های گیلک فرستاد. همراه این سی دی‌ها نشریه‌ای هم فرستاد دو زبانه: گیلکی و فارسی به اسم زیته به معنی جوانه.
زیته، مجله‌ای است دانشجویی به مدیرمسوولی بهنام پوررجب زاده و زیر نظر شورای سردبیری. گرافیک،‌ صفحه آرایی و طرح روی جلد هم کار سارا ثابت است.
جدا از مطالب خوبی که در شماره چهارم زیته آمده مثل داستان کوتاهی از ژان کریستف، گاهشماری دیلمی، معرفی اکبر رادی، توصیه نامچه حفاظت از فرهنگ‌های سنتی و فرهنگ‌های عامه وغزلی از محمدولی مظفری کجیدی، چشمم روی مصاحبه زیته با فریدون پوررضا خیره می‌ماند. گفتگویی است بی پرده و صریح با این موسیقیدان و خواننده گیلک. تنظیم گفتگو با سارا ثابت است و عکس از تینا توحیدی.
با اجازه زیته و با کمک سارا ثابت،‌ این مصاحبه را دوباره در تادانه منتشر می‌کنم تا بدانیم گفتگوهای خواندنی فقط در تهران و شخصیت‌های پایتخت نشین انجام نمی‌شود.
فقط بدی زیته این است که اگر ندانی در رشت منتشر می‌شود و در دانشگاه گیلان،‌ فکر می‌کنی در بی مکانی سیر می‌کند و جایی به آن اشاره نشده است.
امروز ديدم گفتگوي خانم ثابت با پوررضا در روزنامه كارگزاران هم منتشر شده. از آنجا كه اين گفتگو به دليل محدوديت صفحات روزنامه، به طور كامل منتشر نشده، براي خواندن اصل گفتگو و دیدار با فریدون پوررضا،‌ محقق آواهای بومی، معلم آواز و خنیاگر دیرینه ترانه‌های گیلک اينجا را كليك كنيد

لینک‌های مرتبط
زندگینامه فریدون پوررضا ... اینجا
فریدون پوررضا در ویکی پدیا ... اینجا
گفت وگوی روزنامه ایران با فريدون پوررضا... اینجا
از برکه به دريا / خاطرات/ به قلم خود پوررضا ... اینجا
دانلود آهنگ‌های آلبوم گیله لو با صدای پوررضا ... اینجا
تی واسی مو دامان بشومای، متن ترانه و دانلود ... اینجا
ترانه کاس برار .... خواننده : فريدون پوررضا ... اینجا
ترانه ممدلي .... خواننده : فريدون پوررضا... اینجا
ترانه پرچين .... خواننده : فريدون پوررضا ... اینجا
من فرياد دردهاي كشاورزان را مي‌خوانم ... اینجا
همگي بگين مباركه با صدای پوررضا ... اینجا
کلیپ دیلمان با صدای پوررضا ... اینجا
چند آهنگ با صدای پوررضا ... اینجا
آلبوم پس از باران ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

در شلوغی عکس ها و تقدیرنامه ها و پوسترها می خوانيم
بسمه تعالی
الله جميل و يحب الجمال
جناب آقای فريدون پوررضا
مردم جمال شناس ايران مهرتأييد بر هنر شما زده اند
آيا زيبا تر از اين مهر يافت می شود؟
مدير شبکه 3 / آذر 83


بعد از ظهر یک روز پاییزی است. یک هفته از تولد 74 سالگی او می گذرد. اما گل های خانه اش هنوز تازه اند. روبروی ما نشسته و از هم بازی دوران کودکی اش می گوید. از حیای مردی که امروز دیگر نیست. از روزگاران کهن می گوید . پر است از خاطرات دور و نزدیک ، تلخ وشیرین . می تواند یک شب سرد زمستان را با قصه و ترانه به صبح برساند . قصه شالیزار ، قصه کوهستان ، قصه دریا . می گويد: « تمام ترانه های گيلان در فضای ذهن من شناور هستند » . راست می گوید!او و انگشت شمار اهل دلی دیگر ، موسیقی گیلان را تک و تنها ، پاسداری می کنند
آنچه می خوانید روایتی است از دیدار اعضای نشریه زیته با فریدون پوررضا در مهرماه سال جاری
تنظیم : سارا ثابت عکس : تینا توحیدی


برای گفتگو با پوررضا خيلی تلاش کرديم . تا پای نا اميدی رفتيم . آن يأس لعنتی هميشگی و وسوسه نيمه کاره رها کردن به سراغمان آمد. اما پايان مصاحبه باز دريافتيم سماجت به جاست، برای او که شايستگی اش را دارد
گفتگوی ما با او دو ساعت طول کشيد و در اين مدت يک نفس و با حوصله به سؤالاتمان پاسخ گفت. در پايان در ميان ناباوريمان يك ترانه و دو آواز هم خواند و ما مانده بوديم چه بگوييم از اين همه صفای پيرمردی که لطافت و آمادگی صدايش را مرهون جمع صميمی ما می دانست
پوررضا فعاليت هنری اش را پس از کسب رتبه اول در راديو آغاز کرد. در ابتدا ترانه هايی را در دست اجرا گرفت که دوستان موزيسين و آهنگسازش در راديو می ساختند.بعد ها برای پيشرفت کارش به روستا پناه برد و با کمک مدير وقت راديو، نواب صفا به اجرای آهنگ های روستايی پرداخت

او می گويد: من آهنگ ها را از روستا جمع می کردم و با تنظيم دوستان راديو می خواندم. مدتی بعد متوجه شدم آهنگی که می خوانم کامل نيست و ديگران چيزی بيشتر از آن می دانند.اما من که ذوق زده شده بودم برای تکميلش تأمل نمی کردم
فهميدم بايد آهنگ را تکميل کنم به طوری که حتی يک بيت اضافه از آن نباشد. بعدها تحقيق کردم اين آهنگ ها را چه کسی ساخته و اشعارشان از کيست. اين جنبه ء پژوهشی کار من بود. و مردم روستا هم به دليل اينکه با صدايم آشنا بودند حرفهايشان را به من می زدند و اجازه می دادند که با آنها هم سفره شوم و در خانه و کشاورزی در کنارشان باشم

پوررضا ترانه هايش را به دو دسته تقسيم می کند: اولين دسته ترانه های فولکلور هستند که آهنگساز و شاعر آنها مشخص نيست . اينها ازآن مردم اند. وقتی می گوييم فولکلور ، يعنی توليت آن فرهنگ و شيوايی اش از مردم گرفته می شود و به مردم می رسد. و مال خود آنها است
دسته ء ديگر آهنگ هايی هستند که آهنگساز می سازد و شاعر، البته در زمان ما اينطور بود، با او هم نوايی می کند . اين هم نوايی سبب می شود آهنگ در جان ترانه بنشيند . کار اين ترانه ها هم می گرفت و می شدند شبه فولکلور. يعنی مانند فولکلور، باور مردم در پشتش هست ولی هنوز جا نيفتاده . بعد از 20 ، 30 سال اينها هم فولکلوريک خوانده می شوند

پوررضا معتقد است جمع آوری اين آهنگ ها از روستا باعث شد ديگران هم تأثير بپذيرند و از حال و هوای شهر زدگی بگذرند و ترانه ای متناسب با ذوق روستا بسرايند. ياد خاطراتش با شيون می افتد و داستان شکل گيری آهنگ معروف بينيوس کاغذ نيويس را برايمان تعريف می کند. از اينکه روستايی آدمی با چکمه های گلی روبروی پستخانه (ميدان شهرداری) برای کاغذ نويس حرف هايش را می گفت تا او نامه بنويسد و پوررضا و شيون همانجا به نظاره اين صحنه نشستند و آهنگ را ساختند

لهجه شيرين او گهگاه يادمان می آورد که نمی توانيم پا به پايش گيلکی بگوييم . تازه ، گيرم که مصاحبه را گيلکی به پيش می برديم . در اين غوغای بی حوصلگی کيست که مصاحبه گيلکی بخواند وآن را ارج بگذارد
پس همان فارسی غليظ را چسبيديم به ناچاری
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
از آقای پوررضا درباره بار اجتماعی ترانه هايشان پرسيديم . ترانه های ايشان در بسياری موارد با مسائل روز هم گام بود . کنجکاو بوديم بدانيم اين هماهنگی خود به خود بوده يا نه ؟
پاسخ می دهد: هرگز به کسی نمی گويم شعری بسرايد که جنبه ء اجتماعی و يا حتی سياسی داشته باشد. اما وقتی اين تقاضا ، اين خواسته ، خودجوش شد ، در درون جوشيد و اين نقايص لمس شد و اين درد تشخيص داده شد آن را می خوانم چون بيداری مردم است. و اين نه فقط امروز که چهارصدسال پيش هم بوده
مثلاً روستايي در ترانه اش می گويد: تالان تالانه، يعنی چپاول، ارزاق گرانه ، کوهبار ندارم ، مردم ابزار خود را بار می کردند و از کوه می آوردند که بفروشند و به آن کوهبار می گفتند ، شصت تومنی سال برسه احوال ندارم ، زمانی بود که بر اثر قحطی قيمت برنج به شصت تومان رسيده بود و مردم از نداری برنج را با لوبيا مخلوط می کردند و در ميان دانه های لوبيا چند دانه برنج بود و من اين را خواندم . کلاً مردم روستا برای تمام دردهاشان شعر ساختند . و من تمام اينها را می خوانم

برايمان قصه دخترکان را در هنگام سخت کاری های وجين می گويد که در برابر نگاه های هيز و شيطنت آميز نو رسيده های شهری آواز سرمی دادند : بولندکول گردی کاکل حنايی/تی سورخ پيرهنه بر کی نمايی؟/ تی سورخ پيرهنه خيلی بيده بوم/ تی مورسون نانجيب هيچ جا نيده بوم

از او می پرسيم کدام يک از ترانه ها يش را بشتر ز همه دوست دارد؟ توی دلم منتظرم که بگويد گال پوشی خانه ، شايد بچه ها هم هر کدام آهنگی در ياد آورده اند اما می خندد : استغفر الله . همه را دوست داشتم

با اصرار تينا توحيدی اندکی سکوت می کند و می گويد: نمی توانم ، باز نمی توانم دست از عزيزان ديگرم بردارم

ترانه های پوررضا اغلب تنها يک ترانه نيستند. يک افسانه اند . يک داستان اند . گاهی يک حقيقت اند . هر از گاه که درباره يکيشان شرحی می دهد معنای ترانه در بسيار بيشتر در جان شنونده می نشيند

او قصد دارد در کاستی علاوه بر آهنگ ها شرحشان را نيز بگويد و فضا را تصوير کند . اما شاکی است از روزگار پر شتابی که ديگر تعهد در آن جاری نيست و هر روز کلی ترانه بی بته به درد نخور ِ خارج خوانده شده از آدم های شمال تهران نشين که با پولشان يک نفر را پيدا می کنند و به زور ضبط و ... صدايش را قابل تحمل می کنند به مردم تحميل می شود. او زياد از روند تند زندگی امروز راضی نيست و نارضايتی اش را پنهان نمی کند : وقتی که مردم به آثار تند و هيجانی و بی بته و بی مغز دل ببندند و اسير آن شوند ، ديگر چه کسی حوصله می کند نواری را گوش دهد که در آن تاريخ ترانه و شرح آن گفته شود و اينکه مال کدام روستا بوده و تکلم آن روستا چه بوده و تاريخشان چه طور بوده و چه جهش هايی داشتند و چه کارها کردند و چگونه اين آهنگ به اينجا رسيد و چه مقدار ساييده شد و چه مقدار سالم ماند .مردم حوصله نمی کنند به جای نه تا آهنگ ، شش تا آهنگ با سرگذشت گوش بدهند . الان دو، سه تا آهنگ دارم که اگر با سرگذشتشان همراه باشند کولاک می کنند. ولی کدام سرمايه داری از اين کار حمايت می کند. سرمايه دار به فرهنگ کار ندارد ، سود و زيانش را در نظر می گيرد. اگر چه همه ء فرهنگ سرا ها بدون فرهنگ حمايتي هستند حتی اگر سرمايه دار هم نباشند . به هر حال اين طرح مد نظرم هست

او در کتاب موسيقی فولکلوريک گيلان سرنوشت همه ترانه هايش را با متن کامل آنها عرضه کرده . اين کتاب که به حق فصلی جديد در عرصه پژوهش موسيقی گيلان محسوب می شود در سال هشتاد و چهار به پايان رسيد و در همان سال در بين تأليفات ارشاد گيلان رتبه اول را کسب کرد . عدم حمايت مسئولان منطقه ای سبب شد کتاب برای چاپ به نشر ثالث در تهران سپرده شود و پوررضا اميدوار است تا عيد امسال به بازار بيايد. می خندد که : اگر امسال هم نشد سال ديگر می آيد . اگر هم نشد فردا پسران من چاپش می کنند . اگر نه پس فردا نوه های من چاپش می کنند

پوررضا کتاب هفتصد صفحه ای اش را باز می کند و داستان ترانه « امان ، خوام بشوم رشت » را برايمان می خواند. داستان کامل آن به همراه متن گيلکی، همراه با فونتيک و نيز متن فارسی و تمام اطلاعات مربوطه را نشان می دهد. می گويد: هشتاد تا از ترانه های من در اين کتاب آمده. چهل تايشان سرگذشت دارند. درباره دسته بندی موسيقی روستا هم توضيح داده ام . موسيقی کشاورزی به 3 دسته: کاشت و داشت و برداشت، تقسيم می شود که هر کدام ترانه های خاص خود را دارند. البته موسيقی برداشت خيلی گسترده نيست. چون روستايی در آن موقع به شدت مشغول بود

و داستان ترانه ای را شرح می دهد که با ريتم پنبه زدن يک لحاف دوز شکل گرفته و با همان ريتم می خواند: هی اوستا جان هی اوستا

نظر او را درباره نقش موسيقی در حفظ زبان گيلکی می پرسيم. اين نقش را مثبت ارزيابی می کند و می گويد: موسيقی بيش از کتاب در خانه ها جا باز می کند و حتی به خانه هايی که چراغ ندارند هم راه پيدا می کند. صدا کمک می کند که شنونده به شنيده ها فکر کند. اينکه چقدر از مفهوم را دريافت کند ديگر به خود فرد بستگی دارد. الان موسيقی بيش از هر قدرت علمی ديگری در پيشبرد زبان گيلکی کمک می کند . چرا که با احساس سر و کار دارد
وقتي من پس از باران را خواندم کدام جوان بدش آمد؟ من با حس او را يار خود کردم که درد را قبول کند. آن هم با گيلکی دبش چهارصد سال پيش . نسل امروز بهتر از هر نسل ديگری اين مسائل را می فهمد و بزرگواری می کند. من سيزده هزار نامه از نسل جوان دارم
آيا اينها حکايت گيلکی من است؟ نه نيست. حکايت خواندن من است؟ نه نيست
حکايت سوز صدای من است؟ بله هست
سوز صدای من از کجاست؟
از فردی به نام فريدون پوررضا
فريدون پوررضا چه می خواند؟ گيلکی
گيلکی
و جوان در برابرش زانو می زند و می پذيرد که بايد گيلکی را بداند
هيچ کس هم نمی تواند جلوی صدا بايستد . و مرگ هم نمی شناسد
ما از نظر آوازی غنی هستيم. و اين يعنی برای تکلم و تلفظ هم به قدر کافی جا داريم
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
او مشکلات گريبانگير نوشتاری کردن گيلکی را می داند و جالب اين است که به جای نفی به فکر حل آنها است: زبان ما خاصيت نوشتاری ندارد. چرا که ما بايد در تلفظ ، اعراب هر کلمه را حفظ کنيم و اين اعراب نسبت به هر شهرستان و هر بخش فرق دارند. و کار سخت می شود. مگر اينکه مانند مرحوم افراشته عمل کنيم. ايشان واژه هايی را انتخاب می کردند که مردم مراودات اجتماعی خود را با آنها راه می بردند و بر آنها تکلم و تسلط داشتند. نبايد کلمات محلی سنگين بگوييم و کلمات با بقيه ء شعر فاصله داشته باشند. اين سبب می شود کلمات در شعر با هم انس نگيرند
مرحوم افراشته شعر ها را باز می گفتند
مرحوم شيون هم شعر هايی دارند که در آنها ضرب المثل ها پنهان اند. ولی امروزه بعضی از اين مثل ها و اصطلاحات کمتر رايج اند. اينها را کسانی بايد منتقل کنند که با تاريخ و فرهنگ آشنا باشند
بنابر اين بعضی شعر ها را می توان راحت خواند. مانند شعرهای افراشته. او شعر را طوری می گويد که برای رشتی و سنگری وصومعه سرايی و کوچ اصفهانی جور می آيد. اما برای لشت نشائی جورنمی آيد. برای شرق گيلانی هم همينطور. بيشتر جاها می توانند شعرش را بگيرند. باز هم بعضی جاها نمی گيرند
ديگر اينکه برای خواندن مضامين گيلکی بايد به خود زحمت داد. بايد از ديگران کمک گرفت و خود را برای دريافت آماده کرد. بايد روزنامه های گيلک زبان چاپ شوند و نهاد های فرهنگی جامعه به آن کمک کنند و بودجه اش را فرهنگ خانه ها بدهند.اگر اين کار را بکنند که نکردند و بماند . و از اين به بعد هم نخواهند کرد. و اين هم بماند، بايد روی مردم کار کرد و ديد که آيا می خواهند گيلکی بخوانند؟

پوررضا که بيشتر عمرش را در خدمت به موسيقی و فرهنگ گيلان سپری کرده از کسانی که زبان گيلکی را در سودای جهانی شدن عقب مانده می دانند با تمسخراينگونه ياد می کند که: پدرش اصغر است و مادرش مکرم ، حالا اسم خودش را عوض کرده و گذاشته کامران ، باشد. سلامتی اش را خواهانيم. ديگر زياده از اين بازيها نکند

او عقيده دارد برای پيشرفت زبان گيلکی علاوه بر کمک دولتی وفرهنگی ، نياز است حاميان نيز دست به کار شوند و گيلکی و ادبيات آن را به روز کنند. او بحث و دقيق شدن در ادبيات گيلک را ضروری می داند و می گويد: مثلاً شعری را چاپ می کنيد و می گوييد قشنگ است. کسی می گويد نه. زيبا نيست. شما می گوييد : از نظر کی قشنگ نيست. از ديد کی قشنگ هست. اصلاً زيبايی چه می تواند باشد . چه طور ايجاد می شودو

در ادامه درباره زبان می گويد: ما زبانمان را دوست داريم. ما مادرمان را دوست داريم . حتی اگر مادر ما چهره زيبايی نداشته باشد ، مهربانی او که زيباتر از تمام مادران و مادری هاست . آيا ما نبايد او را دوست داشته باشيم ؟ با او قهر کنيم و بگوييم قشنگ نيستی مادر؟ من که نمی توانم اين کار را بکنم. زبان ما مثل مادر ماست و الحمدالله ، بسيار هم زيبا است
زبان ما مادر ماست . هويت ماست. مهر شناسنامه ای قوميت ماست. ما بايد با آن زندگی کنيم . اگر نکنيم 20 سال ديگر به ريش همهء امروزيان ميخندند و ما را درتاريخ سياه جلوه می دهند. که آن روز اينها بودند ، با سواد هم بودند ، ادعا هم زياد داشتند و بزرگترين ضربه را برای از بين بردن اين بخش از فرهنگ زدند

معتقد است کساني که فرزندشان را از گيلکی حرف زدن نهی می کنند دچار مشکلات ريشه ای مختلفی هستند و مهاجرت ها را هم در اين قضيه بی تأثير نمی داند . از ديد او همه اينها سبب می شود پدر و مادر با فرزند خود فارسی حرف بزنند. آن هم چه فارسی ای ، که گيلکی شرم دارد . با تلفظی به هم ريز. و البته در ادامه اذعان می دارد: اين بچه ها بعد در مدرسه تحت تأثير دوستانشان دوباره به گيلکی بر می گردند . آن وقت آن پدر و مادر بايد فکر کند که من چه نقصی داشتم که بچه مدرسه ای هم سن و هم آواز او توانست به او گيلکی بياموزد اما من نتوانستم فارسی را بهش تلقين کنم
علاوه بر اين انواع و اقسام پديده های روانشناسی ، تربيتی ، کمبودها ، نگرانی های دوران خردی و... هم باعث می شود فرد برای انتقام گرفتن از بد زندگی کردن های ديروزش عکس العمل نشان دهد و جامعه ناسالم هم اگر در پيش رويش باشد آن را تشديد می کند. مردم ما اسير اين نوع نگرانی ها هستند
ديگر اينکه عده ای می گويند ما فرزند روزيم. امروزی هستيم. بايد گفت امروزی ها کی هستند؟ امروزی به چه معنا و مفهومی اتلاق می شود.
آيا منظور کسانی هستند که اسير دست تند باد های غربی اند؟ غرب از هر طرف می خواهد خودش را روی کار بياورد. آيا منظور از جهانی شدن يک دست شدن با فرهنگ غرب است؟
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
نظرات پوررضا درباره ء جهانی شدن و تکليف فرهنگ هايی مانند گيلک شنيدنی است. او باور دارد که ما هرگز نمی توانيم يک دست شويم چرا که زندگی درجغرافيای مختلف ، طبع زيستی متفاوت را به وجود می آورد. می گويد :« ما تحول پذيريم ، تغيير پذيريم ، تکامل پذيريم اما يک دست نمی شويم. چون آدم ها يکسان نيستند. حتی درصورت يک کاسه شدن جهان پس از مدتی انقراض اين فرهنگ منحط آغاز می شود . مردم از اين نوع زندگی بی هويت خسته می شوند و هر قوم از جوامع بشری به سوی هم زبان هايش گراييده می شود . و دوباره با هم گروه تشکيل می دهند. و برای اين متشکل شدن هزينه ها می دهند. تا می رسند به امروز. نه ديروز قشنگ، نه پری روز متعالی ، نه پيش پری روز خيلی برجسته ، نه هفت روز قبل ترش که مانند بهشت بود. آن وقت برای فردای نداشته شان می گريند. و بر مزار ديروزيان مسبب اين وضع زار می زنند

فرصت مناسبی است برای پرسشی درباره سليقه موسيقی فريدون پوررضا. پس اين بار می پرسيم آقای پوررضا آيا موسيقی خارجی گوش می دهيد؟
در يک کلمه می گويد نه! و کمی می ماند. ادامه می دهد: البته چند وقت پيش پسرم برايم دو، سه تا آهنگ آمريکايی و ايتاليايی گذاشت. که خيلی خوشم آمد. مخصوصاً اون ايتاليايی. از خوش خوانی او خيلی خوشم آمد. کولی وار می خواند. وقتی می خواست جهش تحريری خود را بيرون دهد ديوانه کننده بود.»

تينا می پرسد: اسمش را نمی دانيد؟

پوررضا می گويد: نه . اگر بدانم هم نمی توانم بگويم
احياناً لوچينو پاوارتی نبود؟
نمی دانم

او به سوأل بهنام پوررجب زاده درباره آينده زيان گيلکی اينگونه پاسخ می دهد: شاملو می گفت فقر ، مرگ فضيلت نيست. اما احتضار فضيلت هست. فقر نمی تواند فضيلت را بکشد. اما بيمارش می کند
زبان ما از بين نمی رود. زبان ما نمی ميرد. به کوری چشم کسانی که نمی توانند ببينند. اگر کسانی هم دوست ندارند به اين زبان حرف بزنند، سلامتی زبان گيلکی را از خدا خواهانيم که اينجور ناباب ها به آن تکلم نکنند. بألاخره هستند کسانی که به آن تکلم کنند.اگر چهار ميليون نفر نماند ، چهارصد هزار نفر که می ماند. اگر نه ، 40 هزار نفر ، اگر نه چهارده نفر ، حتی اگر چهار نفر در جهان گيلکی بگويند زبان ما باقی می ماند.گيلکی ماهيت من است . نشان تاريخ ديروز کهن من است. من با آن نشان می دهم که اجدادم چه کسانی بودند. اگر زبانمان را رها کنيم هيچ می شويم. ما نمی توانيم زبانمان را فراموش کنيم. می بينيم که گيلک می رود امريکا و در آنجا هم گيلکی صحبت می کند. اينجا که بود ادعا زياد داشت . اما آنجا که رفت تازه می فهمد که بوده
مهم اين است که ما به زبانمان اهميت بدهيم . من درباره ء زبان مطالعات تاريخی ندارم و آن را درست نمی شناسم تا صحبت کنم اما تجربه کردم که وقتی قديمی ترين کلمات گيلک را از هفت قرن پيش در موسيقی به مردم دادم ، آن ها گرفتند. و جنس صدا و سوز آن هم رابطه برقرار کرد. شما هم کمی خوشبينانه به اين موضوع نگاه کنيد و اميدوارانه برخورد کنيد

دوستمان اينبار از موقعيت جغرافيايی قوم گيلک می پرسد. پوررضا آن را سراسر جهان قلمداد می کند ، هر جا دو نفر باهم گيلکی صحبت کنند
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
سوالی دارم از سکوت. سکوت به جای يکی از ترانه های محبوبم را ياد می آورم که البته تلخ بود. با صدای گرفته می پرسم : در موسيقی فصلی داريم به نام سکوت. از سکوتتان بگوييد. از زمانی که آواز نخوانديد
نمی دانم چقدر از دوره های سکوت او گفته شده. اين قدر می دانم که برای پرنده نخواندن بسيار سخت است. پوررضا اما چنين نمی انديشد. او معتقد است کسی که حتی سي سال نخوانده ، در آن مدت درخلوت خودش خوانده و بی آواز نمانده. چون بخشی از درد جامعه در خودش هم جاری بود . او سکوت خودش را سکوت آزار دهنده ای نمی داند. و با اخمی مبهم می گويد: هر آزاری که به يک هنرمند برسد او را شفاف می کند. و اين شفافيت به نشان دادن توان هنری اش کمک می کند. من گمان نمی کنم سکوت موجب به هم ريزی باشد. خيلی ها هستند که در ناکامی ها ونا بسامانی های زياد زندگی می کنند. و هنرمند نيز هستند. برخی ممکن است نتوانند طاقت بياورند و به يک اعتياد کوچک پناه ببرند. اما رويه هنريشان گم نشده است. عده ای ممکن است اصلاً طاقت نياورند ، مچاله شوند و به هم بريزند. و زودتر از حدی که لازم است بمانند ، بميرند. آنها ديگر خود نمی خواهند با زندگی جدال کنند.اگر بخواهند راه بهبود وضع بسيار است

سارا مهريار از وضع کنسرت ها می پرسد. و اينکه چرا ايشان اخيراً در رشت کنسرتی برگزار نمی کنند. استاد از مشکلات هميشگی و نبود سالن و کمبود ها و بی مهری های معمول به موسيقی می گويد. و گويا چنين برنامه ای ندارد. لااقل به اين زودی ها

او در کارهاي اخيرش از نوازندگان جوان استفاده می کند و آنها را بسيار صميمی تر از ديگرانی قلمداد می کند که گاه تجربه هم بسيار دارند . از او خواستيم چند نفر را نام ببرد که موسيقی گيلان می تواند فردای خود را به آنان اميدوار باشد. پاسخ داد : اينها فرزندان مانده در بطن مادر اند. و فردا که به دنيا بيايند معلوم می شود کدام يک اهل سازند و کدام اهل آواز . زمان معلم صادقی است و بهترين پاسخ را به شما خواهد داد
آخرين سخن او درباره گيلان است. . او گيلان را اسير حسادت های ديگر مناطق می داند و می گويد:« چرا فلان هنر مند معروف از موسيقی مثلا سيستان در کارش استفاده می کند ولی به گيلان نمی پردازد. آيا نمی داند اينجا هم ترانه دارد و اين هم زيباست؟

می گوييم شايد اگر موسيقيدان زبردستی از گيلان در پايتخت داشتيم اين مشکل کم می شد. پوررضا جواب می دهد: بله . موسيقی دان مطرح درتهران نداريم . يکی ، دونفر داريم ، کم خاصيت ولی پرمدعا. و هر هنرمند گيلانی که وارد شود تخطئه می کنند. ما چند نفر هنر مند گيلانی فرستاديم تهران و اينها نگذاشتند برنامه اجرا کنند. در حالی که وقتی کردها جايی آواز مي خوانند کامکاران به احترامشان لباس محلی می پوشند

او مشکلات پنهان در زير پوشش سبز اين ديار را می شناسد. بطن سياهی که حتی سبزی رويه را به خاکستری بدل می کند. و خوی خاص گيلانی ها را در اين بی توجهی دخيل می داند. خوی خاصی که سبب می شود از هر کسی کمک نپذيرند و از کاستی هاشان دم نزنند. آنها ابن الوقت نيستند ونمی خواهند اپورتونيست باشند. و مطابق تمايل روز رنگ عوض کنند. آنها را به دستگاه همايون در موسيقی تشبيه می کند: همايون وقاری دارد که از خود بی خود نشوی ، و استغنای طبع ش را می نمايد که گريه نکنی. همايون فاخر و سنگين است. شعور جمعی گيلانی ها بالا است و مثل اين دستگاه هستند. به ويژه رشتی ها ، به ويژه رشتی ها! هيچ وقت خواهش نمی کنند که به ما جاده بدهيد و رسيدگی کنيد و
در پايان از او تشکر می کنيم که وقتش را به ما داد و صميمانه با ما به گفتگو نشست. او هم که واژه زای از لبانش دور نمی شود ، به ما قول های جالبی می دهد. بماند به وقتش
لينك هاي مرتبط
فریدون پوررضا صدای پس از باران است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مجله «بخارا» با همکاری «انجمن فرهنگی اتريش» در ايران در چهارشنبه بيست و نهم آذر ماه مراسمی‌را با شرکت نويسندگان، مترجمان و علاقه مندان به ادبيات اتريش برگزار خواهد کرد.
در اين مراسم که در خانه هنرمندان و با حضور سفير اتريش و محمود دولت آبادي در خانه هنرمندان برگزار خواهد شد، فرانتسوبل ، نويسنده نامدار اتريشی ، توسط علي دهباشي مدير مجله بخارا معرفي خواهد شد و سپس سوبل دو داستان خود را خواهد خواند كه همزمان توسط دكتر سعيد فيروزآبادي به فارسي ترجمه می‌شود . سپس دكتر ولفانگ بانياني درباره وجوه گوناگون زندگي ادبي فرانتسوبل سخن خواهد گفت كه توسط فرخنده مصلح همزمان ترجمه خواهد شد . "چرا می‌نويسم ؟ "موضوع سخنراني دوم سوبل است كه توسط كامران جمالي به فارسي برگردانده می‌شود . هم چنين دکتر سعيد فيروزآبادی براي ما از ادبيات اتريش و ترجمه‌های انجام شده از ادبيات اين کشور در زبان فارسي می‌گويد و سرانجام محمود دولت آبادي سخنراني خود را ارائه خواهد داد.
فرانتسوبل سال 1967 در شهر فوکلرامروک اتريش به دنيا آمده و تاکنون جوايز ادبی با ارزشی مثل جايزه ماکس فون در گرون (1992)، جايزه اينگبورگ باخمن (1995)، جايزه لئونس و لنای شهر دارمشتات (1997)، جايزه آرتور شنيتسلر (2002) و جايزه نستروی (2005) را دريافت کرده است. از مهم ترين آثار اين شاعر، نمايشنامه نويس و داستان سرای اتريشی می‌توان به «کنگره ابلهان»، نمايشنامه «کافکا»، «مدرسه گستاخی» و مجموعه شعر «لونا پارک» اشاره کرد.
بسياري از منتقدان ادبي اتريش عقيده دارند فرانتس سوبل، نماد نسل جديد نويسندگان اين كشور است . زيرا سوبل با نو آوري‌ها و نوجويي‌هاي خود در قلمرو زبان روايت‌هاي گوناگوني از گذشته بدست می‌دهد.
***
مطالب مرتبط
دیدار با علی دهباشی و بخارا ›››
شب های بخار؛ شب مولانا ›››
شب ملك الشعراي بهار ›››
مراسم شب جمالزاده ›››
شب درم بخش ›››
شب امبرتو اكو ›››
شب اوسيپ ماندلشتام ›››
شب‌ پتر هانتكه ›››
شب ادبیات آشوری ›››
شب رضا سیدحسینی ›››و ›››
سایت مجله بخارا ›››
گزارش و عکس هایی از شب مولانا ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

زبان و ادبیات عرب خوانده ام؛ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، اما بیش از آن که با بچه های کلاس های خودم ارتباط داشته باشم و با آن ها هم اتاق بشوم در خوابگاه ( دو سال در خوابگاه سنایی، زیر پل کریمخان و دو سال در کوی دانشگاه امیرآباد)، بیشتر دوستانم را بچه های باستان شناسی و روان شناسی تشکیل می دادند؛ باستان شناسی را دوست داشتم و برای همین دوستانی در این رشته پیدا کردم و سال اول دانشگاه هم در اتاقی شش نفره ساکن بودم که پنج نفر بقیه دانشجوی این رشته بودند. روان شناسی را هم دوست داشتم چون محسن فرجی این رشته را می خواند و به واسطه او با کسانی مثل کامران محمدی، سید رضا حسینی، بهزاد پورعلی بابا، داود ناصری و قدرت الله (باور کنید فامیلی اش یادم نیست و فقط یادم هست بچه ها با او شوخی می کردند و او را با ترجمه اسمش صدا می کردند:‌ پاور گاد؛).
بعدها هم که احمد اکبرپور،‌ داستان نویس آمد کوی دانشگاه و مهمان یکی از بچه های باستان شناسی و همشهری اش شد، متوجه شدم او هم روان شناسی خوانده.
همیشه دست بچه های رشته روان شناسی کتابی دو جلدی می دیدم که دوست داشتم یک سری از آن را برای خودم داشته باشم و آن کتاب،‌ کتاب زمینه روان‌شناسی هیلگارد، بود؛ پنج نویسنده داشت و هشت نه مترجم.
گذشت تا این که دوره دانشجویی تمام شد و سربازی رفتم و بعد پنجشنبه جمعه هایم وقف کوهنوردی. در این دوران بود که با سیامک و یوحنا محی الدین بناب آشنا شدم.
چند ماه بعد هم با ایرنا، خواهرشان آشنا شدم كه آن زمان حسرت مي خورد كاش رضا براهني از ايران نمي رفت و كلاس هايش ادامه داشت؛ هنوز دفتر يادداشت هاي كلاس هاي براهني را دارد.
شش ماه از دوستي من با اين سه نفر مي گذشت و نمي دانستم كه آن ها فرزند مهدي محي الدين بناب، استاد بازنشسته رشته روان‌شناسي دانشگاه علامه طباطبايي و استاد سابق دانشگاه رودهن و مترجم معروف و نوه امام جمعه قبل از انقلاب شهر بناب، در نه كيلومتري مراغه هستند.
بار اول كه به طور رسمي رفته بودم تا ايرنا را از پدرش خواستگاري كنم، هنوز يادم هست. غروب يكي از روزهاي آبان ماه 79 بود. كه مرخصي ساعتي گرفتم كه ساعت هفت شب، شهرك فرهنگيان، همين خانه اي كه الان تويش زندگي مي كنيم باشم و با پدر ايرنا صحبت كنم. خوش صحبت بود و آرامش دهنده. مهربان بود و با سواد. چنان صحبت مان درباره الموت و بناب و گويش تاتي و زبان آذري و ادبيات و ترجمه و روزنامه نگاري و ... گل انداخت كه يك وقتي نگاهي انداختم به ساعتي كه به ديوار بود؛ يك ربع مانده به دوازده شب بود. خجالت مي كشيدم بگويم براي چه آمده ام:
- ببخشيد من...
خنديد و سرم را انداختم پايين و از خانه شان آمدم بيرون.
تا همين دو سال قبل هم تدريس مي كرد. از زمان بازنشستگي اش از دانشگاه علامه طباطبايي در سال 1372 بيش از سيزده سال مي گذرد. بعد هم جدا از ترجمه، در دانشگاه رودهن مشغول به تدريس مي شود تا همين دو سال قبل. بعد هم كه حنجره اش آنقدر اذيت كرد كه دكترها گفتند تدریس را کنار بگذارد.
صبح ها كه مي روم ساينا را بسپارم به مادربزرگ و پدربزرگش، مي بينم صبحانه شان آماده است. خيلي زود بيدار مي‌شوند. زماني كه ما مي رسيم آنجا، آن ها از پياده روي بازگشته اند.
آقاجان را هرگز بيكار نديده ام يا پاي خبر تلويزيون نشسته است يا پشت ميز كارش. ترجمه، شده تنها منبع درآمدش و طي اين سال ها بارها ديده ام كه حاضر نشده با هيچ رسانه اي گفتگو كند؛ نه روزنامه ها و نه راديو و نه تلويزيون. حالا هم مي دانم از من دلخور مي شود اين مطلب را اگر بخواند، اما با خودم داشتم بگذار دلخور شود اما من اينجا مي نويسم كه مهدي محي الدين بناب، متولد 1312 شهر بناب پيش از آن كه تحصيلات آكادميك ببيند و فوق ليسانسش را در رشته روان شناسي بگيرد و بشود استاد دانشگاه، حوزه علميه هم رفته و نمي تواني در هيچ بحث روان شناسي و مذهبي از او جلو بيفتي، تسلط به زبان عربی و فقه و قرآن او غيرقابل تصور است و اين كه اسمش را در گوگل جست و جو كردم. به جاهايي رسيدم كه از كتاب هاي او به عنوان منابع مطالب خود استفاده كرده بودند ولي هرگز بيوگرافي اي از او نديدم.
كتاب ها


روان‌شناسی روان‌شناسی "روش علمی در شناخت ماهیت آدمی"
آبراهام اسپرلینگ
ترجمه و تاليف: مهدی محی الدین بناب
ناشر: روز
تعداد صفحات: 347
چاپ:1367
شمارگان چاپ: 6000

زمینه روان‌شناسی هیلگاردزمينه روانشناسى هيلگارد
نويسندگان :
ريتا ال.اتكينسون، هوكسما، سوزان نولن، درايل ج.بم، ادوارد اى.اسميت، ريچارد سى.اتكينسون
مترجمان:
مهدى محىّ الدين، نيسان گاهان، دكتر يوسف كريمى، دكتر مهرناز شهرآراى، دكتر رضا زمانى، دكتر مهرداد بيك، دكتر بهروز بيرشك، دكتر محمدنقى براهنى
زير نظر و ويراستارى : دكتر محمدنقى براهنى
ناشر : رشد - تهران
چاپ بیست و سوم، 1385 شمسى
تعداد صفحه 760
براي اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد

چکیده روان‌شناسیچکیده روان‌شناسی
تالیف: لیندا لیل
مترجمان: مهدی محی الدین بناب و نیسان گاهان
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 288
چاپ اول: 1374
شمارگان چاپ: 3300

روان‌شناسی انگیزش و هیجانروان‌شناسی انگیزش و هیجان
مهدی محی الدین بناب
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 152
چاپ: 1375
شمارگان چاپ: 33000


مقدمه ای بر روان‌شناسی مقدمه ای بر روان‌شناسی
مترجم: مهدی محی الدین بناب
در دو جلد و چهار مجلد
کتاب درسی رشته روان‌شناسی دانشگاه پیام نور
از سری انتشارات متون فرادرسی
ناشر: مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه پیام نور
تعداد صفحات:جلد اول/ در دو مجلد 752
جلد دوم/ در دو مجلد 538
چاپ: 1378
شمارگان چاپ: 1500

بهداشت رواني زنانبهداشت رواني زنان
تأليف :
کارن جي ، کارلسون ، استفاني اِ ، ايزنستات ، ترازيپورين
مترجمين :
خديجه ابوالمعالي ، هائيده صابري ، ژينوس لطيفي ، مهدي محي الدين بنابنشر : ساوالان
ناشر: ساوالان
تعداد صفحات: 270
چاپ: 1379
شمارگان چاپ: 2200
برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید
روانشناسی احساس و ادراک

روانشناسی احساس و ادراک

ترجمه و تاليف: مهدی محی الدین بناب
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 298
چاپ سوم: 1381
شمارگان چاپ: 2000
براي اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد

ویتامین سی برای همسران
ویتامین سی برای همسران
هفت داروی شفابخش برای یک رابطه سالم
نویسنده: لوک دو سادلیر
مترجمان: مهدی محی الدین بناب، هائیده صابری و خدیجه ابولمعالی
ناشر: ساوالان
تعداد صفحات: 240
چاپ: 1381
شمارگان چاپ: 2200

زیر چاپ:
مقدمه ای بر روان‌شناسی
برای رشته های غیر روان‌شناسی
انتشارات رشد

آماده چاپ:
روان‌شناسی کودکان استثنایی

***
عکس هایی از مهدی محی‌الدین بناب
استاد بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی و مترجم کتاب های روان‌شناسی

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
سه عکس از اتاق کار

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
چهار عکس بالا در شهر بناب، زادگاه مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
آذر ماه سال 1384 - آمل

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
به همراه همسرش، مرحمت تقی‌زاده

مهدی محی‌الدین بناب
سه عکس آخر ، جمعه ، دهم آذر 1385 - تهران
ادامه عکس ها
***
مطالب مرتبط
وبلاگ ايرنا محي الدين بناب ›››
محی الدین؛ تک‌خال هنر ایران ›››
يادتان هست مادربزرگ ايرنا وقتي فوت كرده بود، درباره اش چيزي نوشته بودم؟ ›››

***
ديدارهاي ديگر
ديدار با دکتر جواد مجابی،‌ نویسنده، شاعر، نقاش، روزنامه نگار و محقق ›››
بخارا؛ موزه ادبیات ایران - دیدار با علی دهباشی و بخارا ›››
ديدار با عربعلي شروه، نقاش و مجسمه ساز و مترجم ›››
ديدار با ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلك ›››
ديدار با افراسياب آقاجاني، مجسمه ساز ›››
ديدار با محمدهاشم اكبرياني، شاعر، روزنامه نگار و محقق ›››
به ياد جمشيد شمسي پور خشتاوني، شاعر و محقق تالش ›››
به ياد كامران محمدي، داستان نويس و روزنامه نگار ›››
ديداري به بهانه خداحافظي با كاوه گلستان، عكاس ›››
ديدار با خسرو دوامي، داستان نويس و مترجم ›››
ديدار با محمدآصف سلطانزاده، داستان نويس ›››
ديدار با ناصر غياثي، داستان نويس و مترجم ›››
ديدار با علي موذني، نويسنده و فيلمنامه نويس ›››
خداحافظي با ابراهيم فرخمنش، پدر تئاتر قزوين ›››
درددل با محمدقلي صدراشكوري، شاعر ›››
ديدار با حسين محي الدين، تكخال هنر ايران! ›››
به ياد علي قانع، داستان نويس رودباري ›››
ديدار با علي عبداللهي، مترجم و شاعر ›››
خداحافظي با عمران صلاحي، شاعر ›››
ديدار با محمد آقازاده، روزنامه نگار ›››
ديدار با داود غفارزادگان، نويسنده ›››
به ياد عباس معروفي، نويسنده ›››
ديدار با نامه قزوين ›››
آقاي بي نقطه ›››

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

" آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن/ آئينه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو/ جام فلک نمای شو و ز دو جهان کرانه کن

صدای به ياد ماندنی شاملو بود و غزليات شمس مولانا که در تالار بتهوون خانه هنرمندان در شب بيست و سوم آذر ماه در شب مولانای مجله بخارا طنين می افکند. و اين چنين يکی ديگر از شب های بخارا آغاز شد. در اين مراسم که تالار ، راهرو ها و سالن ورودی مملو از جمعيت مشتاق بود، دکتر قمر آريان، محمود دولت‌آبادی، ناهيد طباطبائی، دکتر شهلا حائری، دکتر فريده معتکف، دکتر عزت الله فولادوند، دکتر مير مجلسی، دکتر جزايری، فرزانه قوجلو، ناهيد موسوی ، فروزنده اربابی دکتر صمد موحد، مهين خديوی، دکتر بهنيا، محمدعلی جعفريه، رضا يک‌رنگيان، رضا هدايت، يوسف عليخانی، دکتر مجدالدين کيوانی، سودابه اشرفی، افشين معاصر، کيکاووس جهانداری، فرخنده مصلح نوشين مهاجرين، محمد گلبن، اسدالله امرايی، احمد وکيليان، سعيد آذين، رکسانا خالقی، ترانه مسکوب، مريم روشن، اصغر نوري، جواد ماهزاده، مه جبين مهاجر و مديران انتشارات علمی، خجسته، انتشارات ديد، بدرقه جاويدان، ثالث وسردبيران نشريات ادبی ، روزنامه نگاران، استادان دانشکده ادبيات دانشگاه تهران و علامه طباطبائی از حاضرين مراسم بودند.

اين شب به ياد ماندنی با سخنان علی دهباشی مدير مجله بخارا آغاز شد:
خانم ها و آقايان ، يک سال از برگزاری شب های بخارا می گذرد . سال گذشته در چنين ايامی بود که مجله بخارا " شب رابيند رانات تاگور " را برگزار کرد و در ماههای بعد شب های ديگری برای گونترگراس ( نويسنده آلمانی ) ، اوسيپ ماندلشتام ( شاعر روس ) ، اومبرتو اکو ( نويسنده ايتاليايی ) ، پتر هانتکه ( نويسنده اتريشی ) ، لويی فردينا سلين ( نويسنده فرانسوی ) و شب های ويژه ديگری به منظور تجليل از نويسندگان و هنرمندان سرزمين خودمان از جمله " جشن هشتاد سالگی استاد رضا سيد حسينی " ، " جشن پنجاهمين سال فعاليت های کامبيز درم بخش " ، " جشن صد و بيستمين سال تولد ملک الشعرای بهار " و در ماههای اخير " شب سيد محمد علی جمالزاده " و " شب ادبيات آشوری "
امشب نيز برای ما ايرانيان بويژه برای تمام کسانی که در پهنای جغرافيای زبان فارسی زندگی می کنند شبی خجسته است . شب تولد يکی از بزرگترين مناديان معرفت و انسانيت . حضور شما سروران در يک چنين شبی تکريم از عظمت مردی است که جهان انسانی از او تجليل بعمل آورده و هر چه می گذرد فروغ و درخشندگی انديشه های انسانی او که در قالب سروده هايش بيان شده فزونی می گيرد.
ما امشب مفتخر هستيم که يکی از فرزانگان فرهنگ و ادبيات فارسی دعوت مجله بخارا را پذيرفتند و تا دقايقی ديگر گوش جان به سخنان ايشان خواهيم سپرد.
مولوی شناسی در زبان فارسی تاريخ چندان دور و درازی ندارد اما گام های ارزنده ای برداشته شده است. از حدود صد و بيست سال پيش که منتخباتی از ديوان شمس توسط مرحوم رضا قلی خان هدايت در تبريز منتشر شد تا کنون در دنيای زبان فارسی شخصيت هايی پديد آمدند که سالهايی از عمر گرامی خود را صرف تحقيق درباره مثنوی و ديوان شمس کردند که بحث درباره کارهای ارزنده آنان خود مجلسی ديگر را می طلبد . فقط به اشاره آنهم بخاطر ياد کرد خدمات آنها و ذکر نام شريف آن عزيزان که انگار در اين مجلس حضور دارند چند جمله ای عرض می کنم.
نخست از زنده ياد بديع الزمان فروزانفر ، آن " نادره دوران " که با ذکر خاطره ای کوچک از او ياد می کنم که ايشان در جايی بعد از ذکر چگونگی آشنايش با اشعار مولانا در صبح جمعه ای نزد حاج شيخ عبدالله حائری مازندرانی و جذبه ای که در او بوجود آمد می گويد به دنبال نسخه ای از کليات شمس می گردد تا در يک کتابفروشی به بيست و پنج ريال پيدا می کند .در آن زمان آه در بساط نداشته مادرش پارچه برکی از پشم گوسفند رشته بود و از " بشرويه " برايش فرستاده بود تا به جای لباس هايی که غارتگران ترکمن در راه خراسان از فرزندش ( يعنی بديع الزمان فروزانفر ) به تاراج برده بودند لباس زمستان فراهم کند اما فروزانفر اين پارچه را فروخت و ديوان شمس را خريد . و اين قصه در سال 1312 اتفاق افتاده است و نقطه عطفی در پژوهش های مولوی شناسی در زبان فارسی شد. از اين پس است که تاليفات ارزشمند و بسيار گرانقدر استاد فروزانفر بتدريج نوشته می شود و هنوز پس از گذشت هفتاد سال از انتشار اولين کتابش در شرح حال مولانا ( 1315 ) هنوز مرجع و مآخذ است . بعد مرحوم استاد جلال همايی است که همگان با آثار او بخصوص کتاب " مولوی چه می گويد " آشنا هستند و بعد مرحوم دکتر سيد صادق گوهرين است و در دهه های اخير آثار ارزشمند زنده ياد دکتر عبدالحسين زرين کوب که جايگاه خاصی در پژوهش های مولوی شناسی دارد.
به منظور آنکه سخن به درازا نکشد از ذکر دهها کتاب و صدها مقاله در می گذرم فقط خواستم به ذکر سرآمدان مولوی پژوهی اشاره ای کنم و برسم به استاد دکتر محمد علی موحد که آثارشان خود از زمره همان گوهرهای گرانبهايی است که نام بردم.
دکتر موحد از زمره معدود شخصيت های علمی هستند که بسيار کم و به ندرت در آسمان فرهنگ و ادبيات ما يافت می شوند . شما کافی است نگاهی به مجموعه آثار و کتابهای استاد نگاهی بيندازيد . کارنامه ای است زرين و عظيم و گسترده . توصيف دکتر موحد کاری است بسيار دشوار و شايد محال . ايشان را نمی توان به يک حوزه دانش و انديشه محدود کرد . دکتر موحد با اينکه حقوقدان برجسته ای هستند و واقعاٌ در سطح جهانی در اين مسائل حساس و دقيق صاحب نظرند و چندين کتاب فنی و تخصصی منتشرشده است . حوزه ديگر از آثار موحد مجموعه چند جلدی " خواب آشفته نفت " که سه جلد آن منتشر شده و يکی از مهمترين منابع ما در شناخت دکتر مصدق و نهضت ملی ايران به شمار می رود.
از ديگر زمينه های آثار استادمان همچون ترجمه ها و تحقيقات ديگر می گذرم و به جنبه ديگر کارهای ايشان که تصحيح متون و در اين زمينه فقط به کتابی که به بحث امشب ما مربوط است می رسم . تصحيح بسيار دشوار کتاب عظيم " مقالات شمس تبريزی " به صورت علمی و روشمند توسط دکتر موحد برای اولين بار صورت گرفت ورنه ما چيزی امروز از آرا و عقايد شمس در اختيار نداشتيم.
پس از معرفی دکتر موحد توسط علی دهباشی از او خواسته شد تا در جايگاه قرار گيرد و سخنرانی خود را ادا کند.
دکتر موحد در بخشی از سخنرانی خود تحت عنوان " غروب شمس " گفت : " شمس بامداد روز شنبه بيست و شش جمادی الاخر سال 642 به قونيه آمد. ما نه از سال تولد شمس آگاهی داريم و نه از سال وفات او . اما تاريخ ورود او را به قونيه با اين دقت در دست داريم. شمس در قونيه در ميان بازرگانان در خان برنج فروشان منزل کرده بود .
ديدار مولانا و شمس در بيرون اين کاروانسرا اتفاق افتاد. اين ملاقات چگونه بود ، چه اتفاق افتاده ؛ چه گفتند و چه شنيدند ، جزئيات آن را دقيقاٌ نمی دانيم . گفته اند که ابتدای سخن از سوی شمس بود .
شمس که به قونيه آمد ، مأموريتی از برای خود قائل بود . مأموريت نجات مولانا از گرفتاری " در ميان قوم ناهموار " . مولانا می بايستی آنقدر پخته شود که بتواند شمس را دريابد .
دکتر موحد پس از بيان نسبتاٌ طولانی از زندگی مولانا و شمس به پايان زندگی شمس رسيد و گفت آنچه مسلم است شمس پس از مدتی از ستيزه جويی ها و زبان درازی بدخواهان بيزار گشته و در اين انديشه افتاده بود که مولانا را به حال خود رها سازد و از قونيه برود . او ديگر کار خود را به انجام رسانيده بود و مولانا چندان پخته شده بود که می توانست پس از ترک شمس روی پای خود بايستد و راه را ادامه بدهد . در هر حال شمس تصميم بر ترک قونيه گرفته و مکرر در گوش سلطان ولد خوانده بود که اينها می خواهند مرا از مولانا جدا کنند و من هم تصميم خود را گرفته ام .
اين که شمس پس از ترک قونيه به کجا رفت و چه بر سرش آمد روشن نيست . نشان تربت او را در جاهای مختلف از جمله در خود قونيه و در خوی و در تبريز داده اند.
گاهی گمان اين می رفت که شمس اين بار هم به شام رفته باشد . اين گمان نيز در ميان بودکه وی در آن سال های پيری دل از ديار روم و شام کنده و عزم بازگشت به زادگاه خود تبريز کرده باشد . اشاره های خود او هم که می گفته :
خواهم اين بار آن چنان رفتن
که نداند کسی کجايم من
اما انتظار بيش از اين طول نکشيد و سرانجام خبر مرگ شمس رسيد . به اغلب احتمال در راه تبريز.
مولانا می بايستی خود را با اين واقعيت آشنا سازد . نخست باورش نمی شد و ديوانه وار و آسيمه سر فرياد زد :
که گفت که آن زنده جاويد بمرد ؟
که گفت که آفتاب اميد بمرد ؟
آن دشمن خورشيد برآمد بر بام
دو چشم ببست و گفت خورشيد بمرد !
دکتر موحد آن گاه آرا گوناگون در مورد مرگ شمس تبريزی را برشمرد و سرانجام در مقام يک مولوی شناس و متخصص زندگی شمس تبريزی تائيد کرد که محل دفن شمس تبريزی در شهر خوی است .
پس از سخنرانی دکتر موحد گروه موسيقی " سايه " دو غزل از غزليات شمس را با آواز صادق ميرزا اجرا کرد که مورد توجه قرار گرفت.

چند نکته حائز اهمیت در این شب این ها بودند به گمانم:
اول:‌ دکتر موحد،‌مولوی شناس برجسته این نظر را تایید کرد که مقبره شمس تبریزی در خوی است.
دوم:‌ این مراسم در قونیه و تهران به طور همزمان برگزار شد.
سوم:‌علی دهباشی، سردبیر بخارا و مسوول برگزاری شب های بخارا در پایان مراسم وعده داد شب تولد مولانا سال آینده در کنار مزار او به وسیله این مجله برگزار خواهد شد.


شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی
ادامه عکس ها
***
لینک های مرتبط به شب بخارا
عکس‌ها و گزارش پشت صحنه به روایت رضا هدایت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مولانا جلال الدين كه اشعارش او را جاودانه ساخته، بيش از هفتصد سال است كه در دل خوانندگان فارسي زبان آثار خود زنده مانده است . روايت شرح زندگي اش او را از انساني شگفت مبدل به چهره اي اسطوره اي كرده است .

هر چند دانشمندان ايراني ، ترك و اروپايي در پنجاه سال گذشته كوشيده اند تا سرگذشت تاريخي واقعي تري از مولانا جلال الدين و شمس تبريزي به دست دهند اما هنوز اين كوشش ادامه دارد.

در ايران نيز از بديع الزمان فروزانفر، عبدالحسين زرين كوب، شفيعي كدكني تا نسل محققان جوانتر كتاب هايي در شناخت مولانا، مثنوي و غزليات شمس منتشر كرده اند.

محمدعلی موحد در شب مولانادكتر محمد علي موحد، استادي است كه تحقيقات و مطالعات و سخنراني هاي او درباره مولانا و شمس نيم قرن سابقه دارد . كتاب ارزشمند "مقالات شمس تبريزي" براي اولين بار توسط دكتر محمد علي موحد به زبان فارسي عرضه شد كه تا كنون چندين بار تجديد چاپ شده است . كتاب ديگر دكتر موحد "شمس تبريزي" است كه از مهمترين منابع در شناخت شمس تبريزي به شمار مي رود.

مجله بخارا پنجشنبه بيست و سوم آذر ماه در سالروز درگذشت مولانا اقدام به برگزاري شب مولانا كرده است كه در اين مراسم دكتر محمد علي موحد تحت عنوان "غروب شمس" آخرين مطالعات و تحقيقات خود را درباره مولانا و شمس تبريزي ارائه خواهد كرد.

مجله بخارا پيش از اين شب هاي "رابيندرانات تاگور"، "اومبرتو اكو"، "پتر هانتكه"، "گونترگراس" و ... را برگزار كرده است.

شب های بخارا
شب های بخارا
***
مطالب مرتبط
دیدار با علی دهباشی و بخارا ... اینجا
شب ملك الشعراي بهار... اینجا
مراسم شب جمالزاده ... اینجا
شب درم بخش ... اینجا
شب امبرتو اكو ... اینجا
شب اوسيپ ماندلشتام ... اینجا
شب‌ پتر هانتكه... اینجا
شب های بخارا
شب های بخاراشب ادبیات آشوری ... اینجا
شب رضا سیدحسینی ... اینجا و اینجا
سایت مجله بخارا ...اینجا




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

bagh sangi

زماني كه ماهواره داشتم و هنوز نسوخته بود؛ پيش از اين بگير و ببندها و شبكه تلويزيوني آي سي سي هم تازه شروع به كار كرده بود و مدام فيلم هاي خوب پخش مي كرد، يك شب "باغ سنگي" پرويز كيمياوي را نشان داد. تا بدوم و فيلم خام بياورم و توي ويدئو بگذارم، كار از كار گذشته بود و ده دقيقه اي را از دست دادم. كمين كردم تا كي دوباره تكرار مي كند و آن وقت ضبطش كردم. الان هم هر كسي بخواهد مي تواند وي اچ اس فيلم را بهش بدم اما شرط داره و اون اين كه تبديلش كنه به سي دي و يك دانه هم به خود من برگرداند.
هر بار به اين فيلم نگاه كرده ام، اول دست مريزاد گفته ام به كيمياوي و بعد حيرت كرده ام از وجود چنين انساني؛ درويش خان.
يك بار هم با محسن بني فاطمه نشستيم و با هم نگاهش كرديم؛ محسن، همشهري درويش خان هست. قول داده منو ببره پيشش اما هنوز كه گويي آقا نطلبيده!

هر وقت هم ديدم ياد فيلم هاي خوب مستند و كاردرست آن زمان افتادم و با خودم گفتم راستي چه چيزي باعث مي شد فيلمسازاي اون زماني، دنبال چنين موضوعات بكري برن؟
و چه چيزي باعث شده الان همه از روي دست هم كپي بردارن؟
شما هم مثل من فكر مي كنين ديگه نسل فيلمسازاي خوب ورافتاده؟
يا اين كه نه، خوبش رو هم داريم، اما جنس خوب دست ما نمي رسه؟
هان؟!
توي داستان هم انگار اينطور شده؟
همه اش تكرار...
همه اش...

بگذريم. قبل از اين كه برم، ببينم و ازش عكس بيارم براتون و شايد شرح ديداري، دوست دارم خواب درويش خان را ببينم تا بتوانم بنويسمشم. حيف كه هنوز درويش خان مسيرش به ميلك نيفتاده. خيلي دوست دارم درباره اش چيزي بنويسم و امروز كه اين عكس ها رو ديدم. گفتم بد نيست يادي بكنم از اين مرد و آن مرد و اين آقا كه قولش را يادآوري كنم و فعلا في امان الله!

راستي عكس ها يادم رفته بود:
روستای ميان دو آب؛ باغی از جنس سنگ ... اینجا
باغ سنگي - 18 عکس ... اینجا و اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

آن دلبر من آمد بر من
زنده شد ازو بام و در من
گفتم:‌" قنقی امشب تو مرا
ای فتنه من، شور و شر من."
گفتا:‌"بروم، کاری است مهم
در شهر مرا،‌ جان و سر من!"
گفتم:‌"به خدا،‌ گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من؟
رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من؟
بفشاند گل گلزار رخت
بی اشک خوش چون کوثر من."
گفتا: "چه کنم چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من؟
خامش! که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من."

قنق:‌ مهمان
گزیده غزلیات شمس/ جلال الدین محمد بلخی/ به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی/ غزل 335 صص 412 و 413
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  |