تبليغاتX
سایه روشن زندگی

سایه روشن زندگی

طرح مسایل اجتماعی

 

 

دیروز فرزند کوچکم در حال تماشای فیلم انیمیشنی " شگفت انگیزها " بود این فیلم انیمیشن که توسط کمپانی آمریکایی والت دیسنی تهیه شده همانند اکثر فیلم های بی محتوای هالیوود دارای ستارگانی است که جهان را نجات می دهند و ... که خود جای بحثی جداگانه دارد که اگر عمری بود مطالبی در این ارتباط تقدیم خواهم کرد .
اما روی سخنم بیشتر به دوبله این فیلم بر می گردد . شخصیتهای مضحک فیلم دارای گویشهای  مناطق مختلف کشورمان هستند و قهرمان فیلم و یا بقول معروف آرتیست آن لهجه چاله میدانی و بسیار زشت لات های تهران را دارد !!!

من به عنوان یک تهرانی همیشه فرزندانم را از گویش به این شکل که کلمات را نیمه تمام و وا رفته سخن بگویند بر حذر داشته ام اما نکته اینجاست که عده ای عوام با نفوذ در عرصه فرهنگی کشور قصد ضربه زدن به وحدت ملی کشور را دارند
چطور از همه می خواهیم وحدت خود را حفظ کنند و بعد به بدترین شکل ممکن حرمت آنها را می شکنیم؟!
اگر از من بپرسند زشت ترین و کریه ترین نوع گویش کدام است می گویم تهرانی ...آنهم به شکل چاله میدانی که فقط بدرد فیلم های بی ادبانه وسترن می خورد والسلام...

شاید همشهریانم بر من خورده بگیرند اما از آنها سئوال می کنم تا کی  شهرستانیها را مسخره کنیم برایشان جک بسازیم و به سخره اشان بگیریم ؟
از آن زمان که آن خواجه اخته (آقا محمد قاجار) این شهر را پایتخت نمود اهالی این دیار بر این تصور شده اند که نه مثل این که راستی راستی چیزی بارشان است.
قبل از انقلاب آن شهره آفاق!(گوگوش) با جک گویی رادیویی  هموطنان را به لجن می کشید و حالا مستر بین ایرانی !...
که جای تعجب دارد بر این عنوان افتخار هم می کند !!!
چند نکته را می نویسم شاید بدردتان خورد

غرب بدنبال تجزیه ایران است
عده ای در تهران بدنبال زخم زبان و مسخره کردن شهرستانیها ! هستند.

پایتخت در تمام دنیا مظهر و نماد همه یک کشور است
تهران مظهر کشور تهران است !!!...و بقیه کشور اجنبی...

هنر در تمام دنیا نشانه یکپارچه گی و تمامیت ملی است.
هنر در تهران نشان دهنده ارجحیت جماعت تهرانی بر دیگر طوایف است.

در پایان اگر بپرسند آلوده ترین جای ایران کجاست ؟
خواهم گفت تهران ! چون قبل از آن ریا کاری ، دزدی ، دروغ گویی ، طلاق ، اعتیاد و بسیاری از مورد دیگر را در تهران دیده ام که حتما همشهریانم آن را تایید خواهند نمود ...و الا آخر...

ماخذ :

http://sokhanma.blogfa.com/?

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

درود

 

درودی به ژرفای تاریخ، پهنای فرهنگ و گستردگی اندیشه ایرانی. درود بر فرزندان کوروش. فرزندانی که تا همین چندی پیش برای پاسداری از آرامگاه پدر، پیش هجوم سرد آبهای سد سیوند سینه سپر کردند. فرزندانی که شور و شوق و احساس خویش را در آسمان و خاک اهورایی نیاخاک خویش می پرورانند و حتی در آنسوی آبها و دنیای پر زرق و برق بیگانه همواره ترنمی عاشقانه بر لب دارند.

این خانه چه زیباست، ولی خانه من نیست

این خاک فریباست، ولی خاک وطن نیست

آری، در پس تمام نامرادی های تاریخ، تاریخی که چندیست با این خاک اهورایی سر ناسازگاری دارد، من و تو با هر کیش و آیین، با هر گویش و تیره و با تمام اختلاف نظرهایمان دوست داشتن را از نو بنا می کنیم. اگر شب است و سیاهی، اگر برف است و سرما، اگر و اگر و اگر ...، ما آماده ایم تا بگوییم هنوز تابش خورشید را در خاطرمان زنده نگاه داشته ایم. هنوز فصل جوانه زدن را انتظار می کشیم. بلند و رسا فریاد می زنیم که هنوز ایستاده ایم.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

تاریخ چه لحظات پر شوری را ثبت می کند. داستانی دل انگیز برای فرزندان من و تو تا در پی سال ها بیایند و بخوانند. آری! چه چکامه ها بسرایند و چه تصویرها بکشند. حکایت مردمانی که در انبوه سیاهی و سرما، با دستانی خالی تر از همیشه، سپاه عشق را برپا کردند. جنگی پر شکوه با سلاح دوست داشتن و اینچنین است که هنوز نوروز داریم، یلدا و سده و چهارشنبه سوری داریم، ایران و ایرانی داریم.

درختان ایستاده در سرمای دژخوی زمستانی، هر چند ظاهری خشک و بی جان دارند، ولی من و تو خوب می دانیم که هنوز نفس می کشند و چشم به راه بهارند. بهاری که پرندگان مهاجر پیشاپیش ترنم حضورش را می سرایند، جوانه ها می رویند و دشت عاشقانه پذیرای زندگی می شود.

راستی، در بهار دلکشی که در راه است، در شب نشینی زندگی، سرو از ایستادگی هایش در زمستان می گوید، کاج از حضور همیشه سبزش، شقایق از دریدن دل سخت خاک و روییدن، گل یاس خانه مادربزرگ از امیدواریش و ...

من و تو از چه باید بگوییم؟

***************************

شب، در آن جنگل ساکت سرد

برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه می کرد

بسته برف و سیاهی ره ما

 

با رفیقی در آن تیره جنگل

راه گم کرده بودیم و در دل

حسرت آتش سرخ منقل

آتشی بود جانسوز بر دل

 

راستی، بود این همدم من

پهلوانی بسان تهمتن

قهرمانی جسور و قوی تن

سینه پولاد و بازو چو آهن

 

 منکر عشق و شوریدگی ها

بی خیال از غم زندگانی

دل در آن سینه چون سنگ خارا

غافل از کیمیای جوانی

 

من جوانی پریشان و عاشق

سخت شوریده، دلداده، شاعر

زندگی در هم و نا موافق

رنج و غم دیده، آشفته خاطر

 

او، همه قدرت و پهلوانی

من، همه عشق و شوریدگی ها

من شده پیر اندر جوانی

او از این بی خیالی توانا

 

باد یخ بسته هنگامه می کرد

ما خزیده پناه درختی

شب، در آن جنگل ساکت سرد

خورده بودیم سرمای سختی

 

آن قوی پنجه، از سوز سرما

عاقبت گشت بی حال و مدهوش

من در اندیشه ی آن دلارا

کرده سرما و دنیا فراموش

 

آتش عشق آن یار زیبا

شعله ور بود در سینه ی من

تا رهانید جانم ز سرما

جاودان باد گنجینه ی من!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

با درود

آنگاه که خوب و بد، زشت و زیبا، دانستن و نداستن تفاوتی ندارد، چه تفاوت که باشم یا نباشم. من برای تو می نوشتم و امروز که تو را بیگانه از خویش و رهسپار غربت می بینم، سوختن تمام انگیزه هایم در پیش چشم تاریخ، فریاد برآورده که «بازنده مرد».

نسل آفتاب به هم صدایی تاریکی پیوسته و خاموشی ممتد، آسمان بی کران اهوراییمان را فرا گرفته و من آخرین مسافر این رخوتم. آخرین مسافر تاریکی.

دستانم به شوق همصدایی به سوی تو دراز مانده و تو بی اعتنا فقط مرا نگاه می کنی. پس بی تو بودن و با تو بودن را تفاوتی نیست و چه بسا بودن و نبودن همسان است.

ناز خاطر آخرین دختر بهار، در شب سرد زمستانی آتشی افروختم و چه پروانه وار سوختم. آری، کار من سوختن و ساختن است و خرسندم که تنها نیستم. زمزمه ای آشنا از قرن ها پیش در گوش جانم طنین افکنده:

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقه ما کافریست رنجیدن

 

و من نیز چون او می اندیشم یا دست کم می کوشم چون او بیاندیشم. دیوار اتاق تنهاییم از عکس با تو بودن پر شده و تمام خاطراتم بوی نمناکم خاک کوچه باغ های دیروز ایرانم را می دهد. این روزها کم کم پرندگان مهاجر باز می گردند و شوق پریدن به ارمغان می آورند. جوانه ها دل سخت و تاریک خاک را می شکافند و رویش را می سرایند و همه اینها مژده رسیدن بهار پر شوری را می دهند که پشت اسفند پنهان است. بیا با هم روزهای مانده را به انتظار بنشینم. بیا با هم سرود بودن را زمزمه کنیم. من عشق تو را در سینه پنهان دارم، هر چند سالهاست نگفتم دوستت دارم.

راه درازی در پیش مانده و پای تنهاییم توانایی پیمودن ندارد و با هم بودن چاره کار است. یکبار دیگر می گویم فارغ از هر گذشته، هر کجا باشی با هر بینشی، هر گویشی و هر اندیشه ای، با تمام وجود دوست دارم. چرا که من و تو با هم وارث خانه پدری هستیم. خانه ای از دریای مازنداران تا خلیج پارس، از کردستان تا خراسان، از آذرآبادگان تا سیستان، خانه ای به وسعت ایران.

بغض فرو خورده تاریخ را بی پرده فاش می کنم. من هرات و کابل را می خواهم، من بحرین را می خواهم، تاجیکستان خاک من است. سمرقند و بخار و قونیه پاره تن من است.

من ایرانی را می خواهم به وسعت تاریخ، باید هر چه پدرانمان از دست داده اند پس بگیرم. ولی نه با جنگ و خون که با عشق و مهر. من و تو با هم می توانیم تکه های سرزمین کوروش را به هم بچسبانیم تا دوباره بگویند «امپراطوری پادشاهی ایران».

******************************

جوون مرد و بلند بالا توي كوه و توي صحرا
چنون ني مي‌زنه غمناك مي‌خونه
كه كُهسار از غمش سر
در گريبونه
ميگن گرگ بيابونه، ميگن گرگ بيابونه
ميگن گرگه، ميگن گرگ

جوون مرد و بلند بالا توي كوه و توي صحرا
چنون ني مي‌زنه غمناك مي‌خونه
كه كُهسار از غمش سردر گريبونه
كه كُهسار از غمش سردر گريبونه

ميگن گرگ بيابونه، ميگن گرگ بيابونه
ولي هيچكي نمي‌دونه كه اون از عشق نالونه
دل و جونش تو ايرونه، دل و جونش تو ايرونه

ميگن گرگه
ميگن فرياد خشم اون دل كوه رو مي‌لرزونه

ميگن گرگه
تو دستش ني مي‌شه خنجر يكي دشمن نمي‌مونه

ميگن گرگه
مثال رستم دستون مياد از جنگلها بيرون

ميگن گرگه
به زير پاي اسب اون مي‌شه كاخ ستم ويرون
مي‌شه كاخ ستم ويرون

ميگن گرگ بيابونه، ميگن گرگ بيابونه
ميگن گرگه، ميگن گرگ،

جوون مرد و بلند بالا توي كوه و توي صحرا
چنون ني مي‌زنه غمناك مي‌خونه
كه كُهسار از غمش سردر گريبونه
كه كُهسار از غمش سردر گريبونه

ميگن گرگ بيابونه، ميگن گرگ بيابونه
ولي هيچكي نمي‌دونه كه اون از عشق نالونه
دل و جونش تو ايرونه دل و جونش تو ايرونه

ميگن گرگ،
تني تنها تني زخمي دلش يكجا نمي‌مونه

ميگن گرگه
سراپا خشم بي‌پايون براش دنيا يه زندونه

ميگن گرگه
همه جون رو چنون آرش به تيري در كمون داره

ميگن گرگه
نداره لحظه‌اي آروم به پيكر تا كه جون داره
به رگها تا كه خون داره

ميگن گرگ بيابونه، ميگن گرگ بيابونه
ميگن گرگه، ميگن گرگه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

با درود

 

اینبار برای تو می نویسم. عشق دیرین و جانکاهم، عشق شیرینم. روشنای دوست داشتن هایم و اندوه تنهایی هایم. از تو برای تو می نویسم. می خواهم بدانی در نبودنت، نخواستنت و رفتنت چه ها کشیده ام. تصویر تمام آه هایم بر پنجره اتاقم مانده و تمام گریه هایم در گوشه شب انباشته شده. بودنم در دست باد های وحشی تنهایی گرفتار است و نبودنت تمام حقیقت وجودم شده. می دانم که نمی خوانی، یعنی درگیر تر از آنی که برای خواندن دست نوشته های خاکستری من وقت بگذاری و اگر قرار بر خواندن بود لااقل نامه هایم بی جواب نمی ماند. اما چه کنم که دل رسوایم در پس هر پرده از روشنایی های با تو بودن می گوید و چشمان تارم برای دیدار تو در پهنه بی کران هستی نگران به راه مانده اند.

عشق شیرینم، دختر شیراز، همشهری جگر گوشه سعدی، ترک شیرازی حافظ و ... ، من نیز گرفتار تو ام و این گرفتاری را با تمام وجودم دوست دارم. نامت را نمی گویم تا بدانی هنوز متعصبم و غیرتمند، بگذار تمام دوستان روشنفکر و امروزیم مرا به تمسخر بگیرند، ولی با تمام داشته هایم پیش پای تو در خود شکستن را به انتظار نشسته ام، اگر چه چهار سال است که صدای آشنای قدم هایت در کوچه تنهایی من چیزی جز یک خاطره نیست. خاطره ای که تنها سهم من از یک رابطه عاشقانه بوده است، بی آنکه دلیلی برای این اندوه پر هیاهو داشته باشم.

مهربان بی وفایم، یاد سیزده مرداد افتادم، یاد روز تلخ جدایی. همیشه می گفتی هر که عاشق تر باشد دیوانه تر است و امروز به تو می گویم دیوانه تر از من می شناسی؟

لذت و شهوت را به عشق مقدس تو فروختم و از این داد و ستد خرسندم. امروز که برای تو می نویسم بیشتر از دیروز دوستت دارم.

پرستو های مهاجر رفته رفته آمدن بهار را مژده می دهند، بهاری که فصل آشنایی ما بود و هر سال از هزار و اندی کیلومتر فاصله در بهار دیداری تازه می کردیم و بقیه سال را به انتظار بهار می ماندیم و امروز نمی دانم انتظار بهار را برای چه می کشم. منی که می دانم گمشده ام هرگز بر نمی گردد، ولی حس غریبی می گوید لازم است دوستت دارم را بلند تر از همیشه فریاد بزنم. شاید صدایم از تهران تا شیراز را پیمود و به گوش جان تو رسید.

اولین باری است که اینجا برای تو می نویسم و شاید آخرین بار. راستش پس از گذشت چهار سال، شاید باور نکنی، اما هنوز مثل روز های اول دوستت دارم و برای تو، شادی و آزادی تو به خدای ایران قسم می توانم از بودنم نیز بگذرم.

ولی افسوس، دل سنگت پذیرای اندیشه من نیست و نامهربانیت نصیب من از عشقی پر شور است که گل های سرخ باغچه دل را به افسردگی کشانده و طعم تلخ فراق را به دست چشمان همیشه بارانیم نشانده.

نمی خواستم اینجا هرگز از تو بنویسم، می خواستم فراموشت کنم که نشد، نمی دانم کجایی و چه می کنی، هر جا و در هر حال هستی امیدوارم راضی و شاد باشی.

****************

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

 

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

 

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

 

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

با درود

ترنم اندوه بر لب های خشکم جاریست. از تو دیگر نمی گویم، این بار آمده ام تا از تو نگویم. آری، آمده ام. از هیاهوی خاموش اوین! هنوز زمزمه اندوه دیوارهای سرد را با قطره قطره شوق احساس می کنم. خیابان های بی دلیل لس آنجلس را نیز در نوردیدم. هر چه پیش تر رفتم، ژرفای بی کسیم نمایان تر شد. چه شکوهی داشت لحظه پر پر شدن آخرین اقاقی! سرد و خاموش، تلخ و سنگین.

دهم بهمن ماه و جشن سده، هنوز شادباش مادرم را نشنیده بودم که بغضش ترکید. سیوند آبگیری ...!!! می شود یا شد؟ نفهمیدم. کابوس زندگی، شوکران من و من! دیدی دیگر از تو نگفتم! اگر سال پیش بود واژه آخرم من و تو بود!

آی مردم! به سراغم نیایید! نوشته هایم را نخوانید! اندوهم را به تماشا ننشینید! آرامگاه پدر، شوق پرواز، ترنم آواز، هویتم، فرهنگم و همه هر چه داشتم! با هم بشمارید 10، 9، 8، 7 و ... و 1 زیر آب غرق شد. هورا بکشید تا بغضم را با آسمان قسمت کنم. ناتوانیم را در دفترچه های خاطراتتان بنویسید. من بی تاریخ، من بی فرهنگ، من بی ایران یعنی هیچ و امروز پوچ تر هر پوچی ناله بی کسی سر داده ام.

یک سالی که نبودم پدر بزرگم را از دست دادم. روحش شاد! دیشب به خوابم آمد، خواستم در آغوش بگیرمش، خنده تلخی کرد و خود را کنار کشید. در نگاه مه آلودش غرق شدم. زیر لب زمزمه می کرد:

« پدرت ایستاد تا فرهنگمان نابود شد و تو ایستاده ای تا تاریخی نداشته باشیم».

پاسخش را چه بگویم؟ تو بگو؟ تو که با من نیامدی تا پاسارگاد زیر آب نرود! تو من! کاش این آخرین نفس باشد. کاش ... .

*********************

نه زمین خاک قدیمی نه هوا همون هواست

تاچشم‌هام کار می‌کنه هر چی که مونده نابجاست

تاچشم‌هام کار می‌کنه هر چی که مونده نابجاست

 

داره از قبیله ما یکی‌یکی کم می‌شه

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم می‌شه

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم می‌شه

 

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه نازک دل منتظر تـلنگره

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه نازک دل منتظر تـلنگره

 

غم سفره‌های خالی دستهای نحیف مردم

داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم

غم اعدام ستاره انهدام سرو آزاد

تیر باران شقایق باغبانی کردن باد

همه قطره‌های خونی که به خاکم شده فریاد

همه اینهایی که گفتم بغض هر روز منه

من رو در من می‌شکنه

 

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه نازک دل منتظر تـلنگره

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه نازک دل منتظر تـلنگره

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

کوروش :
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.

داریوش :
ای مزدای اهورا این کشور را از خشکسالی از دشمن از دروگ دور بدار.

خشایارشا :
اهورا مزدا خدای بزرگی است که زمین را آفرید، که آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید.

خواجه نصیر توسی :
پیروزی از آن مردمانی است که همیشه توانایی در برابر سختی ها را داشته باشند.

بزرگمهر :
سرنوشت با پروردگار است ، خشنود به آنم ، در سختی شکیبایم ، شکوه نکنم ، بدتر از این سختی باشد و سختی بگذرد ، در پناه و یاری پروردگار.

وهمن :
اشا یا اشویی برابر راستی ، پاکی ، سامان ، آرامش جهان ، هنجار هستی ، درستی ، پارسایی ، پرهیز کاری ، داد ، نیکویی ، پیمان داری ، و ... می باشد ، درستکار آنست که اگر راستی و اشویی به زیان اوست دست از آن بر ندارد و از آن نگریزد. رستگاران همیشه راست و درست اند.

نیما یوشیج :
باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.

بیرونی خوارزمی :
آری تعصب چشمهای بینا را کور می کند و گوشهای شنوا را کر می سازد و هر کسی را به باوری وادار می کند که خرد و دانش آنرا گواهی ندهد.

فریدون مشیری :
مهر می ورزیم، پس هستیم!

کمبوجیه :
هرگز آفریدگار هستی را از یاد مبر، زیرا که جهان آفرین همواره، نه تنها هنگام سرافرازی و نیک بختی بلکه در هنگام نیاز و تنگی، شایسته‌ی ستایش است.

متون پهلوی :
چند چیز مردمان را بیش به کار اندر باید؛ خرد، هنر، دیدن و دانش دانستن، توانگری و دادی، خوب پنداری، خوب گفتاری و خوب کرداری.

خواجه عبدالله انصاری :
خداوندا! کجا بازیابیم آن روز که تو ما را بودی و ما نبودیم، تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم اگر بدو گیتی آن روز یابیم پرسودیم ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم.

متون پهلوی :
به فرهنگ خواستاری کوشا باشید چه فرهنگ اندر ( روزگار ) فراخی پیرایه و اندر سختی پناه و اندر نیاز دستگیر و اندر تنگی پیشه است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  |