تبليغاتX
سایه روشن زندگی

سایه روشن زندگی

طرح مسایل اجتماعی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

پروفسور پارسا بيش از ۶۰ سال از عمر خود را به تحقيق و تفحص درباره طبيعت ايران پرداخت و پنج سال پيش، در سن ۹۰ سالگي، در حالي كه هنوز به حرفه اش، سرزمينش و آثارش عشق مي ورزيد، با طبيعت و هر آنچه داشت وداع كرد ...

پروفسور پارسا بيش از ۶۰ سال از عمر خود را به تحقيق و تفحص درباره طبيعت ايران پرداخت و پنج سال پيش، در سن ۹۰ سالگي، در حالي كه هنوز به حرفه اش، سرزمينش و آثارش عشق مي ورزيد، با طبيعت و هر آنچه داشت وداع كرد. پروفسور پارسا در فاصله سال هاي ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۹ شمسي نخستين فلور مستقل ايران را به نام فلور «دوليران» به زبان فرانسه تأليف كرد كه در ۵ جلد و بيش از ۷۰۰۰ صفحه از سوي وزارت فرهنگ آن زمان منتشر شد.كار تأليف فلور ايران با امكانات آن زمان، كاري بسيار بزرگ و سخت بود، اما دكتر پارسا، آن را با صبر و حوصله و تحمل مشقت هاي بسيار به پايان رساند. تأليف اين فلور در حالي انجام شد كه فلور بسياري از كشورهاي ما را خارجي ها مي نوشتند. حتي پيش از آن نيز، اتريشي ها و آلماني ها، فلور ايران را جمع آوري مي كردند.گونه هاي گياهي ايران، گاه از طريق تاجران اروپايي به اين كشورها منتقل مي شد و بعد، از موزه هاي اين كشورها سر درمي آورد و پروفسور پارسا در آن شرايط حس مي كرد كه بايد كاري كند. شاگردان استاد معتقدند كه وي، زماني به تنهايي به اين كار پرداخت كه نه در دانشگاه تهران (تنها دانشگاه نوبنياد آن زمان) و نه در هيچ جاي ايران، هرباريوم، كتابخانه تخصصي، امكانات پژوهشي و همكاران علمي متخصص براي اين كار نبود.پروفسور پارسا براي انجام تحقيقات خود، بناچار از منابع و نوشته هاي گياه شناختي خارجي به ويژه «فلورا ارينتاليس بواسيه» و مجموعه هاي گرد آورنده دانشمندان و جهانگردان اروپايي بهره گرفت و براي اين كار، سالها تلاش كرد.وي به مطالعه و تحقيق منابع خارجي اكتفا نكرد بلكه به تنهايي و يا به كمك دانشجويان و همكاران ايراني خود، به گرد آوري نمونه هاي جديدي از فلور ايران پرداخت.پروفسور پارسا در بررسي هاي خود در خارج و داخل كشور توانست، ترادف گياه شناختي بسياري از گونه هاي گياهي را نشان دهد و از تكرار آن، جلوگيري كند. چرا كه نمونه هاي گياهان ايران را گياهشناسان و پژوهشگران اروپايي در مدت حدود دو قرن و نيم از نواحي مختلف گرد آورده و بي توجه به كارهاي ديگران مستقلاً بررسي و نامگذاري كرده بودند و از اين رو نام هاي علمي مترادف بسياري در نوشته هاي گياه شناختي اروپاييان بود كه گمراه كننده بود.«دكتر احمد قهرمان» استاد دانشگاه تهران و از شاگردان پروفسور پارسا در اين باره مي گويد: «اگر به عصري كه استاد پارسا كارهاي تحقيقاتي علمي و پايه اي را براي تأليف فلور در ايران شروع كرد، توجه كنيم، مي بينيم كه آغاز اين كار بزرگ با چه دشواري ها و مشكلاتي روبه رو بود و نگارش آن تا چه اندازه به صبر، حوصله، پشتكار، خستگي ناپذيري و تحمل نياز داشت. با توجه به وسعت كار و اين واقعيت كه فلورهاي كشورهاي همجوار ايران مثل تركيه و عراق را دانشمندان خارجي تدوين كرده اند، تأليف فلور ايران از كارهاي شاخص علمي در قرن ۱۹ ميلادي است.»

پروفسور پارسا براي انجام اين كار، تمامي گياهان و رستني هاي ايران را جمع آوري و كدگذاري كرد و نخستين مرحله پژوهشي خود را پس از اخذ دكتراي گياهشناسي و بازگشت به ايران به جمع آوري نمونه هاي گياهي زادگاهش «تفرش» اختصاص داد و پس از آن، نمونه هاي ديگر نقاط ايران را نيز جمع آوري كرد. پروفسور «قدرت الله پارسا» از خويشاوندان و دوستان نزديك استاد مي گويد: «خوب به ياد دارم در سال هاي ۱۳۲۷ كه من، دوره دبيرستان را مي گذراندم، تابستان ها ايشان به تفرش مي آمد و سرگرم نمونه برداري و تحقيق از گياهان كوههاي آن منطقه مي شد و روزانه بيش از ده ساعت به نوشتن كتابهاي گياهشناسي به زبان فرانسه مي پرداخت و مرتباً نوشته هاي آماده شده را براي چاپ مجموعه كتاب «فلور ايران» به تهران و وزارت فرهنگ آن زمان مي فرستاد.» وي، علاوه بر اين پژوهش به بررسي فلور كشورهاي ديگر نيز پرداخت و سپس نمونه هاي منحصر به فردي از فلور ايران را ضمن تحقيقات خود، بررسي كرد كه بعدها در ۵ جلد متمم فلور مذكور شدند. پروفسور پارسا در اواخر عمر خود مجدداً در فلور گياهي ايران تجديد نظر كرد و سپس نسخه جديدي از آن را با كمك «دكتر زين العابدين ملكي» (يكي از شاگردان خود) تهيه و ترجمه كرد كه چاپ آن در ۱۱ جلد پيش بيني شده است و تاكنون جلد اول و دوم آن (به ترتيب در سال ۱۳۵۸ و ۱۳۶۳) از سوي وزارت فرهنگ و آموزش عالي به چاپ رسيده است.پروفسور قدرت الله پارسا مي گويد: «فلورهاي تأليفي استاد از كارهاي عالي او در سطوح بين المللي است كه زينت بخش تمام دانشگاههاي اروپايي و آمريكايي است. وقتي در سال ۱۳۵۰ در پاريس مشغول تحصيل بودم، به اتفاق پروفسور احمد پارسا به دانشكده علوم و موزه گياهان دانشگاه پاريس رفتيم و رئيس دانشكده از استاد بسيار استقبال و تجليل كرد و كتاب هاي مفصل او را در كتابخانه آن دانشكده نشان داد و اظهار داشت كه اين كتاب ها از كامل ترين و بهترين كتاب هايي است كه استادان و دانشجويان به عنوان مرجع استفاده مي كنند.»ساير تأليفاتاستاد پارسا داراي مقالات بسياري در مورد فلور ايران در مجلات بين المللي به خصوص در نشريه علمي گياه شناسي «كيو» لندن است. از تأليفات استاد به زبان فارسي نيز مي توان دو جلد كتاب گياهان شمال ايران (سال ۱۳۱۸، شركت چاپخانه ارژنگ تهران)، كتاب دارونامه (۱۳۲۵، انتشارات وزارت فرهنگ سابق)، كتاب اندام شناسي گياهان (سال ۱۳۳۱، انتشارات وزارت فرهنگ سابق)، ۳ جلد كتاب تيره شناسي يا تاگزونومي گياهان آوندي (سال ۱۳۳۴، انتشارات دانشگاه تهران) و... را نام برد.موزه علوم طبيعي ايران از تأسيس تا فراموشي پروفسور احمد پارسا ، پس از اخذ دكتراي گياه شناسي و علوم طبيعي در فرانسه، به ايران بازگشت. وي در سالهاي نخست مراجعت، به تنهايي و در سال ۱۳۱۶ كه در مقام استاد گياهشناسي دانشكده علوم و دانشسراي عالي دانشگاه تهران قرار گرفت، به اتفاق برخي شاگردان خود به گرد آوري گياهان ايران پرداخت. در سال ۱۳۲۴ موزه علوم طبيعي را با بودجه وزارت فرهنگ آن زمان كه تأمين كننده بودجه دانشگاه تهران نيز بود، در قسمتي از ساختمان بزرگ دبستان حكيم نظامي سابق (واقع در مقابل موزه ايران باستان) تأسيس كرد و گياهان گردآوري شده را به منظور تأسيس «هربيه ملي» به آن موزه انتقال داد و به اين ترتيب «هرباريوم موزه علوم طبيعي ايران» را بنيان نهاد. در سال ۱۳۳۳ وزارت فرهنگ به علت تفكيك بودجه اش از بودجه دانشگاه، بودجه اين موزه را قطع و نياز خود را به محل آن اعلام كرد و هرباريوم و اشياي موزه به ناچار به ساختمان دانشكده علوم دانشگاه تهران منتقل شد.با مأموريت دكتر پارسا در سال ۱۳۳۵ به آمريكا، سرپرستي موزه به «دكتر علي زرگري» واگذار شد و سپس در همان سال، با تأسيس «مؤسسه مطالعات مناطق خشك» دردانشگاه تهران، گياهان اين موزه به اين مؤسسه منتقل شد كه متأسفانه از آن سنگ ها و فسيل ها ديگر اطلاعي در دست نيست و به اين ترتيب، نام «هرباريوم موزه علوم طبيعي» از ميان رفت.دكتر زرگري مسئوليت هرباريوم مؤسسه مطالعات مناطق خشك را تا سال ۱۳۴۰ به عهده داشت. با انحلال اين مؤسسه، گياهان هرباريوم آن به دانشسراي عالي انتقال يافت و پس از آن «دكتر گل گلاب» اين نمونه ها را به دانشكده داروسازي انتقال داد. «دكتر قهرمان» در اين باره مي گويد: «يادم مي آيد كه با دكتر شيباني رئيس وقت دانشگاه تهران رفتيم پيش ايشان و گفتيم كه اين نمونه ها را پس بدهند ولي كارمندهايشان را به ما دادند و در حالي كه ما با تورم نيروي كار مواجه بوديم، گياهان هنوز همان جا بود. بعد از انقلاب هم، خيلي سعي كرديم كه آنها را پس بگيريم اما نشد.»به اين ترتيب «هر باريوم» پروفسور پارسا كه تقريباً حاوي همه گياهان مذكور در فلور ايران بود - از جمله، نزديك به ۲۵۰ گونه جديدي كه وي از ايران براي فلور دنيا تشخيص داده و به نام خود او بود و نمونه نخست آنها در مورد گياه شناسي «كيو» لندن هنوز به عنوان «تايپ» وجود دارد- در اين دست به دست شدن ها از بين رفت. پروفسور احمد پارسا در نامه اي كه به دكتر احمد قهرمان (۱۰/۲/۱۳۷۳) نوشته، آورده است: «... من از سرنوشت موزه تاريخ طبيعي خودم بسيار ناراحتم. آن كلكسيون معظم زمين شناسي (فسيل و سنگ) و جانورشناسي و گياه شناسي چه شد؟ من از هر نمونه گياهان ايراني، يكي يا چند تا داشتم كه در «كيو» به دقت نامگذاري كرده بودم. گويا سرنوشت همه كلكسيون ها را به دست و عهده چند نفر بي اطلاع و مغرض داده بودند...»پروفسور دكتر احمدپارسا دردوم خرداد سال ۱۳۷۶ در كاليفرنيا درگذشت.

پرفسور پارسا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

برانگیختگان- مروری بر اندیشه های همانند : فردریش نیچه ، اُرد بزرگ و جبران خلیل جبران

برانگیختگان

مروری بر اندیشه های نزدیک و همانند فردریش نیچه ، اُرد بزرگ و جبران خلیل جبران

نوشته : جعفر معروفی

 

برای مطالعه هر بخش بر روی لینک های زیر کلیک کنید :


بخش نخست : پیکره های بسیار با روانی یگانه

بخش دوم : زیبای های زندگی

بخش سوم : ابرانسان ، مرد کهن ، پیشوا

بخش چهارم : اندیشه و افکار

بخش پنجم : آرمان همانند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

غزل رودکی وار، نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بپیچم به باریک و هم
بدین پرده اندر مرا راه نیست
"عنصری"


زندگینامه
رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َ
برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعر او گواه می آورد.

رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.

از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً قصیده هایشان را با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را با ساز می خواند .

رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانی می نامند.

بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.

دربار سامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور و نزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانند شاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا، ترجمه تفسیر طبری که چند تن از دانشمندان فراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلی سینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانند محمد زکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در این روزگار یا متأثر از آن برآمده اند.

بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارا بود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول، نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاری است. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر و موسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات به بخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته، دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد که بخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکی شعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یار مهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی می داشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر و فیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.

گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او را کور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت.

رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه از امیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عماره مروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهب اسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همین باشد.

با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلع امیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایج زمان کور کرده باشند.

آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیش از هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ای ابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.

رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهایی پراکنده از قطعه های گوناگون است.


سیری در آثار
کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهای رودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرها دارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبان گفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جمله مانند زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.

تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روح افزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به خوشبختی اندیشیدن در شعرهای او موج می زند.

وی نماینده کامل شعر دوره سامانی و اسلوب شاعری سده چهارم است. تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش و مطرح کردن رباعی را به او نسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران می خوانده اند و به پهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی به این نوع شعر بیشتر گرایش داشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد. از بیتها، قطعه ها، قصیده ها و غزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به نیکی دریافت که او در همه فنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تا یک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای از قصیده، مثنوی،قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومه کلیله و دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواسته امیرنصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی در شاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.)

این منظومه مجموعه ای از افسانه ها و حکایتهای هندی از زبان حیوانات فابل است که تنها 129 بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنویهای دیگری در بحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده از آنها به یادگار مانده است. گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگون مدحی، غنایی، هجو، وعظ، هزل ، رثاء و چکامه، در دست است.

عوفی درباره او می گوید: " که چنان ذکی و تیز فهم بود که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت، چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در آن ماهر شد و آوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسان بود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد کمال رسید.

 

 
زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابینا شده است. وفات وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به خاک سپرده شده است.

رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده، مثنوی ، غزل و قطعه مهارت داشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود ندارد که بتواند با وی برابری کند.

به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجال در بارش نائل گردید و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامی عروضی هنگامی مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنه او بوده است.

علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعری رودکی به اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخی او را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چون دقیقی، نظامی عروضی، عنصری، فرخی و ناصرخسرو از او به بزرگی یاد کرده اند.


ویژگی سخن
سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف ،کم نظیر است و لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایه تأثیر کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدم توجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر محیط زندگی و عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد. با وجود آنکه تا یک میلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به رودکی نسبت داده اند تعداد اشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت نمی رسد.

از نظر صنایع ادبی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه مغازلات اوست که کاملاً مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است.

گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند و نشاط انگیز در آثار رودکی، اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده می شود. شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدل به تنگدستی شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.

با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود، جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپری شده بنالد و مویه کند.


نمونه اشعار
زمانه پندی آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری ----- بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه ----- کرا زبان نه به بند است پای دربند است

***

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی و سالاری

***


 


کلیله و دمنه رودکی
مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنه است، متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و از آن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنه و سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمیند که صاحبقران ملک سخن لقبی برازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه با هم جمع است و بهمین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه ای داشت که شاعران بعد از او همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

 

افسانه صفوي كه متولد 1334 در شيراز است، تحصيلات كارشناسي خود را سال 1350 در رشته شيمي در دانشگاه شيراز و دوره كارشناسي ارشد را در سال 1357 و دوره دكتري را در سال 1360 در دانشگاه بيرمنگام انگلستان به پايان برده و به عنوان نخستين زن ايراني كه در علوم پايه به رتبه استادي رسيده است، استاد پايه 25 دانشگاه شيراز است.

دكتر صفوي كه بيش از 155 مقاله در مجلات علمي معتبر بين‌المللي و 130 مقاله در كنفرانس‌هاي داخلي و خارجي و راهنكمايي و سرپرستي 26 رساله دكتري و 40 پايان‌نامه كارشناسي ارشد را در كارنامه خود دارد همچنين برنده جايزه علمي بين‌المللي پرفسور عبدالسلام در رشته شيمي، پر مقاله‌ترين دانشمند زن كشورهاي جهان سوم و برنده نشان دانش (سال 1383) و دارنده عنوان استاد نمونه كشوري سال 1380 و چندين بورس، نشان و جايزه علمي داخلي و خارجي است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

فرزانه شیدا
سراینده ایرانی مقیم نروژ

پانزدهم مهر 1340 در تهران چشم به جهان گشوده است
در خانواده ای با 6 فرزند ، او دومین فرزند خانواده است
در سن 15 سالگی اولین دوبیتی خود را سرود:

گفتی که مگیر سخت بر دهر
تا باتو نکرده این جهان قهر
کیکی ست جهان ولی ندانی
در مایهء آن زده شده زهر

رشته فرهنگ وادب را در دبیرستان رابعه بپایان رسانید

هفت سال پس از آن ازدواج نمود و پس از یک سال صاحب فرزندی پسر گشت
در سال 1367 به خانواده اش به کشور نروژ مهاجرت نمود
پس از فراگرفتن زبان نروژی در رشته دکوراسیون ویترین و بوتیک دوره های فشره ای را گذراند
در سال 1373 صاحب دومین فرزند خود که دختریست شد
در سال 1376 در دانشکده (اس مد) دیزاین ووطراحی مد در دو رشته دوخت وهمچنین طراحی( دیزاین) نام نویسی نموده  ودر سال 2000 فارغ التحصیل شد.
در حال حاضر پنج دفتر شعر را دارا ست  که در سبکهای کلاسیک (غزل/ قصیده /رباعی..) و همچنین شعر نو وشعر طنز و ترانه می باشد
برگزیده ای از سرودهایش توسط نشر اینترنتی جاودانه ها منتشر شده است که با استقبال بی نظیر هم وطنان روبرو گشته است
دارای سایت اختصاصی ف.شیدا ست که مشتمل از چهار دفتر می باشد
*آشیانه شعر
*در آغوش شعر
*در کنج خلوت شعر
* درکوجه باغ ترانه

به آدرس:
www.fsheida.com

 

  

 

 

نمونهای از شعرهای جالب فرزانه شیدا

 

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 1

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 2

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 3

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - ۴

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 5

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 6

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 7

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 8

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 9

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ - 10

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

شب فرانتسوبل از سری شب های بخاراغروب چهارشنبه بيست و نهم آذر ماه 1385 ، تالار بتهوون خانه هنرمندان پذيراي شبي ديگر از شب هاي بخارا است . مجله بخارا به دنبال برگزاري شب هاي ماندلشتام ، رابيندرانات تاگور ، گونترگراس ، پتر هانتكه ، اومبرتو اكو ، لويي فردينان سلين امشب را با همكاري انجمن فرهنگي ايران و اتريش به نويسنده جوان اتريشي ، فرانتسوبل اختصاص داد. حضور نويسندگان ،شاعران ، مترجمان ، هنرمندان و فعالان ادبي ايران اعم از پيشكسوتان تا نويسندگان و شاعران نسل سوم و حتي نسل پنجم به اين مراسم گرماي بيشتري بخشيد. كساني چون محمود دولت آبادي ، محمد محمدعلي ، امير حسن چهلتن ، حسين سناپور ، حسين مرتضاییان آبكنار ، ناهيد طباطبائي ، فرشته ساري ، جلال سرفراز ، حسيني زاد ، مهدي غبرايي ، محمد بهارلو ، علي عبدالهي ، نوشين مهاجرين ، يوسف عليخاني ، رضا هدايت ، ناهيد خديوي ، بهنام ناصح ، ميترا داور ، مسعود سهيلي ، اصغر نوري ، ترانه مسكوب ، نيلوفر دهلي ، فرزانه قوجلو، كيان اماني، فريبا ميرشكرايي ، هما نونهالي ، نيوشا نوخواه ، محمد عزيزي ، روح انگيز مهرآفرين ، مريم شرافتي ، فرخنده مصلح ، ناصر وحدتي، محسن بنی فاطمه و ... انتشارات نگاه و نشر ثالت از ناشرين حاضر در اين شب بودند.
اين مراسم با معرفي فرانتسوبل توسط علي دهباشي آغاز شد :
" بسياری از منتقدان ادبی اتريش عقيده دارند که فرانتس سوبل نماد نسل جديد نويسندگان اين کشور است، زيرا پيوسته با نوآوری ها و نوجويی های خود در قلمرو زبان و موضوع و به خصوص قالب های گوناگون ادبی حسی متفاوت از گذشته را در خوانندگان برمی انگيزد. نام اصلی اين متولد اول ماه مارس سال 1967در روستای فوکلابروک اتريش، اشتفان گريبل است. او خود در مصاحبه ای در باره ی انتخاب نام فرانس سوبل می گويد: «نام پدرم فرانتس بود و تسوبل نام مادرم در خانه ی پدری.»
به همين دليل نام يا بهتر بگوييم، تخلص ادبی او ترکيبی از نام پدر و مادر اوست، زيرا خودش نيز باور دارد که «اسم موضوعی بس شگفت انگيز است و در درک و شناسايی هر امری بيش از آن که ياری رسان باشد، مانعی است بس بزرگ.»
فرانتس سوبل کودکی را در روستايی کوچک در همسايگی کليسا گذرانده است. در پانزده سالگی به نويسندگی علاقه مند می شود، ولی از بيست سالگی به طور جدی قلم به دست می گيرد، البته نه فقط قلم برای نگارش، بلکه بيشتر قلم مو برای نقاشی. موضوع نقاشی های او در اين دوره ی خاص بيشتر فردی و طراحی هايش نمونه ای از نگرش او به جهان است، جهان نه به شکل معمول و عادی، بلکه عالمی باژگونه و وارونه. اين شيوه ی نقاشی که پيش از آن به جرات می توان گفت کسی آن را به کار نگرفته است، بيشتر با بهره گيری از رنگ سفيد بر زمينه ای سياه است.
چندان نمی گذرد که فرانتس سوبل دوباره به همان علاقه ی ابتدايی خويش،يعنی نوشتن، روی می آورد و اين بار با قلمی سياه بر نطع گسترده و سپيد کاغذ می نويسد.
کارنامه ی آثار اين نويسنده ی جوان اتريشی نشان می دهد که او مرزی بين شعر و نثر نمی شناسد. فرانتس سوبل شعر می گويد، رمان می نويسد، نمايش نامه نويس است و مخاطبان داستان هايش حتی کودکان هم هستند، با اين همه طنز را هم از ياد نمی برد. تعبير او از طنز بيشتر همان گروتسک است، طنزی تلخ و گزنده که چشمان خواننده را نمناک می کند و بر لبانش تبسمی انديشمندانه می نشاند.
فرانتس سوبل ابتدا در رشته ی مهندسی مکانيک تحصيل کرده و از سال 1986 تا 1994 زبان و ادبيات آلمانی و تاريخ در دانشگاه وين خوانده است. در دوره ی دانشجويی با تئاتر وين همکاری می کرده و اکنون نيز نويسنده ای مستقل است و همان گونه که گفتيم، رمان می نويسد، شعر می سرايد، نمايش نامه و کتاب های کودکان را به رشته ی تحرير در می آورد.
از آثارش می توان به مجموعه ی منتشرشده ی شعرش در سال 1992به نام «واژه نامه»، مجموعه داستان ها و رمان هايش «خشم عمومی» (1992)، «اسکالا سانتا» (2002)، «لونا پارک» (2002) و «جشن سنگ ها» (2005) اشاره کرد.
فرانتس سوبل نمابش نامه هم می نوبسد و در ابن نمابش نامه ها حتی کافکا را در قالب کمدی به صحنه ی تئاتر می کشاند. «بهشت» (1998)، «اپرای مردمی» (1999)، «المپيا» (2000)، «ترس از پرواز» (2004) نيز از ديگر نمايش نامه های اوست که بارها اجرا شده است.
فرانتس سوبل جايزه های ادبی بسياری هم دريافت کرده است که از آن ميان می توان به جايزه ی اينگبورگ باخمان (1995)، ولفگانگ وای راخ (1997)، نشان برتولت برشت (2000) و به خصوص آخرين جايزه ی ادبی او جايزه ی کتاب سال 2006 به مناسبت نگارش کتاب «جشن سنگ ها» اشاره کرد.
داستانی که با عنوان «سفری به آسمان» با انتخاب خود فرانتس سوبل به فارسی برگردانده ايم، بی ترديد نمونه ای از شيوه ی نگرش و نگارش اين نويسنده ی اتربشی است. "
سپس دكتر بانياني به حاضران خوش آمد گفت كه سخنان او را دكتر سعيد فيروزآبادي به فارسي برگرداند. دكتر بانياني ضمن خيرمقدم از علي دهباشي ، مدير مجله بخارا ، براي برگزاري اين مراسم سپاسگزاري كرد و اشاره نمود كه سفر فرانتسوبل كه يكي از نقاط پر فراز و نشيب است ، با همكاري يكي از نهادهاي غيردولتي ، اكسچنج ( Exchange ) تدارك ديده شد تا نويسندگان ، شاعران و عكاسان اين دو كشور را با يكديگر آشنا سازد. هدف نهايي آن است كه با همكاري همه اين هنرمندان اثري هنري به وجود آوريم " و در پايان نزديكي هر چه بيشتر هنرمندان ايراني و اروپايي را آرزو كرد.
پس از دكتر بانياني ، فراننسوبل ضمن تشكر از حضور علاقمندان در اين مراسم قصه ي كوتاه خود " سفر به آسمان " را به آلماني قرائت كرد و دكتر سعيد فيروزآبادي ترجمه آن را به زبان فارسي خواند و پس از آن حاضران به سخنان محمود دولت آبادي گوش سپردند كه چنين آغاز كرد :
" با سلام وپوزش از اينكه انسان به هيچ وجه نمي تواند خودش را براي كاري تنظيم كند . يك ساعت و نيم در راه بودم و بسيار شلوغ بود . از ميهمان خود و نيز از حاضرين پوزش مي خواهم . و از علي دهباشي سپاسگزاريم كه با اين بيماري سنگين مدام در تلاش ايجاد ارتباط در ميان ما كوشندگان فرهنگ است و خوشبختانه دوستان نويسنده و پژوهشگر هميشه به او پاسخ مثبت داده اند و از اين به بعد نيز خواهند داد. ." اين نويسنده نام آور ايراني كه آثارش به آلماني نيز ترجمه شده در ادامه اشاره كرد كه گفته هاينر مولر در آغاز گفتار فرانتسوبل ، " وقتي بدانم چه مي خواهم بگويم ، مي گويم . درغير اين صورت مجبور نيستم بنويسم ." براي ما روشن مي سازد كه بين نويسندگان تمام زبان ها و تمام كشورها چقدر نكات مشترك وجود دارد و در واقع نويسندگان جهان بين خودشان هيچ گونه مشكلي ندارند و براي ارتباط دروني فقط قالب زبان ها ست كه مانع داد و ستد بين آنها مي شود چرا كه آدميزاد گوهر يگانه اي دارد . چنانكه وقتي به داستان " سفر به آسمان " فرانتسوبل گوش مي دهيم انگار صداي بهرام صادقي خودمان به گوش مي رسد ، با همان طنز تلخ ولي جذاب . آري وقتي هاينر مولر مي گويد " وقتي بدانم چه مي خواهم ... " عبارتي را بيان مي كند كه هر نويسنده ديگري در هر جاي اين جهان مي تواند بگويد . نوشتن بارويي است به دور ما ، اما ما از درون اين بارو با نهايت تپش هاي قلب و جستجوهاي ذهن در ارتباط با ديگران هستيم ، در ارتباط با جهان هستيم ، با موقعيت هستيم. تصور مي كنم شوپنهاور در جايي مي گويد " من ديگران هستم " من شما هستم ، من او هستم و از ديگران است كه من خودم هستم و اين ديگران در ادبيات تا تمام كرانه هاي زندگي ادامه دارد. دولت آبادي با اين اشاره به مولانا مي رسد و مي افزايد كه مي دانيم اين روزها روز مولانا جلال الدين بلخي است ، يكي از مهمترين شخصيت هاي ادبي ما . سال 2007 را سال مولانا ناميده اند و اين حرمتي است كه براي زبان فارسي قائل شده اندو پس از آن غزلي از مولانا را مي خواند و در پايان بر اين نكته تاكيد مي ورزد كه نويسندگان جهان با هم بيگانه نيستند و اظهار اميدواري مي كند كه روزي بتوانيم ميزبان نويسندگان و هنرمندان جهان باشيم همانطور كه آنان تا كنون ميزبان بسياري از نويسندگان و هنرمندان اين سرزمين بوده اند.
" چرا مي نويسم " عنوان مطلبي بود كه فرانتسوبل نوشته و كامران جمالي آن را به فارسي ترجمه و قرائت كرد. فرانتسوبل بر اين باور است كه " متن موفق قرار است متني باشد كه نويسنده پس از اتمام كار و خواننده پس از خوانش آن همان گونه نيندشد كه پيش از آن مي انديشيد ، حداقل من اميدوارم چنين باشد . وگرنه هنر – و من نوشته هاي خود را از اين مقوله مي دانم – چه مفهومي مي تواند داشته باشد اگر هيچ چيز – و مهم تر از همه واقعيت را – به چالش نطلبد؟ "
... و به اين ترتيب با اميد به نزديكي بيشتر هنرمندان جهان با يكديگر و لاجرم نزديكي ملت ها يكي ديگر از شب هاي بخارا به پايان رسيد

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
علي دهباشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
فرانتسوبل و دكتر سيدسعيد طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
مسعود سهيلي، عكاس

 فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
برای دیدن ادامه عکس های فرانتسوبل اینجا را کلیک کنید

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
فرانتسوبل و كامران جمالي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
سوبل، جمالي و دهباشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
برای دیدن ادامه عکس های محمود دولت آبادی اینجا را کلیک کنید

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمد محمدعلي، فرشته ساري و ناهيد طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
دهباشي و محمد بهارلو

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمود دولت آبادي، يوسف عليخاني و سيدمحسن بني فاطمه

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
اصغر نوري و يكي از دوستانش

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
ناهيد طباطبايي و فرشته ساري

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
ناصر وحدتي و عليرضا رئيس دانايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
يكي از نويسندگان اتريشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
سناپور، محمدعلي، ساري و طباطبايي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
گروهي از نويسندگان اتريشي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
محمدعلي و مريم آموسا، شاعر و خبرنگار خبرگزاري ايلنا

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
حسين مرتضاييان آبكنار و علي عبداللهي

شب‌های بخارا؛ شب فرانتسوبل - عکس:‌ یوسف علیخانی
جلال سرفراز و مهين خديوي
***
لینک های مرتبط
گزارش و عکس‌هایی از شب فرانستوبل ... اینجا
عکس‌های فرانتسوبل ... اینجا
عکس‌های محمود دولت‌آبادی ... اینجا
عکس های نویسندگان و هنرمندان حاضر در اين شب ... اینجا
خبر شب فرانتسوبل ... اینجا
عکس‌های دیگری از یوسف علیخانی ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی / عباس اخوین / سیاوش قمیشی / محمود دولت آبادی / محمدکریم پیرنیا / غلام حسین امیرخانی / جمشید مشایخی / مریم زندی / محمود فرشچیان / عزت ا.. انتظامی / بهرام بیضایی / سهراب سپهری / ژاله علو / احمد محمود / پرویز شاپور / حجت الله شکیبا / اکبر عبدی / مرتضی کاتوزیان / فروغ فرخزاد / محمد علی فردین / ساموئل خاکیچیان / میرزاده عشقی / کامبیز درمبخش / بیژن مرتضوی / معین / محمود کلاری / بابک بیات / حسین علیزاده / ابراهیم حاتمی کیا / محمد علی جمال زاده / پوران / جواد معروفی / مهدی سجادی / خسرو شکیبایی / شهرام ناظری / حسین لرزاده / شهره آغداشلو / مهدی هاشمی / جواد علیزاده / ناصر چشم آذر / بزرگ علوی / جهانگیر الماسی / گلاب آدینه / بنان / فرهاد مهراد / ابی حامدی / احمد میر علایی / محمد نوری / محمد علی کشاورز / آیدین آغداشلو / آرمیک / حسین خسروجردی / گوگوش / ابراهیم حقیقی / هوشنگ مرادی کرمانی / ناصر پاکشیر / غلام حسین نامی / ویگن / نادر نادرپور / شفیعی کدکنی / اصغر بیچاره / سیمین بابایی / احمد عبداللهی نیا / بهمن جلالی / اسدالله ملک / ابوالحسن صبا / ملک الشعرای بهار / احمد عربانی / محمدرضا لطفی / احمد شاملو / مرتضی حنانه / روح الله خالقی/ فریدون مشیری / ایرج جنتی عطائی
***
این وب سایت ها به همت خانم پروانه رضایی گردآوری شده اند
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مدتی است دارم موسیقی محلی جمع می‌کنم؛‌ کردی و لری و آذری و بلوچی و گیلکی و مازنی و خوزی و خراسانی. توی اینترنت اسم فریدون پوررضا را جست و جو می‌کردم که رسیدم به این وبلاگ.
دیدم نویسنده اش با پوررضا دیداری داشته،‌ برایش ایمیلی فرستادم و گفتم که سلام من را به پوررضا برساند؛ پوررضا را یک بار دیده‌ام،‌ به عنوان منتقد آمده بود تهران تا به همراه افشین نادری و دکتر قبادی و علیرضا حسن زاده کتاب عزیز و نگار را در میراث فرهنگی نقد کند. در همان جلسه بود که گوشه‌هایی از موسیقی گیلان و از جمله یکی از دوبیتی عزیز و نگاری را خواند.

سارا ثابت، لطف کرد و برایم دو سی دی از آثار پوررضا و دیگر خواننده‌های گیلک فرستاد. همراه این سی دی‌ها نشریه‌ای هم فرستاد دو زبانه: گیلکی و فارسی به اسم زیته به معنی جوانه.
زیته، مجله‌ای است دانشجویی به مدیرمسوولی بهنام پوررجب زاده و زیر نظر شورای سردبیری. گرافیک،‌ صفحه آرایی و طرح روی جلد هم کار سارا ثابت است.
جدا از مطالب خوبی که در شماره چهارم زیته آمده مثل داستان کوتاهی از ژان کریستف، گاهشماری دیلمی، معرفی اکبر رادی، توصیه نامچه حفاظت از فرهنگ‌های سنتی و فرهنگ‌های عامه وغزلی از محمدولی مظفری کجیدی، چشمم روی مصاحبه زیته با فریدون پوررضا خیره می‌ماند. گفتگویی است بی پرده و صریح با این موسیقیدان و خواننده گیلک. تنظیم گفتگو با سارا ثابت است و عکس از تینا توحیدی.
با اجازه زیته و با کمک سارا ثابت،‌ این مصاحبه را دوباره در تادانه منتشر می‌کنم تا بدانیم گفتگوهای خواندنی فقط در تهران و شخصیت‌های پایتخت نشین انجام نمی‌شود.
فقط بدی زیته این است که اگر ندانی در رشت منتشر می‌شود و در دانشگاه گیلان،‌ فکر می‌کنی در بی مکانی سیر می‌کند و جایی به آن اشاره نشده است.
امروز ديدم گفتگوي خانم ثابت با پوررضا در روزنامه كارگزاران هم منتشر شده. از آنجا كه اين گفتگو به دليل محدوديت صفحات روزنامه، به طور كامل منتشر نشده، براي خواندن اصل گفتگو و دیدار با فریدون پوررضا،‌ محقق آواهای بومی، معلم آواز و خنیاگر دیرینه ترانه‌های گیلک اينجا را كليك كنيد

لینک‌های مرتبط
زندگینامه فریدون پوررضا ... اینجا
فریدون پوررضا در ویکی پدیا ... اینجا
گفت وگوی روزنامه ایران با فريدون پوررضا... اینجا
از برکه به دريا / خاطرات/ به قلم خود پوررضا ... اینجا
دانلود آهنگ‌های آلبوم گیله لو با صدای پوررضا ... اینجا
تی واسی مو دامان بشومای، متن ترانه و دانلود ... اینجا
ترانه کاس برار .... خواننده : فريدون پوررضا ... اینجا
ترانه ممدلي .... خواننده : فريدون پوررضا... اینجا
ترانه پرچين .... خواننده : فريدون پوررضا ... اینجا
من فرياد دردهاي كشاورزان را مي‌خوانم ... اینجا
همگي بگين مباركه با صدای پوررضا ... اینجا
کلیپ دیلمان با صدای پوررضا ... اینجا
چند آهنگ با صدای پوررضا ... اینجا
آلبوم پس از باران ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

در شلوغی عکس ها و تقدیرنامه ها و پوسترها می خوانيم
بسمه تعالی
الله جميل و يحب الجمال
جناب آقای فريدون پوررضا
مردم جمال شناس ايران مهرتأييد بر هنر شما زده اند
آيا زيبا تر از اين مهر يافت می شود؟
مدير شبکه 3 / آذر 83


بعد از ظهر یک روز پاییزی است. یک هفته از تولد 74 سالگی او می گذرد. اما گل های خانه اش هنوز تازه اند. روبروی ما نشسته و از هم بازی دوران کودکی اش می گوید. از حیای مردی که امروز دیگر نیست. از روزگاران کهن می گوید . پر است از خاطرات دور و نزدیک ، تلخ وشیرین . می تواند یک شب سرد زمستان را با قصه و ترانه به صبح برساند . قصه شالیزار ، قصه کوهستان ، قصه دریا . می گويد: « تمام ترانه های گيلان در فضای ذهن من شناور هستند » . راست می گوید!او و انگشت شمار اهل دلی دیگر ، موسیقی گیلان را تک و تنها ، پاسداری می کنند
آنچه می خوانید روایتی است از دیدار اعضای نشریه زیته با فریدون پوررضا در مهرماه سال جاری
تنظیم : سارا ثابت عکس : تینا توحیدی


برای گفتگو با پوررضا خيلی تلاش کرديم . تا پای نا اميدی رفتيم . آن يأس لعنتی هميشگی و وسوسه نيمه کاره رها کردن به سراغمان آمد. اما پايان مصاحبه باز دريافتيم سماجت به جاست، برای او که شايستگی اش را دارد
گفتگوی ما با او دو ساعت طول کشيد و در اين مدت يک نفس و با حوصله به سؤالاتمان پاسخ گفت. در پايان در ميان ناباوريمان يك ترانه و دو آواز هم خواند و ما مانده بوديم چه بگوييم از اين همه صفای پيرمردی که لطافت و آمادگی صدايش را مرهون جمع صميمی ما می دانست
پوررضا فعاليت هنری اش را پس از کسب رتبه اول در راديو آغاز کرد. در ابتدا ترانه هايی را در دست اجرا گرفت که دوستان موزيسين و آهنگسازش در راديو می ساختند.بعد ها برای پيشرفت کارش به روستا پناه برد و با کمک مدير وقت راديو، نواب صفا به اجرای آهنگ های روستايی پرداخت

او می گويد: من آهنگ ها را از روستا جمع می کردم و با تنظيم دوستان راديو می خواندم. مدتی بعد متوجه شدم آهنگی که می خوانم کامل نيست و ديگران چيزی بيشتر از آن می دانند.اما من که ذوق زده شده بودم برای تکميلش تأمل نمی کردم
فهميدم بايد آهنگ را تکميل کنم به طوری که حتی يک بيت اضافه از آن نباشد. بعدها تحقيق کردم اين آهنگ ها را چه کسی ساخته و اشعارشان از کيست. اين جنبه ء پژوهشی کار من بود. و مردم روستا هم به دليل اينکه با صدايم آشنا بودند حرفهايشان را به من می زدند و اجازه می دادند که با آنها هم سفره شوم و در خانه و کشاورزی در کنارشان باشم

پوررضا ترانه هايش را به دو دسته تقسيم می کند: اولين دسته ترانه های فولکلور هستند که آهنگساز و شاعر آنها مشخص نيست . اينها ازآن مردم اند. وقتی می گوييم فولکلور ، يعنی توليت آن فرهنگ و شيوايی اش از مردم گرفته می شود و به مردم می رسد. و مال خود آنها است
دسته ء ديگر آهنگ هايی هستند که آهنگساز می سازد و شاعر، البته در زمان ما اينطور بود، با او هم نوايی می کند . اين هم نوايی سبب می شود آهنگ در جان ترانه بنشيند . کار اين ترانه ها هم می گرفت و می شدند شبه فولکلور. يعنی مانند فولکلور، باور مردم در پشتش هست ولی هنوز جا نيفتاده . بعد از 20 ، 30 سال اينها هم فولکلوريک خوانده می شوند

پوررضا معتقد است جمع آوری اين آهنگ ها از روستا باعث شد ديگران هم تأثير بپذيرند و از حال و هوای شهر زدگی بگذرند و ترانه ای متناسب با ذوق روستا بسرايند. ياد خاطراتش با شيون می افتد و داستان شکل گيری آهنگ معروف بينيوس کاغذ نيويس را برايمان تعريف می کند. از اينکه روستايی آدمی با چکمه های گلی روبروی پستخانه (ميدان شهرداری) برای کاغذ نويس حرف هايش را می گفت تا او نامه بنويسد و پوررضا و شيون همانجا به نظاره اين صحنه نشستند و آهنگ را ساختند

لهجه شيرين او گهگاه يادمان می آورد که نمی توانيم پا به پايش گيلکی بگوييم . تازه ، گيرم که مصاحبه را گيلکی به پيش می برديم . در اين غوغای بی حوصلگی کيست که مصاحبه گيلکی بخواند وآن را ارج بگذارد
پس همان فارسی غليظ را چسبيديم به ناچاری
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
از آقای پوررضا درباره بار اجتماعی ترانه هايشان پرسيديم . ترانه های ايشان در بسياری موارد با مسائل روز هم گام بود . کنجکاو بوديم بدانيم اين هماهنگی خود به خود بوده يا نه ؟
پاسخ می دهد: هرگز به کسی نمی گويم شعری بسرايد که جنبه ء اجتماعی و يا حتی سياسی داشته باشد. اما وقتی اين تقاضا ، اين خواسته ، خودجوش شد ، در درون جوشيد و اين نقايص لمس شد و اين درد تشخيص داده شد آن را می خوانم چون بيداری مردم است. و اين نه فقط امروز که چهارصدسال پيش هم بوده
مثلاً روستايي در ترانه اش می گويد: تالان تالانه، يعنی چپاول، ارزاق گرانه ، کوهبار ندارم ، مردم ابزار خود را بار می کردند و از کوه می آوردند که بفروشند و به آن کوهبار می گفتند ، شصت تومنی سال برسه احوال ندارم ، زمانی بود که بر اثر قحطی قيمت برنج به شصت تومان رسيده بود و مردم از نداری برنج را با لوبيا مخلوط می کردند و در ميان دانه های لوبيا چند دانه برنج بود و من اين را خواندم . کلاً مردم روستا برای تمام دردهاشان شعر ساختند . و من تمام اينها را می خوانم

برايمان قصه دخترکان را در هنگام سخت کاری های وجين می گويد که در برابر نگاه های هيز و شيطنت آميز نو رسيده های شهری آواز سرمی دادند : بولندکول گردی کاکل حنايی/تی سورخ پيرهنه بر کی نمايی؟/ تی سورخ پيرهنه خيلی بيده بوم/ تی مورسون نانجيب هيچ جا نيده بوم

از او می پرسيم کدام يک از ترانه ها يش را بشتر ز همه دوست دارد؟ توی دلم منتظرم که بگويد گال پوشی خانه ، شايد بچه ها هم هر کدام آهنگی در ياد آورده اند اما می خندد : استغفر الله . همه را دوست داشتم

با اصرار تينا توحيدی اندکی سکوت می کند و می گويد: نمی توانم ، باز نمی توانم دست از عزيزان ديگرم بردارم

ترانه های پوررضا اغلب تنها يک ترانه نيستند. يک افسانه اند . يک داستان اند . گاهی يک حقيقت اند . هر از گاه که درباره يکيشان شرحی می دهد معنای ترانه در بسيار بيشتر در جان شنونده می نشيند

او قصد دارد در کاستی علاوه بر آهنگ ها شرحشان را نيز بگويد و فضا را تصوير کند . اما شاکی است از روزگار پر شتابی که ديگر تعهد در آن جاری نيست و هر روز کلی ترانه بی بته به درد نخور ِ خارج خوانده شده از آدم های شمال تهران نشين که با پولشان يک نفر را پيدا می کنند و به زور ضبط و ... صدايش را قابل تحمل می کنند به مردم تحميل می شود. او زياد از روند تند زندگی امروز راضی نيست و نارضايتی اش را پنهان نمی کند : وقتی که مردم به آثار تند و هيجانی و بی بته و بی مغز دل ببندند و اسير آن شوند ، ديگر چه کسی حوصله می کند نواری را گوش دهد که در آن تاريخ ترانه و شرح آن گفته شود و اينکه مال کدام روستا بوده و تکلم آن روستا چه بوده و تاريخشان چه طور بوده و چه جهش هايی داشتند و چه کارها کردند و چگونه اين آهنگ به اينجا رسيد و چه مقدار ساييده شد و چه مقدار سالم ماند .مردم حوصله نمی کنند به جای نه تا آهنگ ، شش تا آهنگ با سرگذشت گوش بدهند . الان دو، سه تا آهنگ دارم که اگر با سرگذشتشان همراه باشند کولاک می کنند. ولی کدام سرمايه داری از اين کار حمايت می کند. سرمايه دار به فرهنگ کار ندارد ، سود و زيانش را در نظر می گيرد. اگر چه همه ء فرهنگ سرا ها بدون فرهنگ حمايتي هستند حتی اگر سرمايه دار هم نباشند . به هر حال اين طرح مد نظرم هست

او در کتاب موسيقی فولکلوريک گيلان سرنوشت همه ترانه هايش را با متن کامل آنها عرضه کرده . اين کتاب که به حق فصلی جديد در عرصه پژوهش موسيقی گيلان محسوب می شود در سال هشتاد و چهار به پايان رسيد و در همان سال در بين تأليفات ارشاد گيلان رتبه اول را کسب کرد . عدم حمايت مسئولان منطقه ای سبب شد کتاب برای چاپ به نشر ثالث در تهران سپرده شود و پوررضا اميدوار است تا عيد امسال به بازار بيايد. می خندد که : اگر امسال هم نشد سال ديگر می آيد . اگر هم نشد فردا پسران من چاپش می کنند . اگر نه پس فردا نوه های من چاپش می کنند

پوررضا کتاب هفتصد صفحه ای اش را باز می کند و داستان ترانه « امان ، خوام بشوم رشت » را برايمان می خواند. داستان کامل آن به همراه متن گيلکی، همراه با فونتيک و نيز متن فارسی و تمام اطلاعات مربوطه را نشان می دهد. می گويد: هشتاد تا از ترانه های من در اين کتاب آمده. چهل تايشان سرگذشت دارند. درباره دسته بندی موسيقی روستا هم توضيح داده ام . موسيقی کشاورزی به 3 دسته: کاشت و داشت و برداشت، تقسيم می شود که هر کدام ترانه های خاص خود را دارند. البته موسيقی برداشت خيلی گسترده نيست. چون روستايی در آن موقع به شدت مشغول بود

و داستان ترانه ای را شرح می دهد که با ريتم پنبه زدن يک لحاف دوز شکل گرفته و با همان ريتم می خواند: هی اوستا جان هی اوستا

نظر او را درباره نقش موسيقی در حفظ زبان گيلکی می پرسيم. اين نقش را مثبت ارزيابی می کند و می گويد: موسيقی بيش از کتاب در خانه ها جا باز می کند و حتی به خانه هايی که چراغ ندارند هم راه پيدا می کند. صدا کمک می کند که شنونده به شنيده ها فکر کند. اينکه چقدر از مفهوم را دريافت کند ديگر به خود فرد بستگی دارد. الان موسيقی بيش از هر قدرت علمی ديگری در پيشبرد زبان گيلکی کمک می کند . چرا که با احساس سر و کار دارد
وقتي من پس از باران را خواندم کدام جوان بدش آمد؟ من با حس او را يار خود کردم که درد را قبول کند. آن هم با گيلکی دبش چهارصد سال پيش . نسل امروز بهتر از هر نسل ديگری اين مسائل را می فهمد و بزرگواری می کند. من سيزده هزار نامه از نسل جوان دارم
آيا اينها حکايت گيلکی من است؟ نه نيست. حکايت خواندن من است؟ نه نيست
حکايت سوز صدای من است؟ بله هست
سوز صدای من از کجاست؟
از فردی به نام فريدون پوررضا
فريدون پوررضا چه می خواند؟ گيلکی
گيلکی
و جوان در برابرش زانو می زند و می پذيرد که بايد گيلکی را بداند
هيچ کس هم نمی تواند جلوی صدا بايستد . و مرگ هم نمی شناسد
ما از نظر آوازی غنی هستيم. و اين يعنی برای تکلم و تلفظ هم به قدر کافی جا داريم
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
او مشکلات گريبانگير نوشتاری کردن گيلکی را می داند و جالب اين است که به جای نفی به فکر حل آنها است: زبان ما خاصيت نوشتاری ندارد. چرا که ما بايد در تلفظ ، اعراب هر کلمه را حفظ کنيم و اين اعراب نسبت به هر شهرستان و هر بخش فرق دارند. و کار سخت می شود. مگر اينکه مانند مرحوم افراشته عمل کنيم. ايشان واژه هايی را انتخاب می کردند که مردم مراودات اجتماعی خود را با آنها راه می بردند و بر آنها تکلم و تسلط داشتند. نبايد کلمات محلی سنگين بگوييم و کلمات با بقيه ء شعر فاصله داشته باشند. اين سبب می شود کلمات در شعر با هم انس نگيرند
مرحوم افراشته شعر ها را باز می گفتند
مرحوم شيون هم شعر هايی دارند که در آنها ضرب المثل ها پنهان اند. ولی امروزه بعضی از اين مثل ها و اصطلاحات کمتر رايج اند. اينها را کسانی بايد منتقل کنند که با تاريخ و فرهنگ آشنا باشند
بنابر اين بعضی شعر ها را می توان راحت خواند. مانند شعرهای افراشته. او شعر را طوری می گويد که برای رشتی و سنگری وصومعه سرايی و کوچ اصفهانی جور می آيد. اما برای لشت نشائی جورنمی آيد. برای شرق گيلانی هم همينطور. بيشتر جاها می توانند شعرش را بگيرند. باز هم بعضی جاها نمی گيرند
ديگر اينکه برای خواندن مضامين گيلکی بايد به خود زحمت داد. بايد از ديگران کمک گرفت و خود را برای دريافت آماده کرد. بايد روزنامه های گيلک زبان چاپ شوند و نهاد های فرهنگی جامعه به آن کمک کنند و بودجه اش را فرهنگ خانه ها بدهند.اگر اين کار را بکنند که نکردند و بماند . و از اين به بعد هم نخواهند کرد. و اين هم بماند، بايد روی مردم کار کرد و ديد که آيا می خواهند گيلکی بخوانند؟

پوررضا که بيشتر عمرش را در خدمت به موسيقی و فرهنگ گيلان سپری کرده از کسانی که زبان گيلکی را در سودای جهانی شدن عقب مانده می دانند با تمسخراينگونه ياد می کند که: پدرش اصغر است و مادرش مکرم ، حالا اسم خودش را عوض کرده و گذاشته کامران ، باشد. سلامتی اش را خواهانيم. ديگر زياده از اين بازيها نکند

او عقيده دارد برای پيشرفت زبان گيلکی علاوه بر کمک دولتی وفرهنگی ، نياز است حاميان نيز دست به کار شوند و گيلکی و ادبيات آن را به روز کنند. او بحث و دقيق شدن در ادبيات گيلک را ضروری می داند و می گويد: مثلاً شعری را چاپ می کنيد و می گوييد قشنگ است. کسی می گويد نه. زيبا نيست. شما می گوييد : از نظر کی قشنگ نيست. از ديد کی قشنگ هست. اصلاً زيبايی چه می تواند باشد . چه طور ايجاد می شودو

در ادامه درباره زبان می گويد: ما زبانمان را دوست داريم. ما مادرمان را دوست داريم . حتی اگر مادر ما چهره زيبايی نداشته باشد ، مهربانی او که زيباتر از تمام مادران و مادری هاست . آيا ما نبايد او را دوست داشته باشيم ؟ با او قهر کنيم و بگوييم قشنگ نيستی مادر؟ من که نمی توانم اين کار را بکنم. زبان ما مثل مادر ماست و الحمدالله ، بسيار هم زيبا است
زبان ما مادر ماست . هويت ماست. مهر شناسنامه ای قوميت ماست. ما بايد با آن زندگی کنيم . اگر نکنيم 20 سال ديگر به ريش همهء امروزيان ميخندند و ما را درتاريخ سياه جلوه می دهند. که آن روز اينها بودند ، با سواد هم بودند ، ادعا هم زياد داشتند و بزرگترين ضربه را برای از بين بردن اين بخش از فرهنگ زدند

معتقد است کساني که فرزندشان را از گيلکی حرف زدن نهی می کنند دچار مشکلات ريشه ای مختلفی هستند و مهاجرت ها را هم در اين قضيه بی تأثير نمی داند . از ديد او همه اينها سبب می شود پدر و مادر با فرزند خود فارسی حرف بزنند. آن هم چه فارسی ای ، که گيلکی شرم دارد . با تلفظی به هم ريز. و البته در ادامه اذعان می دارد: اين بچه ها بعد در مدرسه تحت تأثير دوستانشان دوباره به گيلکی بر می گردند . آن وقت آن پدر و مادر بايد فکر کند که من چه نقصی داشتم که بچه مدرسه ای هم سن و هم آواز او توانست به او گيلکی بياموزد اما من نتوانستم فارسی را بهش تلقين کنم
علاوه بر اين انواع و اقسام پديده های روانشناسی ، تربيتی ، کمبودها ، نگرانی های دوران خردی و... هم باعث می شود فرد برای انتقام گرفتن از بد زندگی کردن های ديروزش عکس العمل نشان دهد و جامعه ناسالم هم اگر در پيش رويش باشد آن را تشديد می کند. مردم ما اسير اين نوع نگرانی ها هستند
ديگر اينکه عده ای می گويند ما فرزند روزيم. امروزی هستيم. بايد گفت امروزی ها کی هستند؟ امروزی به چه معنا و مفهومی اتلاق می شود.
آيا منظور کسانی هستند که اسير دست تند باد های غربی اند؟ غرب از هر طرف می خواهد خودش را روی کار بياورد. آيا منظور از جهانی شدن يک دست شدن با فرهنگ غرب است؟
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
نظرات پوررضا درباره ء جهانی شدن و تکليف فرهنگ هايی مانند گيلک شنيدنی است. او باور دارد که ما هرگز نمی توانيم يک دست شويم چرا که زندگی درجغرافيای مختلف ، طبع زيستی متفاوت را به وجود می آورد. می گويد :« ما تحول پذيريم ، تغيير پذيريم ، تکامل پذيريم اما يک دست نمی شويم. چون آدم ها يکسان نيستند. حتی درصورت يک کاسه شدن جهان پس از مدتی انقراض اين فرهنگ منحط آغاز می شود . مردم از اين نوع زندگی بی هويت خسته می شوند و هر قوم از جوامع بشری به سوی هم زبان هايش گراييده می شود . و دوباره با هم گروه تشکيل می دهند. و برای اين متشکل شدن هزينه ها می دهند. تا می رسند به امروز. نه ديروز قشنگ، نه پری روز متعالی ، نه پيش پری روز خيلی برجسته ، نه هفت روز قبل ترش که مانند بهشت بود. آن وقت برای فردای نداشته شان می گريند. و بر مزار ديروزيان مسبب اين وضع زار می زنند

فرصت مناسبی است برای پرسشی درباره سليقه موسيقی فريدون پوررضا. پس اين بار می پرسيم آقای پوررضا آيا موسيقی خارجی گوش می دهيد؟
در يک کلمه می گويد نه! و کمی می ماند. ادامه می دهد: البته چند وقت پيش پسرم برايم دو، سه تا آهنگ آمريکايی و ايتاليايی گذاشت. که خيلی خوشم آمد. مخصوصاً اون ايتاليايی. از خوش خوانی او خيلی خوشم آمد. کولی وار می خواند. وقتی می خواست جهش تحريری خود را بيرون دهد ديوانه کننده بود.»

تينا می پرسد: اسمش را نمی دانيد؟

پوررضا می گويد: نه . اگر بدانم هم نمی توانم بگويم
احياناً لوچينو پاوارتی نبود؟
نمی دانم

او به سوأل بهنام پوررجب زاده درباره آينده زيان گيلکی اينگونه پاسخ می دهد: شاملو می گفت فقر ، مرگ فضيلت نيست. اما احتضار فضيلت هست. فقر نمی تواند فضيلت را بکشد. اما بيمارش می کند
زبان ما از بين نمی رود. زبان ما نمی ميرد. به کوری چشم کسانی که نمی توانند ببينند. اگر کسانی هم دوست ندارند به اين زبان حرف بزنند، سلامتی زبان گيلکی را از خدا خواهانيم که اينجور ناباب ها به آن تکلم نکنند. بألاخره هستند کسانی که به آن تکلم کنند.اگر چهار ميليون نفر نماند ، چهارصد هزار نفر که می ماند. اگر نه ، 40 هزار نفر ، اگر نه چهارده نفر ، حتی اگر چهار نفر در جهان گيلکی بگويند زبان ما باقی می ماند.گيلکی ماهيت من است . نشان تاريخ ديروز کهن من است. من با آن نشان می دهم که اجدادم چه کسانی بودند. اگر زبانمان را رها کنيم هيچ می شويم. ما نمی توانيم زبانمان را فراموش کنيم. می بينيم که گيلک می رود امريکا و در آنجا هم گيلکی صحبت می کند. اينجا که بود ادعا زياد داشت . اما آنجا که رفت تازه می فهمد که بوده
مهم اين است که ما به زبانمان اهميت بدهيم . من درباره ء زبان مطالعات تاريخی ندارم و آن را درست نمی شناسم تا صحبت کنم اما تجربه کردم که وقتی قديمی ترين کلمات گيلک را از هفت قرن پيش در موسيقی به مردم دادم ، آن ها گرفتند. و جنس صدا و سوز آن هم رابطه برقرار کرد. شما هم کمی خوشبينانه به اين موضوع نگاه کنيد و اميدوارانه برخورد کنيد

دوستمان اينبار از موقعيت جغرافيايی قوم گيلک می پرسد. پوررضا آن را سراسر جهان قلمداد می کند ، هر جا دو نفر باهم گيلکی صحبت کنند
فريدون پوررضا، خواننده معروف گيلك
سوالی دارم از سکوت. سکوت به جای يکی از ترانه های محبوبم را ياد می آورم که البته تلخ بود. با صدای گرفته می پرسم : در موسيقی فصلی داريم به نام سکوت. از سکوتتان بگوييد. از زمانی که آواز نخوانديد
نمی دانم چقدر از دوره های سکوت او گفته شده. اين قدر می دانم که برای پرنده نخواندن بسيار سخت است. پوررضا اما چنين نمی انديشد. او معتقد است کسی که حتی سي سال نخوانده ، در آن مدت درخلوت خودش خوانده و بی آواز نمانده. چون بخشی از درد جامعه در خودش هم جاری بود . او سکوت خودش را سکوت آزار دهنده ای نمی داند. و با اخمی مبهم می گويد: هر آزاری که به يک هنرمند برسد او را شفاف می کند. و اين شفافيت به نشان دادن توان هنری اش کمک می کند. من گمان نمی کنم سکوت موجب به هم ريزی باشد. خيلی ها هستند که در ناکامی ها ونا بسامانی های زياد زندگی می کنند. و هنرمند نيز هستند. برخی ممکن است نتوانند طاقت بياورند و به يک اعتياد کوچک پناه ببرند. اما رويه هنريشان گم نشده است. عده ای ممکن است اصلاً طاقت نياورند ، مچاله شوند و به هم بريزند. و زودتر از حدی که لازم است بمانند ، بميرند. آنها ديگر خود نمی خواهند با زندگی جدال کنند.اگر بخواهند راه بهبود وضع بسيار است

سارا مهريار از وضع کنسرت ها می پرسد. و اينکه چرا ايشان اخيراً در رشت کنسرتی برگزار نمی کنند. استاد از مشکلات هميشگی و نبود سالن و کمبود ها و بی مهری های معمول به موسيقی می گويد. و گويا چنين برنامه ای ندارد. لااقل به اين زودی ها

او در کارهاي اخيرش از نوازندگان جوان استفاده می کند و آنها را بسيار صميمی تر از ديگرانی قلمداد می کند که گاه تجربه هم بسيار دارند . از او خواستيم چند نفر را نام ببرد که موسيقی گيلان می تواند فردای خود را به آنان اميدوار باشد. پاسخ داد : اينها فرزندان مانده در بطن مادر اند. و فردا که به دنيا بيايند معلوم می شود کدام يک اهل سازند و کدام اهل آواز . زمان معلم صادقی است و بهترين پاسخ را به شما خواهد داد
آخرين سخن او درباره گيلان است. . او گيلان را اسير حسادت های ديگر مناطق می داند و می گويد:« چرا فلان هنر مند معروف از موسيقی مثلا سيستان در کارش استفاده می کند ولی به گيلان نمی پردازد. آيا نمی داند اينجا هم ترانه دارد و اين هم زيباست؟

می گوييم شايد اگر موسيقيدان زبردستی از گيلان در پايتخت داشتيم اين مشکل کم می شد. پوررضا جواب می دهد: بله . موسيقی دان مطرح درتهران نداريم . يکی ، دونفر داريم ، کم خاصيت ولی پرمدعا. و هر هنرمند گيلانی که وارد شود تخطئه می کنند. ما چند نفر هنر مند گيلانی فرستاديم تهران و اينها نگذاشتند برنامه اجرا کنند. در حالی که وقتی کردها جايی آواز مي خوانند کامکاران به احترامشان لباس محلی می پوشند

او مشکلات پنهان در زير پوشش سبز اين ديار را می شناسد. بطن سياهی که حتی سبزی رويه را به خاکستری بدل می کند. و خوی خاص گيلانی ها را در اين بی توجهی دخيل می داند. خوی خاصی که سبب می شود از هر کسی کمک نپذيرند و از کاستی هاشان دم نزنند. آنها ابن الوقت نيستند ونمی خواهند اپورتونيست باشند. و مطابق تمايل روز رنگ عوض کنند. آنها را به دستگاه همايون در موسيقی تشبيه می کند: همايون وقاری دارد که از خود بی خود نشوی ، و استغنای طبع ش را می نمايد که گريه نکنی. همايون فاخر و سنگين است. شعور جمعی گيلانی ها بالا است و مثل اين دستگاه هستند. به ويژه رشتی ها ، به ويژه رشتی ها! هيچ وقت خواهش نمی کنند که به ما جاده بدهيد و رسيدگی کنيد و
در پايان از او تشکر می کنيم که وقتش را به ما داد و صميمانه با ما به گفتگو نشست. او هم که واژه زای از لبانش دور نمی شود ، به ما قول های جالبی می دهد. بماند به وقتش
لينك هاي مرتبط
فریدون پوررضا صدای پس از باران است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مجله «بخارا» با همکاری «انجمن فرهنگی اتريش» در ايران در چهارشنبه بيست و نهم آذر ماه مراسمی‌را با شرکت نويسندگان، مترجمان و علاقه مندان به ادبيات اتريش برگزار خواهد کرد.
در اين مراسم که در خانه هنرمندان و با حضور سفير اتريش و محمود دولت آبادي در خانه هنرمندان برگزار خواهد شد، فرانتسوبل ، نويسنده نامدار اتريشی ، توسط علي دهباشي مدير مجله بخارا معرفي خواهد شد و سپس سوبل دو داستان خود را خواهد خواند كه همزمان توسط دكتر سعيد فيروزآبادي به فارسي ترجمه می‌شود . سپس دكتر ولفانگ بانياني درباره وجوه گوناگون زندگي ادبي فرانتسوبل سخن خواهد گفت كه توسط فرخنده مصلح همزمان ترجمه خواهد شد . "چرا می‌نويسم ؟ "موضوع سخنراني دوم سوبل است كه توسط كامران جمالي به فارسي برگردانده می‌شود . هم چنين دکتر سعيد فيروزآبادی براي ما از ادبيات اتريش و ترجمه‌های انجام شده از ادبيات اين کشور در زبان فارسي می‌گويد و سرانجام محمود دولت آبادي سخنراني خود را ارائه خواهد داد.
فرانتسوبل سال 1967 در شهر فوکلرامروک اتريش به دنيا آمده و تاکنون جوايز ادبی با ارزشی مثل جايزه ماکس فون در گرون (1992)، جايزه اينگبورگ باخمن (1995)، جايزه لئونس و لنای شهر دارمشتات (1997)، جايزه آرتور شنيتسلر (2002) و جايزه نستروی (2005) را دريافت کرده است. از مهم ترين آثار اين شاعر، نمايشنامه نويس و داستان سرای اتريشی می‌توان به «کنگره ابلهان»، نمايشنامه «کافکا»، «مدرسه گستاخی» و مجموعه شعر «لونا پارک» اشاره کرد.
بسياري از منتقدان ادبي اتريش عقيده دارند فرانتس سوبل، نماد نسل جديد نويسندگان اين كشور است . زيرا سوبل با نو آوري‌ها و نوجويي‌هاي خود در قلمرو زبان روايت‌هاي گوناگوني از گذشته بدست می‌دهد.
***
مطالب مرتبط
دیدار با علی دهباشی و بخارا ›››
شب های بخار؛ شب مولانا ›››
شب ملك الشعراي بهار ›››
مراسم شب جمالزاده ›››
شب درم بخش ›››
شب امبرتو اكو ›››
شب اوسيپ ماندلشتام ›››
شب‌ پتر هانتكه ›››
شب ادبیات آشوری ›››
شب رضا سیدحسینی ›››و ›››
سایت مجله بخارا ›››
گزارش و عکس هایی از شب مولانا ... اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

سه شنبه قبل ديدم گزارش "یاسین نمکچیان" با روتيتر "پرسه در حراجی های کتاب های صد تومانی شعر" و تيتر"چند پله پایین تر از عبور آدم ها" در صفحه ادبيات روزنامه كارگزاران منتشر شده. به چند دليل اين يادداشت را نوشتم كه مي خوانيد:
مادرم هميشه با زن هاي همسايه كه گيلاني بودند به زبان خودمان حرف مي زد؛ مادرم به زبان تاتي الموتي و آن ها به زبان گيلكي و حرف همديگر را مي فهميدند و بعد هم اولين بار وقتي به ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلكي زنگ زده بودم، تا فهميد الموتي هستم شروع كرد به گيلكي حرف زدن و با اين كه به سختي مي توانم تاتي حرف بزنم اما الموتي جوابش دادم و اين گفتگوي لذت بخش ادامه پيدا كرد.
هفته قبل زنگ زده بودم به كارگزاران و با محسن فرجي كار داشتم كه گفت آقايي مي خواهد باهات حرف بزند. گفتم كي؟ گفت ياسين نمكچيان. اسمش را شنيده بودم. مي دانستم شمالي است. تا گوشي را داد به او شروع كردم به الموتي حرف زدن و او نيز بي هيچ ترديدي، گيلكي جوابم را داد. ميانه صحبت صداي خنده بچه هاي روزنامه را ( به گمانم صداي محمدهاشم اكبرياني، چنگيز محمودزاده و فرزين شيرزادي بود) را شنيدم و بعد آقاي نمكچيان گفت: راستي دارم گزارشي درباره حراجي كتاب ها مي نويسم و بچه ها مي گويند شما با اين فضا غريبه نيستيد. گفتم بله. و چند خاطره گفتم.
وقتي گزارش، منتشر شد احساس كردم حرف هايم آن چنان كه بايد، منتقل نشده و دليل آن را الموتي حرف زدن من و ترجمه همزمان و نوشتن نمكچيان ديدم و بعد اين كه گزارش، گزارش است و نمي تواند موبه موي حرف ها باشد.

اما آن خاطره ها:
اول دبيرستان بودم؛ سال 1369. فهميدم امورتربيتي دبيرستان بخارايي قزوين دارد بچه ها را مي برد نمايشگاه تهران. تهران هميشه برايم مركز كتاب بود و نمايشگاه هم نمايشگاه كتاب. اصرار كردم من را با خودشان ببرند. گفتند نمي شود. صبح روزي كه قرار بود اتوبوس دانش آموزان بيايد تهران، بلند شدم و رفتم ميدان نظام وفا. با مكافات من را جايگزين كسي كردند كه نيامده بود. آمديم تهران و وقتي اتوبوس، جلوي نمايشگاه بين المللي ايستاد، تازه فهميدم كه نمايشگاه، نمايشگاه است اما اردوي بچه ها آمده به نمايشگاه ماشين و صنعت و نه نمايشگاه كتاب.

گذشت تا سال 1373 كه دانشگاه تهران قبول شدم. تهران را بلد نبودم. با محسن فرجي آمديم براي ثبت نام. از اول ثبت نام تا آخرش از محسن خواهش مي كردم تو رو خدا من رو ببر اون جاي تهران كه مي گن كلي كتاب توش هست.
و اولين بار محسن فرجي من را با ميدان انقلاب، نه كتابفروشي هاي نبش خيابان و ميدان كه با حراجي كتاب ها آشنا كرد.
اغلب كتاب هايم را از حراجي كتاب هاي زيرزميني و طبقه هاي مياني ساختمان هاي اداري تهيه كردم.
آن سال ها، تابستان ها مي رفتم سركار و پولش را مي دادم به مادرم كه هفته اي هزارتومان به من بدهد وخرجي يك سال درس خواندنم در دانشكده تامين بشود. بعضي اوقات مي شد كم مي آوردم يا كتابي مي ديدم كه قيمتش بالا بود و پول نداشتم بخرم. براي همين از دوستان كتاب خوان قزويني ام مي پرسيدم چه كتاب هايي مي خواهند و برايشان مي خريدم و با سودي بهشان مي فروختم ( كه متاسفانه كارگزاران نوشته سه برابر و درواقع اين چنين نبود).

يك دوره اي با شنيدن نام "عزيز و نگار" دنبال قصه آن ها راه افتادم. از اين روستا به آن روستا و از طالقان به الموت و از الموت به تنكابن و از تنكابن به اشكور و ... مي گشتم و روايت پيرمردها و پيرزن ها را جمع مي كردم. يك روز يكي از آن ها گفت اين قصه، كتاب شده.
- كي؟
- نمي دانم، از كتابفروشي اقمشه در سبزه ميدان خريديم.
نمي دانم چرا فكر كردم به تازگي خريده اند. رفتم سراغ آقاي اقمشه. گفت: بله مي فروختم اما دهه چهل، نه الان.
بعد پرسيدم: يعني يك نسخه اش را هم نداريد؟
- نه. ولي شايد بتوني از كتابفروشي فرهنگ در بازار بگيري.
آدرس را گرفتم و رفتم. كتابفروشي فرهنگ شده بود لوازم تحريري فروشي و خبري از كتاب نبود. سراغ فروشنده را گرفتم. گفتند پيرمرد رفته سوريه.
از پسركي كه فهميدم نوه پيرمرد است، شنيدم كه كتابفروشي را كه لوازم التحريري كرد، كتاب ها را برد انبار خانه.
تا ظهر، يه لنگ پا ماندم جلوي مغازه كه كارش تمام شود و بعد با هم رفتيم خانه شان؛ خانه اي كه خانه پيرمرد هم بود.
بعد من را برد به زيرزميني كه انبار كتاب ها بود.
سالني بود بزرگ با بوي كاغذ و نم و رطوبت. به در و ديوار تار عنكوبت چسبيده بود و سقف اتاق هم خيلي پايين بود. انتهاي سالن پر بود از كارتن. گفت: توي يكي از اون هاست.
- كدام يكي؟
- نمي دانم.
يكي يكي آورديم پايين. توي كارتن اول، فقط كتاب هاي چاووش خواني بود. كارتن دوم پر بود از تعزيه. سومي، ليلي و مجنون. چهارمي، شيرين و فرهاد. پنجمي، ملك جمشيد و ...
از هر كدام اين ها، يك نسخه برداشتم اما عزيز و نگار را پيدا نكرديم ( كه بعدها در كوچه حاج نايب ناصر خسرو پيدا كردم). گفتم چقدر مي شود؟
با خودم فكر مي كردم حالا كه اشتياق من را ديده، لابد پول خون پدربزرگش را خواهد خواست اما جالب بود كه براي آن ده پانزده كتابي كه برداشته بودم گفت: دو هزار تومن.
تعجب كرده بودم. ماجرا مال پنج سال پيش است.
آمدم بيرون. تا تهران، كتاب ها را لمس مي كردم و كيف مي كردم و اگرچه بوي تند رطوبت و كاغذ، اذيتم مي كرد اما خوشحال بودم كه اين همه كتاب خوب گيرم آمده.
رفتم انقلاب و دادم كتاب ها را در دو جلد برايم صحافي كردند.
از فرداي آن روز، بدنم شروع كرد به خاريدن. دستانم اول جوش زد. بعد روي سينه ام. بعد پاهايم و تمام تنم يكپارچه سرخ شد. خارش، نفسم را گرفته بود. رفتم دكتر. گفت به چيزي حساسيت پيدا كردي.
و آن جا بود كه تازه فهميدم چرا. برايش كه تعريف كردم گفت كتاب ها قديمي بودند و رفتن به آنجا برايت حساسيت آورده است.

الان هم وقتي مي روم خيابان انقلاب، پيش از آن كه سراغ كتابفروشي هاي لب خيابان بروم، سراغ حراجي كتاب ها مي روم؛ هم ارازن است و هم آني كه مي خواهيد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

زبان و ادبیات عرب خوانده ام؛ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، اما بیش از آن که با بچه های کلاس های خودم ارتباط داشته باشم و با آن ها هم اتاق بشوم در خوابگاه ( دو سال در خوابگاه سنایی، زیر پل کریمخان و دو سال در کوی دانشگاه امیرآباد)، بیشتر دوستانم را بچه های باستان شناسی و روان شناسی تشکیل می دادند؛ باستان شناسی را دوست داشتم و برای همین دوستانی در این رشته پیدا کردم و سال اول دانشگاه هم در اتاقی شش نفره ساکن بودم که پنج نفر بقیه دانشجوی این رشته بودند. روان شناسی را هم دوست داشتم چون محسن فرجی این رشته را می خواند و به واسطه او با کسانی مثل کامران محمدی، سید رضا حسینی، بهزاد پورعلی بابا، داود ناصری و قدرت الله (باور کنید فامیلی اش یادم نیست و فقط یادم هست بچه ها با او شوخی می کردند و او را با ترجمه اسمش صدا می کردند:‌ پاور گاد؛).
بعدها هم که احمد اکبرپور،‌ داستان نویس آمد کوی دانشگاه و مهمان یکی از بچه های باستان شناسی و همشهری اش شد، متوجه شدم او هم روان شناسی خوانده.
همیشه دست بچه های رشته روان شناسی کتابی دو جلدی می دیدم که دوست داشتم یک سری از آن را برای خودم داشته باشم و آن کتاب،‌ کتاب زمینه روان‌شناسی هیلگارد، بود؛ پنج نویسنده داشت و هشت نه مترجم.
گذشت تا این که دوره دانشجویی تمام شد و سربازی رفتم و بعد پنجشنبه جمعه هایم وقف کوهنوردی. در این دوران بود که با سیامک و یوحنا محی الدین بناب آشنا شدم.
چند ماه بعد هم با ایرنا، خواهرشان آشنا شدم كه آن زمان حسرت مي خورد كاش رضا براهني از ايران نمي رفت و كلاس هايش ادامه داشت؛ هنوز دفتر يادداشت هاي كلاس هاي براهني را دارد.
شش ماه از دوستي من با اين سه نفر مي گذشت و نمي دانستم كه آن ها فرزند مهدي محي الدين بناب، استاد بازنشسته رشته روان‌شناسي دانشگاه علامه طباطبايي و استاد سابق دانشگاه رودهن و مترجم معروف و نوه امام جمعه قبل از انقلاب شهر بناب، در نه كيلومتري مراغه هستند.
بار اول كه به طور رسمي رفته بودم تا ايرنا را از پدرش خواستگاري كنم، هنوز يادم هست. غروب يكي از روزهاي آبان ماه 79 بود. كه مرخصي ساعتي گرفتم كه ساعت هفت شب، شهرك فرهنگيان، همين خانه اي كه الان تويش زندگي مي كنيم باشم و با پدر ايرنا صحبت كنم. خوش صحبت بود و آرامش دهنده. مهربان بود و با سواد. چنان صحبت مان درباره الموت و بناب و گويش تاتي و زبان آذري و ادبيات و ترجمه و روزنامه نگاري و ... گل انداخت كه يك وقتي نگاهي انداختم به ساعتي كه به ديوار بود؛ يك ربع مانده به دوازده شب بود. خجالت مي كشيدم بگويم براي چه آمده ام:
- ببخشيد من...
خنديد و سرم را انداختم پايين و از خانه شان آمدم بيرون.
تا همين دو سال قبل هم تدريس مي كرد. از زمان بازنشستگي اش از دانشگاه علامه طباطبايي در سال 1372 بيش از سيزده سال مي گذرد. بعد هم جدا از ترجمه، در دانشگاه رودهن مشغول به تدريس مي شود تا همين دو سال قبل. بعد هم كه حنجره اش آنقدر اذيت كرد كه دكترها گفتند تدریس را کنار بگذارد.
صبح ها كه مي روم ساينا را بسپارم به مادربزرگ و پدربزرگش، مي بينم صبحانه شان آماده است. خيلي زود بيدار مي‌شوند. زماني كه ما مي رسيم آنجا، آن ها از پياده روي بازگشته اند.
آقاجان را هرگز بيكار نديده ام يا پاي خبر تلويزيون نشسته است يا پشت ميز كارش. ترجمه، شده تنها منبع درآمدش و طي اين سال ها بارها ديده ام كه حاضر نشده با هيچ رسانه اي گفتگو كند؛ نه روزنامه ها و نه راديو و نه تلويزيون. حالا هم مي دانم از من دلخور مي شود اين مطلب را اگر بخواند، اما با خودم داشتم بگذار دلخور شود اما من اينجا مي نويسم كه مهدي محي الدين بناب، متولد 1312 شهر بناب پيش از آن كه تحصيلات آكادميك ببيند و فوق ليسانسش را در رشته روان شناسي بگيرد و بشود استاد دانشگاه، حوزه علميه هم رفته و نمي تواني در هيچ بحث روان شناسي و مذهبي از او جلو بيفتي، تسلط به زبان عربی و فقه و قرآن او غيرقابل تصور است و اين كه اسمش را در گوگل جست و جو كردم. به جاهايي رسيدم كه از كتاب هاي او به عنوان منابع مطالب خود استفاده كرده بودند ولي هرگز بيوگرافي اي از او نديدم.
كتاب ها


روان‌شناسی روان‌شناسی "روش علمی در شناخت ماهیت آدمی"
آبراهام اسپرلینگ
ترجمه و تاليف: مهدی محی الدین بناب
ناشر: روز
تعداد صفحات: 347
چاپ:1367
شمارگان چاپ: 6000

زمینه روان‌شناسی هیلگاردزمينه روانشناسى هيلگارد
نويسندگان :
ريتا ال.اتكينسون، هوكسما، سوزان نولن، درايل ج.بم، ادوارد اى.اسميت، ريچارد سى.اتكينسون
مترجمان:
مهدى محىّ الدين، نيسان گاهان، دكتر يوسف كريمى، دكتر مهرناز شهرآراى، دكتر رضا زمانى، دكتر مهرداد بيك، دكتر بهروز بيرشك، دكتر محمدنقى براهنى
زير نظر و ويراستارى : دكتر محمدنقى براهنى
ناشر : رشد - تهران
چاپ بیست و سوم، 1385 شمسى
تعداد صفحه 760
براي اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد

چکیده روان‌شناسیچکیده روان‌شناسی
تالیف: لیندا لیل
مترجمان: مهدی محی الدین بناب و نیسان گاهان
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 288
چاپ اول: 1374
شمارگان چاپ: 3300

روان‌شناسی انگیزش و هیجانروان‌شناسی انگیزش و هیجان
مهدی محی الدین بناب
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 152
چاپ: 1375
شمارگان چاپ: 33000


مقدمه ای بر روان‌شناسی مقدمه ای بر روان‌شناسی
مترجم: مهدی محی الدین بناب
در دو جلد و چهار مجلد
کتاب درسی رشته روان‌شناسی دانشگاه پیام نور
از سری انتشارات متون فرادرسی
ناشر: مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه پیام نور
تعداد صفحات:جلد اول/ در دو مجلد 752
جلد دوم/ در دو مجلد 538
چاپ: 1378
شمارگان چاپ: 1500

بهداشت رواني زنانبهداشت رواني زنان
تأليف :
کارن جي ، کارلسون ، استفاني اِ ، ايزنستات ، ترازيپورين
مترجمين :
خديجه ابوالمعالي ، هائيده صابري ، ژينوس لطيفي ، مهدي محي الدين بنابنشر : ساوالان
ناشر: ساوالان
تعداد صفحات: 270
چاپ: 1379
شمارگان چاپ: 2200
برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید
روانشناسی احساس و ادراک

روانشناسی احساس و ادراک

ترجمه و تاليف: مهدی محی الدین بناب
ناشر: دانا
تعداد صفحات: 298
چاپ سوم: 1381
شمارگان چاپ: 2000
براي اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد

ویتامین سی برای همسران
ویتامین سی برای همسران
هفت داروی شفابخش برای یک رابطه سالم
نویسنده: لوک دو سادلیر
مترجمان: مهدی محی الدین بناب، هائیده صابری و خدیجه ابولمعالی
ناشر: ساوالان
تعداد صفحات: 240
چاپ: 1381
شمارگان چاپ: 2200

زیر چاپ:
مقدمه ای بر روان‌شناسی
برای رشته های غیر روان‌شناسی
انتشارات رشد

آماده چاپ:
روان‌شناسی کودکان استثنایی

***
عکس هایی از مهدی محی‌الدین بناب
استاد بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی و مترجم کتاب های روان‌شناسی

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
سه عکس از اتاق کار

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
چهار عکس بالا در شهر بناب، زادگاه مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
آذر ماه سال 1384 - آمل

مهدی محی‌الدین بناب

مهدی محی‌الدین بناب
به همراه همسرش، مرحمت تقی‌زاده

مهدی محی‌الدین بناب
سه عکس آخر ، جمعه ، دهم آذر 1385 - تهران
ادامه عکس ها
***
مطالب مرتبط
وبلاگ ايرنا محي الدين بناب ›››
محی الدین؛ تک‌خال هنر ایران ›››
يادتان هست مادربزرگ ايرنا وقتي فوت كرده بود، درباره اش چيزي نوشته بودم؟ ›››

***
ديدارهاي ديگر
ديدار با دکتر جواد مجابی،‌ نویسنده، شاعر، نقاش، روزنامه نگار و محقق ›››
بخارا؛ موزه ادبیات ایران - دیدار با علی دهباشی و بخارا ›››
ديدار با عربعلي شروه، نقاش و مجسمه ساز و مترجم ›››
ديدار با ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلك ›››
ديدار با افراسياب آقاجاني، مجسمه ساز ›››
ديدار با محمدهاشم اكبرياني، شاعر، روزنامه نگار و محقق ›››
به ياد جمشيد شمسي پور خشتاوني، شاعر و محقق تالش ›››
به ياد كامران محمدي، داستان نويس و روزنامه نگار ›››
ديداري به بهانه خداحافظي با كاوه گلستان، عكاس ›››
ديدار با خسرو دوامي، داستان نويس و مترجم ›››
ديدار با محمدآصف سلطانزاده، داستان نويس ›››
ديدار با ناصر غياثي، داستان نويس و مترجم ›››
ديدار با علي موذني، نويسنده و فيلمنامه نويس ›››
خداحافظي با ابراهيم فرخمنش، پدر تئاتر قزوين ›››
درددل با محمدقلي صدراشكوري، شاعر ›››
ديدار با حسين محي الدين، تكخال هنر ايران! ›››
به ياد علي قانع، داستان نويس رودباري ›››
ديدار با علي عبداللهي، مترجم و شاعر ›››
خداحافظي با عمران صلاحي، شاعر ›››
ديدار با محمد آقازاده، روزنامه نگار ›››
ديدار با داود غفارزادگان، نويسنده ›››
به ياد عباس معروفي، نويسنده ›››
ديدار با نامه قزوين ›››
آقاي بي نقطه ›››

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

" آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن/ آئينه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو/ جام فلک نمای شو و ز دو جهان کرانه کن

صدای به ياد ماندنی شاملو بود و غزليات شمس مولانا که در تالار بتهوون خانه هنرمندان در شب بيست و سوم آذر ماه در شب مولانای مجله بخارا طنين می افکند. و اين چنين يکی ديگر از شب های بخارا آغاز شد. در اين مراسم که تالار ، راهرو ها و سالن ورودی مملو از جمعيت مشتاق بود، دکتر قمر آريان، محمود دولت‌آبادی، ناهيد طباطبائی، دکتر شهلا حائری، دکتر فريده معتکف، دکتر عزت الله فولادوند، دکتر مير مجلسی، دکتر جزايری، فرزانه قوجلو، ناهيد موسوی ، فروزنده اربابی دکتر صمد موحد، مهين خديوی، دکتر بهنيا، محمدعلی جعفريه، رضا يک‌رنگيان، رضا هدايت، يوسف عليخانی، دکتر مجدالدين کيوانی، سودابه اشرفی، افشين معاصر، کيکاووس جهانداری، فرخنده مصلح نوشين مهاجرين، محمد گلبن، اسدالله امرايی، احمد وکيليان، سعيد آذين، رکسانا خالقی، ترانه مسکوب، مريم روشن، اصغر نوري، جواد ماهزاده، مه جبين مهاجر و مديران انتشارات علمی، خجسته، انتشارات ديد، بدرقه جاويدان، ثالث وسردبيران نشريات ادبی ، روزنامه نگاران، استادان دانشکده ادبيات دانشگاه تهران و علامه طباطبائی از حاضرين مراسم بودند.

اين شب به ياد ماندنی با سخنان علی دهباشی مدير مجله بخارا آغاز شد:
خانم ها و آقايان ، يک سال از برگزاری شب های بخارا می گذرد . سال گذشته در چنين ايامی بود که مجله بخارا " شب رابيند رانات تاگور " را برگزار کرد و در ماههای بعد شب های ديگری برای گونترگراس ( نويسنده آلمانی ) ، اوسيپ ماندلشتام ( شاعر روس ) ، اومبرتو اکو ( نويسنده ايتاليايی ) ، پتر هانتکه ( نويسنده اتريشی ) ، لويی فردينا سلين ( نويسنده فرانسوی ) و شب های ويژه ديگری به منظور تجليل از نويسندگان و هنرمندان سرزمين خودمان از جمله " جشن هشتاد سالگی استاد رضا سيد حسينی " ، " جشن پنجاهمين سال فعاليت های کامبيز درم بخش " ، " جشن صد و بيستمين سال تولد ملک الشعرای بهار " و در ماههای اخير " شب سيد محمد علی جمالزاده " و " شب ادبيات آشوری "
امشب نيز برای ما ايرانيان بويژه برای تمام کسانی که در پهنای جغرافيای زبان فارسی زندگی می کنند شبی خجسته است . شب تولد يکی از بزرگترين مناديان معرفت و انسانيت . حضور شما سروران در يک چنين شبی تکريم از عظمت مردی است که جهان انسانی از او تجليل بعمل آورده و هر چه می گذرد فروغ و درخشندگی انديشه های انسانی او که در قالب سروده هايش بيان شده فزونی می گيرد.
ما امشب مفتخر هستيم که يکی از فرزانگان فرهنگ و ادبيات فارسی دعوت مجله بخارا را پذيرفتند و تا دقايقی ديگر گوش جان به سخنان ايشان خواهيم سپرد.
مولوی شناسی در زبان فارسی تاريخ چندان دور و درازی ندارد اما گام های ارزنده ای برداشته شده است. از حدود صد و بيست سال پيش که منتخباتی از ديوان شمس توسط مرحوم رضا قلی خان هدايت در تبريز منتشر شد تا کنون در دنيای زبان فارسی شخصيت هايی پديد آمدند که سالهايی از عمر گرامی خود را صرف تحقيق درباره مثنوی و ديوان شمس کردند که بحث درباره کارهای ارزنده آنان خود مجلسی ديگر را می طلبد . فقط به اشاره آنهم بخاطر ياد کرد خدمات آنها و ذکر نام شريف آن عزيزان که انگار در اين مجلس حضور دارند چند جمله ای عرض می کنم.
نخست از زنده ياد بديع الزمان فروزانفر ، آن " نادره دوران " که با ذکر خاطره ای کوچک از او ياد می کنم که ايشان در جايی بعد از ذکر چگونگی آشنايش با اشعار مولانا در صبح جمعه ای نزد حاج شيخ عبدالله حائری مازندرانی و جذبه ای که در او بوجود آمد می گويد به دنبال نسخه ای از کليات شمس می گردد تا در يک کتابفروشی به بيست و پنج ريال پيدا می کند .در آن زمان آه در بساط نداشته مادرش پارچه برکی از پشم گوسفند رشته بود و از " بشرويه " برايش فرستاده بود تا به جای لباس هايی که غارتگران ترکمن در راه خراسان از فرزندش ( يعنی بديع الزمان فروزانفر ) به تاراج برده بودند لباس زمستان فراهم کند اما فروزانفر اين پارچه را فروخت و ديوان شمس را خريد . و اين قصه در سال 1312 اتفاق افتاده است و نقطه عطفی در پژوهش های مولوی شناسی در زبان فارسی شد. از اين پس است که تاليفات ارزشمند و بسيار گرانقدر استاد فروزانفر بتدريج نوشته می شود و هنوز پس از گذشت هفتاد سال از انتشار اولين کتابش در شرح حال مولانا ( 1315 ) هنوز مرجع و مآخذ است . بعد مرحوم استاد جلال همايی است که همگان با آثار او بخصوص کتاب " مولوی چه می گويد " آشنا هستند و بعد مرحوم دکتر سيد صادق گوهرين است و در دهه های اخير آثار ارزشمند زنده ياد دکتر عبدالحسين زرين کوب که جايگاه خاصی در پژوهش های مولوی شناسی دارد.
به منظور آنکه سخن به درازا نکشد از ذکر دهها کتاب و صدها مقاله در می گذرم فقط خواستم به ذکر سرآمدان مولوی پژوهی اشاره ای کنم و برسم به استاد دکتر محمد علی موحد که آثارشان خود از زمره همان گوهرهای گرانبهايی است که نام بردم.
دکتر موحد از زمره معدود شخصيت های علمی هستند که بسيار کم و به ندرت در آسمان فرهنگ و ادبيات ما يافت می شوند . شما کافی است نگاهی به مجموعه آثار و کتابهای استاد نگاهی بيندازيد . کارنامه ای است زرين و عظيم و گسترده . توصيف دکتر موحد کاری است بسيار دشوار و شايد محال . ايشان را نمی توان به يک حوزه دانش و انديشه محدود کرد . دکتر موحد با اينکه حقوقدان برجسته ای هستند و واقعاٌ در سطح جهانی در اين مسائل حساس و دقيق صاحب نظرند و چندين کتاب فنی و تخصصی منتشرشده است . حوزه ديگر از آثار موحد مجموعه چند جلدی " خواب آشفته نفت " که سه جلد آن منتشر شده و يکی از مهمترين منابع ما در شناخت دکتر مصدق و نهضت ملی ايران به شمار می رود.
از ديگر زمينه های آثار استادمان همچون ترجمه ها و تحقيقات ديگر می گذرم و به جنبه ديگر کارهای ايشان که تصحيح متون و در اين زمينه فقط به کتابی که به بحث امشب ما مربوط است می رسم . تصحيح بسيار دشوار کتاب عظيم " مقالات شمس تبريزی " به صورت علمی و روشمند توسط دکتر موحد برای اولين بار صورت گرفت ورنه ما چيزی امروز از آرا و عقايد شمس در اختيار نداشتيم.
پس از معرفی دکتر موحد توسط علی دهباشی از او خواسته شد تا در جايگاه قرار گيرد و سخنرانی خود را ادا کند.
دکتر موحد در بخشی از سخنرانی خود تحت عنوان " غروب شمس " گفت : " شمس بامداد روز شنبه بيست و شش جمادی الاخر سال 642 به قونيه آمد. ما نه از سال تولد شمس آگاهی داريم و نه از سال وفات او . اما تاريخ ورود او را به قونيه با اين دقت در دست داريم. شمس در قونيه در ميان بازرگانان در خان برنج فروشان منزل کرده بود .
ديدار مولانا و شمس در بيرون اين کاروانسرا اتفاق افتاد. اين ملاقات چگونه بود ، چه اتفاق افتاده ؛ چه گفتند و چه شنيدند ، جزئيات آن را دقيقاٌ نمی دانيم . گفته اند که ابتدای سخن از سوی شمس بود .
شمس که به قونيه آمد ، مأموريتی از برای خود قائل بود . مأموريت نجات مولانا از گرفتاری " در ميان قوم ناهموار " . مولانا می بايستی آنقدر پخته شود که بتواند شمس را دريابد .
دکتر موحد پس از بيان نسبتاٌ طولانی از زندگی مولانا و شمس به پايان زندگی شمس رسيد و گفت آنچه مسلم است شمس پس از مدتی از ستيزه جويی ها و زبان درازی بدخواهان بيزار گشته و در اين انديشه افتاده بود که مولانا را به حال خود رها سازد و از قونيه برود . او ديگر کار خود را به انجام رسانيده بود و مولانا چندان پخته شده بود که می توانست پس از ترک شمس روی پای خود بايستد و راه را ادامه بدهد . در هر حال شمس تصميم بر ترک قونيه گرفته و مکرر در گوش سلطان ولد خوانده بود که اينها می خواهند مرا از مولانا جدا کنند و من هم تصميم خود را گرفته ام .
اين که شمس پس از ترک قونيه به کجا رفت و چه بر سرش آمد روشن نيست . نشان تربت او را در جاهای مختلف از جمله در خود قونيه و در خوی و در تبريز داده اند.
گاهی گمان اين می رفت که شمس اين بار هم به شام رفته باشد . اين گمان نيز در ميان بودکه وی در آن سال های پيری دل از ديار روم و شام کنده و عزم بازگشت به زادگاه خود تبريز کرده باشد . اشاره های خود او هم که می گفته :
خواهم اين بار آن چنان رفتن
که نداند کسی کجايم من
اما انتظار بيش از اين طول نکشيد و سرانجام خبر مرگ شمس رسيد . به اغلب احتمال در راه تبريز.
مولانا می بايستی خود را با اين واقعيت آشنا سازد . نخست باورش نمی شد و ديوانه وار و آسيمه سر فرياد زد :
که گفت که آن زنده جاويد بمرد ؟
که گفت که آفتاب اميد بمرد ؟
آن دشمن خورشيد برآمد بر بام
دو چشم ببست و گفت خورشيد بمرد !
دکتر موحد آن گاه آرا گوناگون در مورد مرگ شمس تبريزی را برشمرد و سرانجام در مقام يک مولوی شناس و متخصص زندگی شمس تبريزی تائيد کرد که محل دفن شمس تبريزی در شهر خوی است .
پس از سخنرانی دکتر موحد گروه موسيقی " سايه " دو غزل از غزليات شمس را با آواز صادق ميرزا اجرا کرد که مورد توجه قرار گرفت.

چند نکته حائز اهمیت در این شب این ها بودند به گمانم:
اول:‌ دکتر موحد،‌مولوی شناس برجسته این نظر را تایید کرد که مقبره شمس تبریزی در خوی است.
دوم:‌ این مراسم در قونیه و تهران به طور همزمان برگزار شد.
سوم:‌علی دهباشی، سردبیر بخارا و مسوول برگزاری شب های بخارا در پایان مراسم وعده داد شب تولد مولانا سال آینده در کنار مزار او به وسیله این مجله برگزار خواهد شد.


شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی

شب‌های بخارا؛ شب مولانا - عکس:‌ یوسف علیخانی
ادامه عکس ها
***
لینک های مرتبط به شب بخارا
عکس‌ها و گزارش پشت صحنه به روایت رضا هدایت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مولانا جلال الدين كه اشعارش او را جاودانه ساخته، بيش از هفتصد سال است كه در دل خوانندگان فارسي زبان آثار خود زنده مانده است . روايت شرح زندگي اش او را از انساني شگفت مبدل به چهره اي اسطوره اي كرده است .

هر چند دانشمندان ايراني ، ترك و اروپايي در پنجاه سال گذشته كوشيده اند تا سرگذشت تاريخي واقعي تري از مولانا جلال الدين و شمس تبريزي به دست دهند اما هنوز اين كوشش ادامه دارد.

در ايران نيز از بديع الزمان فروزانفر، عبدالحسين زرين كوب، شفيعي كدكني تا نسل محققان جوانتر كتاب هايي در شناخت مولانا، مثنوي و غزليات شمس منتشر كرده اند.

محمدعلی موحد در شب مولانادكتر محمد علي موحد، استادي است كه تحقيقات و مطالعات و سخنراني هاي او درباره مولانا و شمس نيم قرن سابقه دارد . كتاب ارزشمند "مقالات شمس تبريزي" براي اولين بار توسط دكتر محمد علي موحد به زبان فارسي عرضه شد كه تا كنون چندين بار تجديد چاپ شده است . كتاب ديگر دكتر موحد "شمس تبريزي" است كه از مهمترين منابع در شناخت شمس تبريزي به شمار مي رود.

مجله بخارا پنجشنبه بيست و سوم آذر ماه در سالروز درگذشت مولانا اقدام به برگزاري شب مولانا كرده است كه در اين مراسم دكتر محمد علي موحد تحت عنوان "غروب شمس" آخرين مطالعات و تحقيقات خود را درباره مولانا و شمس تبريزي ارائه خواهد كرد.

مجله بخارا پيش از اين شب هاي "رابيندرانات تاگور"، "اومبرتو اكو"، "پتر هانتكه"، "گونترگراس" و ... را برگزار كرده است.

شب های بخارا
شب های بخارا
***
مطالب مرتبط
دیدار با علی دهباشی و بخارا ... اینجا
شب ملك الشعراي بهار... اینجا
مراسم شب جمالزاده ... اینجا
شب درم بخش ... اینجا
شب امبرتو اكو ... اینجا
شب اوسيپ ماندلشتام ... اینجا
شب‌ پتر هانتكه... اینجا
شب های بخارا
شب های بخاراشب ادبیات آشوری ... اینجا
شب رضا سیدحسینی ... اینجا و اینجا
سایت مجله بخارا ...اینجا




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

bagh sangi

زماني كه ماهواره داشتم و هنوز نسوخته بود؛ پيش از اين بگير و ببندها و شبكه تلويزيوني آي سي سي هم تازه شروع به كار كرده بود و مدام فيلم هاي خوب پخش مي كرد، يك شب "باغ سنگي" پرويز كيمياوي را نشان داد. تا بدوم و فيلم خام بياورم و توي ويدئو بگذارم، كار از كار گذشته بود و ده دقيقه اي را از دست دادم. كمين كردم تا كي دوباره تكرار مي كند و آن وقت ضبطش كردم. الان هم هر كسي بخواهد مي تواند وي اچ اس فيلم را بهش بدم اما شرط داره و اون اين كه تبديلش كنه به سي دي و يك دانه هم به خود من برگرداند.
هر بار به اين فيلم نگاه كرده ام، اول دست مريزاد گفته ام به كيمياوي و بعد حيرت كرده ام از وجود چنين انساني؛ درويش خان.
يك بار هم با محسن بني فاطمه نشستيم و با هم نگاهش كرديم؛ محسن، همشهري درويش خان هست. قول داده منو ببره پيشش اما هنوز كه گويي آقا نطلبيده!

هر وقت هم ديدم ياد فيلم هاي خوب مستند و كاردرست آن زمان افتادم و با خودم گفتم راستي چه چيزي باعث مي شد فيلمسازاي اون زماني، دنبال چنين موضوعات بكري برن؟
و چه چيزي باعث شده الان همه از روي دست هم كپي بردارن؟
شما هم مثل من فكر مي كنين ديگه نسل فيلمسازاي خوب ورافتاده؟
يا اين كه نه، خوبش رو هم داريم، اما جنس خوب دست ما نمي رسه؟
هان؟!
توي داستان هم انگار اينطور شده؟
همه اش تكرار...
همه اش...

بگذريم. قبل از اين كه برم، ببينم و ازش عكس بيارم براتون و شايد شرح ديداري، دوست دارم خواب درويش خان را ببينم تا بتوانم بنويسمشم. حيف كه هنوز درويش خان مسيرش به ميلك نيفتاده. خيلي دوست دارم درباره اش چيزي بنويسم و امروز كه اين عكس ها رو ديدم. گفتم بد نيست يادي بكنم از اين مرد و آن مرد و اين آقا كه قولش را يادآوري كنم و فعلا في امان الله!

راستي عكس ها يادم رفته بود:
روستای ميان دو آب؛ باغی از جنس سنگ ... اینجا
باغ سنگي - 18 عکس ... اینجا و اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

با خودم عهد كرده بودم نه از انتخابات بنويسم و نه هرگز تادانه را آلوده سياست كنم اما چه كنم كه سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...

محمدرضا نوروزپورمحمدرضا نوروزپور را مي شناسيد؟
مترجم كتاب "نرم خبر سخت خبر" ... اينجا
مترجم-خبرنگار جام جم آنلاين، اولين روزنامه سايبر از سال 1381 تاكنون ... اينجا
سردبير همشهري محله 20 به مدت دو سال ... اينجا
دبير سرويس ارتباطات و رسانه ها در هفته نامه سروش به مدت سه سال
دبير سرويس بين الملل سياست خارجي روزنامه ابرار سياسي از سال 1378 تا 1381
و مهم تر از همه اين ها، وبلاگ نويس ... اينجا

چرا اين ها را نوشتم؟
چرا پرسيدم نوروزپور را مي شناسيد؟

نوشتم تا بگويم اگر اهل انتخابات هستيد...
اگر اهل چانه زدن بر سر داشته ها و نداشته هايتان هستيد ...
اگر مثل من قانع نيستيد ...
اگر مي خواهيد به حقوق تان برسيد...
اگر مي خواهيد يك وبلاگ نويس هم در مجلس داشته باشيد ...
و اگر ...

باز كه ننوشتم.

بابا مي خواستم بنويسم محمد رضا نوروزپور، متولد 1352 در شهر ري و داراي كارشناسي مترجمي زبان انگليسي از دانشگاه آزاد واحد جنوب، در حال حاضر متاهل و مترجم - خبرنگار پايگاه اينترنتي جام جم آنلاين، كانديداي انتخابات شوراي شهر شده است.

از كجا؟

محمدرضا نوروزپور در ليست اتحاد فرزندان ري قرار گرفته است و بچه هاي ري و به قول خودش "انشاء الله مردم تهران يكپارچه به آن ليست راي خواهند داد."

حالا به خودتان مربوط است. خبرتان كردم كه از غافله عقب نمانين. هر طور كه دوست دارين براش تبليغ كنين. از طريق وبلاگ... اي ميل... اس ام اس ... تلفن و ... اگر نه هم كه هيچ؛ لطفا فقط به من فحش ندين ها. بخدا پول نگرفتم براي چنين تبليغ رايگاني.

مترجمان جام جم آنلاين در دوره سردبيري دكتر يونس شكرخواه
جام جم آنلاين در دوره سردبيري دكتر يونس شكرخواه... اينجا

به همراه شون پن، بازيگر معروف سينما در هتل لاله تهران
به همراه شان پن، بازيگر معروف سينما در هتل لاله

همشهري محله منطقه 20 به سردبيري محمدرضا نوروزپور
همشهري محله منطقه 20 به سردبيري محمدرضا نوروزپور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

مجموعه سروده های بیژن ترقی با عنوان " آتش کاروان " توسط انتشارات بدرقه جاویدان به مدیریت علیرضا علمی منتشر شد.
این کتاب شامل : ترانه ها ، غزلیات ، قصاید ، مثنوی ها ، اشعار نو ، رباعیات پیوسته ، مطایبات و اخوانیات شاعر نامدار معاصر بیژن ترقی است که حاصل پنجاه سال شاعری وی را دربر می گیرد . بسیاری از ترانه های بیژن ترقی را هنرمندان آواز ایران همچون : بنان ، شجریان ، افتخاری ، گلپایگانی و ... اجرا کرده اند.
بیژن ترقی در سال های اخیر سروده های خود را در مجله بخارا به سردبیری علی دهباشی منتشر می کرد که در این کتاب یکجا آمده است . در بخشی از کتاب " آتش کاروان " اظهار نشرهای : منوچهر همایون پور ، ادیب برومند ، حسینعلی ملاح ، محمد کلانتری ، سیمین بهبهانی و احمد سمیعی درباره سروده ها و زندگی ادبی بیژن ترقی آمده است . در بخشی دیگر تمامی ترانه های بیژن ترقی با نام خواننده و آهنگساز همراه است.
به مناسبت انتشار " آتش کاروان " مراسم جشن رونمایی این کتاب در محل انتشارات بدرقه جاویدان روز جمعه بیست و چهار آذر ماه از ساعت پنج تا هفت باحضور و سخنرانی شخصیت های فرهنگی و هنری برجسته و دوستداران بیژن ترقی برگزار خواهد شد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

دقیقه ها تند می روند وگرنه ما همانیم که بودیم و زیاد تغییر نمی کنیم یا لااقل خودمان چندان متوجه نمی شویم. از اولین باری که با شماره دکتر جواد مجابی،‌ نویسنده، شاعر، نقاش و محقق قزوینی تماس گرفتم بیش از یازده سال می گذرد؛ شماره را حسن لطفی،‌ داستان نویس به من داد و گفت تهران که هستی بد نیست با بعضی از شاعرا و نویسنده ها گفتگو کنی برای هفته نامه ولایت قزوین. اول از همه هم شماره دکتر جواد مجابی را داد و بعد شماره منصور کوشان و رضا جولایی و ...
- الو! سلام.
- سلام. بفرمایید!
- علیخانی هستم. اصالتا الموتی. بزرگ شده قزوین. الان دارم دانشگاه تهران درس می خوانم. می تونم ... البته می خواستم با شما برای هفته نامه ولایت گفتگو کنم.
نمی دانم دکتر مجابی خندیده بود یا نه. نمی دانم اصلا به چه فکر کرده بود ولی حالا می توانم درک کنم وقتی یک جوان شهرستانی با هزار خیال و آرزو برای دیدن نویسنده ها و شاعران سراغ شان را می گیرد، چه در سر می پروراند.
وقتی آدرس داد خیلی راحت پیدا کردم؛ زیر پل آزمایش، کوی نویسندگان.

چنان مهربان بود و خنده اش آرامبخش که باعث شد خیلی زود به دور و برم نگاه کنم. تمام پذیرایی و اتاق ها پر بود از تابلوها و مجسمه های مختلف از هنرمندان معروف کشور. تعدادی از نقاشی ها هم کار خودش بود.

می دانستم روزنامه نگاری هم کرده، همان بار اول پرسیدم گفت از سال 47 تا 57 در روزنامه اطلاعات و در بخش فرهنگی کار کرده. بعدها عکس های زیادی از آن دوران دیدم. در برخی از کتاب هایش هم آمده.

هیچ وقت یادم نمی آید در دادن اطلاعات درباره هر موضوعی که از او می پرسیدم خست به خرج داده باشد. بسیاری از آدم ها را طی این سال ها دیده ام که یا سواد ندارند یا اگر دارند در دادن اطلاعات و دانش خود به دیگران خست به خرج می دهند. جواد مجابی از آن دسته آدم هایی است که چه آن زمان و چه حالا وقتی یک سوال از او بپرسی به اندازه یک کتاب به تو اطلاعات می دهد و چنان مسلط درباره موضوع صحبت می کند که گویی سال ها کارش فقط تحقیق در این زمینه بوده است.

وقتی سرخوش و سربلند به قزوین برگشتم و گفتم که دکتر چنین آدمی بوده است. بچه ها گفتند کاش دعوتش کنیم برود قزوین. همسر دکتر هم قزوینی اصیل است؛ ناستین و خانواده دکتر مجابی با خانواده ساعدی فامیل خانوادگی هستند؛ برادر غلامحسین ساعدی با خواهر ناستین ازدواج کرده است.

به دکتر گفتم دوستانم در قزوین دوست دارند شما را از نزدیک ببینند. جمعه روزی قرار گذاشتیم و چنان فقیرانه از او پذیرایی کردیم که باور کنید اگر الان از من دعوت کنند جایی و اینطور برخورد کنند با من، دیگر جواب میزبانم را هرگز نخواهم داد اما دکتر مهربان تر از پیش شده بود؛ آن روز که رفتیم قزوین. جا نداشتیم دکتر را ببریم آنجا که دو کلمه برایمان حرف بزند. به ناچار دست به دامان آقای طاهری، معلم تئاترمان شدیم و من و ابراهیم و حبیب به اضافه حسن لطفی و مجید بالدران و مجید شفیعی در خانه طاهری جمع شدیم و دکتر مجابی با شاعر مجموعه شعر بوتیک لته ( جالبه من که اسم این همه آدم در خاطرم مانده، اسم این آدم از اول نماند در حافظه ام و مدام با اسم مجموعه اش یادش می آورم).

بعدها دکتر دعوتم کرد به جلسات داستان نویسی که با شاگردانش داشت بروم؛ فرزانه کرم پور، آسیه امینی،‌ مهناز رونقی، لادن نیکنام را آنجا می دیدم. بعدها مجید شفیعی، شاعر را هم به این جلسات بردم ولی نمی دانم چرا دیگر به جلسات نرفتم و حالا که یادم می افتد می بینم خودم را از حرف های دکتر محروم کردم. بچه ها داستان می خواندند و البته آسیه امینی بیشتر شعر می خواند و دکتر و بچه ها نقدش می کردند. آن وقت ها فرزانه کرم پور تازه یک مجموعه داستان منتشر کرده بود.

من بارها و به بهانه های مختلف سراغ دکتر می رفتم و اعتراف می کنم هر وقت کار داشتم بهش زنگ می زدم و حالا خجالت می کشم که چرا اینطوری هستیم ما آدم ها اما باور کنید ... ( قبول دارم می خواهم توجیه کنم و بهتر که ساکت بمانم).

یک بار قرار بود از طرف مجله آدینه با دکتر باستانی پاریزی مصاحبه کنم. بیچاره شده بودم. چطور می توانستم آن همه کتاب های پانصد ششصد صفحه ای اش را بخوانم و بعد بروم باهاش مصاحبه کنم. زنگ زدم به دکتر که فهرست کتاب های باستانی را بگیرم. گفت بیا منزل. رفتم. آنقدر دکتر مجابی درباره دکتر باستانی پاریزی صحبت کرد و اطلاعات داد که از خودم خجالت کشیدم که مثلا من خبرنگارم؟

و اگر کمک های دکتر مجابی نبود ویژه نامه غلامحسین ساعدی هرگز شکل نمی گرفت.

و اگر ... و اگر ...

امروز هم کار داشتم که باز زنگ زدم به دکتر. نمی دانم بدانید یا نه که دکتر مجابی با این که اصالت قزوینی دارد اما به دلیل این که پدرش رئیس اداره پست معلم کلایه،‌ مرکز رودبار و الموت بوده، کودکی هایش را در الموت گذرانده. رفته بودم درباره این موضوع با او صحبت کنم. مثل همیشه مهربان بود اما دکتر مجابی همیشگی نبود. از وضعیت نشر دلخور بود. صدایش آن توان همیشگی را نداشت.

یادم نمی رود هر وقت از خانه دکتر مجابی بیرون می آمدم چنان انرژی برای کار کردن داشتم که دلم می خواست هفته زود سر برسد و باز به خانه اش بروم اما این بار خیلی حوصله نداشت. نشر؟ مجوز؟ کتاب؟ و ؟؟؟؟

می دانستم حسن لطفی نویسنده و فیلمساز دارد فیلمی درباره اش می سازد. یک سالی از کلید خوردن کارش می گذرد. گفت یکی دو صحنه اش مانده تا تمام شود.


هيچ وقت يادم نمي رود سال 78 بود و من سرباز در واحد خبر نيروي زميني ارتش. صبح ها پادگان بودم و بعدازظهر يا گفتگو مي كردم يا ترجمه و مي رساندم شان به روزنامه هاي مختلفي مثل مناطق آزاد و صبح امروز و انتخاب. يك روز كه كارم در واحد خبر بيشتر از ساعت اداري طول كشيد، سپيده زرين پناه زنگ زد و گفت كه آلن لانس، رئيس كانون نويسندگان فرانسه آمده تهران، از طرف روزنامه صبح امروز برو باهاش گفتگو كن. آن زمان محسن سليماني دبير فرهنگ و هنر صبح امروز بود و سپيده زرين پناه معاون او و مسوول بخش ادبيات.
لباس نظامي تنم بود. مانده بودم چطور بايد خودم را به موقع برسانم. لباس شخصي ام داخل ساكم بود. كار در واحد خبر خيلي طول كشيد و نفس نفس زنان رسيدم به نزديكي كوي نويسندگان، لباس نظامي همچنان تنم بود و پاهايم در كفش ها مي سوخت؛ خيس عرق بودند. پاركي نزديكي كوي نويسندگان پيدا كردم و پشت درختي لباس ها را عوض كردم و بعد ديدم جورابم بدجوري بوي عرق مي دهند. رفتم مغازه اي و جوراب نو خريدم و عوض كردم. حالا تصور كنيد با پوتين و صورت خيس عرق و موهاي شانه نكرده و جوراب تازه دارم مي روم منزل دكتر جواد مجابي كه آلن لانس آنجا بود.
زنگ زدم. دكتر تا من را ديد با روي باز ازم استقبال كرد. رفتم داخل. جماعت زيادي نشسته بودند و معلوم بود خيلي وقت است گفتگو با او شروع شده. اول زهرا حاج محمدي، خبرنگار آن زمان روزنامه گزارش روز و سردبير كنوني ميراث كتاب سوال هايش را پرسيد و بعد گفتگوي شهرام رفيع زاده و هيوا مسيح، خبرنگارهاي روزنامه ايران شروع شد. من مانده بودم كه حالا چطور بايد جلوي دكتر مجابي و همسرش، ناستين و اين جماعت گفتگو كنم. تا آن زمان گفتگوهاي زيادي با نويسنده ها انجام داده بودم اما هميشه خودم بودم و طرف مصاحبه ام و هرگز در جمع سوال گفتگو نكرده بودم؛ اين عادت بد از دوران كودكي با من مانده كه در جمع ساكت مي نشينم شايد نتيجه لطف هاي پدرم باشد كه نمي گذاشت در جمع و جلوي بزرگترها حرف بزنم.
خلاصه نوبت من شد و خانم مترجمي كه ترجمه همزمان صحبت هاي آلن لانس را انجام مي داد، گفت پنج دقيقه فرصت دارم سوال بپرسم و بعد گفت: يوسف عليخاني از روزنامه صبح امروز.
از يك طرف سپيده زرين پناه را در نظر داشتم كه چه مصاحبه اي گيرش خواهد آمد از اين نشست پر از ترس من و از يك طرف هراس از سوال پرسيدن از لانس در جمع و بعد مهم تر از همه بودن دكتر مجابي و ناستين. خيس عرق بودم. نور آباژور رنگي كنار اتاق هم بيشتر هراس در دلم مي انداخت.
همين طور مانده بودم و اتاق ساكت شده بود. لانس به فارسي گفت: بفرماييد!
نگاه كردم به دكتر مجابي و با خنده اطمئنان بخش او بود كه شروع كردم و نشان به آن نشان كه گفتگوي من با آلن لانس 45 دقيقه طول كشيد و سوال هايي به ذهنم مي رسيد كه از او بپرسم كه نمي دانم از كجا مي آمدند؛ مي دانيد كه لانس سال ها در ايران زندگي كرده است.
اين گفتگو همان روزها در صبح امروز منتشر شد.

هميشه كتاب هاي ادبيات كلاسيك و كهن فارسي يادم مي آيد كه اولين بار وقتي دكتر را در اتاق كارش ديدم، پشت سرش بودند. دكتر هم فقط لازم بود بگويي، ادبيات كهن و ... و شروع مي كرد به حرف زدن درباره ادبيات كهن و حرف هايش تمامي نداشت و چقدر به دلم مي نشست و بهم انگيزه مي داد براي اين كه بنشينم و مثنوي مولوي و نظامي و شاهنامه و كشف المحجوب و منطق الطير و ... بخوانم. شنيده ام اين روزها هم دكتر جلساتي با برخي از شاگردانش براي بازخواني متون كهن دارد؛ هر دو هفته يك بار.

پيش از اين كه به شهرك فرهنگيان بياييم باور كنيد بيشتر دكتر را مي ديدم و پيشش مي رفتم اما جالب است كه طي دو سال و نيمي كه اينجا هستيم، فقط دو بار ( يك بار وقتي داشتيم من و محسن بني فاطمه ويژه نامه قابيل را در مي آورديم در آبان 83 و يك بار هم همين ديدار) به منزل دكتر مجابي رفتم.

طبق معمول دست پر برمی گردم از پیش دکتر؛ این بار سه مجموعه شعرش ( شعر بلند تامل، سال های شاعران و خاطرات ماربی یا) را بهم می دهد.

نامه قزویندفتر هنر ویژه جواد مجابی را به امانت از او گرفتم تا بخوانم. طرح جلد زیبایی دارد با مطالبی از محمدرضا آتش زاد،‌ منوچهر آتشی، جلال آل احمد، آوانسان، مهدی اخوان لنگرودی، علیرضا اسپهدبد، بیژن اسدی پور، علی باباچاهی، رضا براهنی،‌سیمین دانشور ، ژازه تباتبایی، محمد حقوقی، هادی خرسندی، اسماعیل خویی،‌ هژیر دارویش،‌ عبدالعلی دستغیب، محمود دولت آبادی، جلیل دوست خواه،‌ علی اکبر دهخدا،‌ نصرت رحمانی، کاظم سادات اشکوری، احمد شاملو، ‌محمدعلی سپانلو، بهزاد شیشه گران، عمران صلاحی،‌ محمود فرشچیان،‌عمران صلاحی، ‌اردشیر محصص،‌ غلامحسین نصیری پور،‌ حافظ موسوی، احمد میرعلایی و ... درباره دکتر جواد مجابی، داستان نویس،‌شاعر، نقاش، روزنامه نگار و محقق
این شماره دفتر هنر یکی از استثنایی ترین مجلاتی است که تاکنون به دستم رسیده و حیف که باید به دکتر برش گردونم اما در اولین فرصت می روم و از تمام صفحاتش اسکن می گیرم؛ کپی نه، اسکن. می دانید چرا؟ چون سی صفحه گلاسه عکس سیاه و سفید در این مجله چاپ رسیده که از آلبوم خصوصی دکتر مجابي و آقاي دهباشي بوده و در هر عکسی یکی از بزرگان این مملکت هستند و این عکس ها تاریخ گویای ادبیات و فرهنگ ایران به شمار می روند
سردبير مجله دفتر هنر بيژن اسدي پور است كه در اوايل دهه پنجاه انتشارات نمونه را پايه گذاشت كه ناشر آثار خسرو گلسرخي، فريدون تنكابني، پرويز شاپور و اولين كتاب عمران صلاحي و بسياري ديگر بود. اسدي پور پانزده سال است كه دفتر هنر را منتشر مي كند و تا به حال ويژه نامه هايي درباره جمالزاده، فروغ فرخزاد، تقي مدرسي، احمد شاملو، سيمين بهبهاني، هادي شفاييه، بهروز وثوقي و ... درآورده است

و دیگر این که گفت دیگر امیدی به انتشار کتاب ندارد و این البته باعث شده بی دغدغه هر آن چه دلش می خواهد بنویسد و بنویسد بی دغدغه.

مطالب مرتبط
جواد_مجابی در ویکیپدیا
گفتگوی سخن با جواد مجابی
گفتگوی ایسنا با جواد مجابی درباره شعر امروز ایران
گفتگوی روزنامه شرق با جواد مجابی
چند شعر از جواد مجابی در مجله ادبی قابیل
جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز و منتقد در مهرماه 1318 در قزوين متولد شد... بی بی سی
یادداشت محسن فرجی بر کتاب خاطرات ماربی‌یا
بیوگرافی و کتابشناسی در رها
کوتاه‌شده‌ی پیش‌گفتارِ استاد جواد مجابی بر طنزِ شاملو


جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز- عكس: يوسف عليخاني

دفتر هنر ويژه جواد مجابي به سردبيري بيژن اسدي پور

***

لینک های مرتبط

بخارا؛ موزه ادبیات ایران - دیدار با علی دهباشی و بخارا ... اینجا
ديدار با عربعلي شروه، نقاش و مجسمه ساز و مترجم... اينجا
ديدار با ناصر وحدتي، نويسنده و خواننده گيلك ... اينجا
ديدار با افراسياب آقاجاني، مجسمه ساز... اينجا
ديدار با علي عبداللهي، مترجم و شاعر... اينجا
ديدار با محمد آقازاده، روزنامه نگار... اينجا
ديدار با داود غفارزادگان، نويسنده... اينجا
ديدار با نامه قزوين... اينجا
آقاي بي نقطه... اينجا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

آن دلبر من آمد بر من
زنده شد ازو بام و در من
گفتم:‌" قنقی امشب تو مرا
ای فتنه من، شور و شر من."
گفتا:‌"بروم، کاری است مهم
در شهر مرا،‌ جان و سر من!"
گفتم:‌"به خدا،‌ گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من؟
رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من؟
بفشاند گل گلزار رخت
بی اشک خوش چون کوثر من."
گفتا: "چه کنم چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من؟
خامش! که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من."

قنق:‌ مهمان
گزیده غزلیات شمس/ جلال الدین محمد بلخی/ به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی/ غزل 335 صص 412 و 413
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

پيش همه شنيديم و خوانديم كه «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» پس از ۲۳ چاپ، اجازه‌ی چاپ نگرفت
بعد به فاصله چند ساعت وبلاگ ها و سايت ها نوشتند كه ساعتی قبل، مجوز چاپ کتاب «چراغ‌ها را من...» صادر شدا
واقعا اصل ماجرا چه بوده؟
ترديد نداريم كه ارشاد در اين دوره نگاه خاصي پيدا كرده و بسياري از نويسنده ها حتي از ارائه كتاب هايشان به اداره كتاب وزارت ارشاد خودداري مي كنند اما واقعا وزارت ارشاد اينقدر كشكي شده كه به راحتي به كتابي مجوز ندهد و بعد بدهد؟
اصل اين خبر واقعيت داشته؟
خبر از كجا درآمده؟
ناشر از انتشار اين خبر چه سودي برده؟
چه كسي اصلا از انتشار چنين خبري بيشتر سود مي برد؟
آيا باعث نشده كتاب بيشتر و بيشتر فروش برود؟
باعث نشده نوعي از ادبيات رواج پيدا كند كه ...
واقعا فكر مي كنيد انتشار چنين خبري باعث رونق ادبيات و بيرون آوردن نويسندگان از انزواست؟

هيچ جست و جو كرده ايد در سايت هايي مثل گوگل و ياهو و ... كه ببينيد اين خبر چقدر باعث بدنامي ارشاد و اداره كتاب و ... شد؟
اين روزها بسيار ديده ام كه دوستان اديب و فرهنگي و حتي نويسندگان قدرقدرت منتظر مانده اند تا كتابي لغو مجوز بشود تا بشتابند براي يافتن آن در كوچه پسكوچه هاي كتابفروشي تا با قيمتي بيش از قيمت پشت جلد، يك نسخه از آن را صاحب شوند.

هيچ دقت كرده ايد چقدر سايت هاي خارجي از اين موضوع استفاده و سوء استفاده كردند؟
هيچ دقت كرده ايد همه نوشتند كتابي كه بيش از بيست بار در ايران منتشر شده بود لغو مجوز شد، اما هيچ كدام ننوشتند كه اين كتاب پس از انتشار خبر لغو مجوز در چند ساعت، مجوز گرفت؟
فكر نمي كنيد ناشر اين كتاب با برنامه ريزي اين كار را كرده باشد؟
فكر مي كنيد ناشران چقدر به فكر ادبيات و فرهنگ اين مملكت هستند؟
وووو...

همه اين ها را به اين دليل نوشتم كه وقتي امروز براي ديدن خبرهاي روزنامه الشرق الاوسط، به سايت اين روزنامه رفته بودم، ديدم با چه آب و تابي درباره اين كتاب و لغو مجوزش نوشته و چه توضيحاتي داده اند و يك آن از خودم بدم آمد، از اين كه ايراني هستم و از اين كه ديگران براي ما تصميم مي گيرند و ... اين صفحه را باز كنيد و اگر زبان هم نمي دانيد اندكي صفحه را باز بگذاريد و فقط كلمات آشنا را نگاه كنيد و به تيترشان دقت كنيد: وزارة الثقافة والإرشاد الديني الإيرانية تمنع رواية «سأطفئ الضوء»

ببخشيد وقت تان را گرفتم، اين مطلب را همينطوري از سر دلتنگي نوشتم. شما ببخشيد. اگرچه پيش از اين و به فاصله يكي دو ساعت بعد از انتشار خبر مورد نظر ديدم كه بسياري از سايت هاي عربي و مخصوصا الجزيره اين خبر را پوشش داده بودند.
***
غروب نوشت:
مطلب بالا را صبح نوشته بودم و حالا که غروب است باز به همین مطلب می پردازم.
اول این که دوستی ایمیل زده بود که چرا اسم "عطاء‌الله مهاجرانی" را ننوشته ام که نویسنده این مطلب روزنامه الشرق الاوسط است. براش جواب فرستادم که دوست من،‌ یک عمر با بدبختی زندگی کردم که سیاسی نشم،‌ لطفا بی خیال!
و دیگر این که بازتاب این یاداشت را بازتاب داده و تیتری برایش زده که من به هیچ وجه آن را تایید نمی کنم چون منظور من فقط ناشران نبودند و اشاره ام به جامعه بیمار فرهنگي و ادبی و ارشاد بود، نه فقط یک جای خاص.
***
صبح نوشت:
الان ديدم هفتان لينك داده به نوشته آقاي مهاجراني درباره همين مطلب كه بازتاب دوباره منتشرش كرده. ايشان نوشته اند به تعبير نويسنده، این ناشر است که چراغ را خاموش می کند! از آنجا كه در جايي پيغام نمي گذارم برايشان ايميل فرستادم كه آقاي مهاجراني اين تعبير نويسنده مطلب نيست و در غروب نوشت ديروز هم به آن اشاره كردم كه اين تيتر، برداشت بازتاب است از مطلب تادانه.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

عسكر گريز
مجموعه داستان
محمدآصف سلطان زاده
نشر آگه
چاپ يكم پاييز 1385
214 صفحه
شمارگان: 2200 نسخه


چهارمين مجموعه داستان محمدآصف سلطان زاده، نويسنده افغاني ساكن دانمارك با نام "عسكر گريز" به وسيله انتشارات آگه در ایران منتشر شد.
اين مجموعه داستان شامل هشت داستان ( عسكر گريز، اشغال، نقطه، رند بچه كابل، پرده اي ديگر، فرزندكشي، اگر شب بيفتد و ... تا مرز) و واژه نامه دري مي شود.
از محمدآصف سلطان زاده پيش از اين مجموعه داستان هاي "
در گريز گم مي شويم"، "نوروز در كابل باصفاست" و "اينك دانمارك" منتشر شده است.
سلطان زاده براي نوشتن داستان هاي مجموعه اول خود برنده جايزه هوشنگ گلشيري شد.
اين نويسنده افغاني كه سال ها در ايران زندگي مي كرد سال 1382 ناچار شد به دنبال سختگيري براي اخراج مهاجران افغان از كشور، ايران را ترك و به دانمارك برود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

دوازده سال قبل و زماني که من و دوستانم پشت کنکوری بودیم و در کتابخانه شهدای خیابان حیدری درس می خواندیم، قزوین فقط سه هفته نامه داشت؛ ولایت قزوین، حدیث قزوین و مینودر. البته هفته نامه تاک تاکستان هم در قزوین تحریریه داشت و آن زمان که کمتر داستان می نوشتم بیشتر تئاتر کار می کردم و دوره سینمای جوان می دیدم و‌ در جلسات ادبی اش شرکت می کردم که واقعیتش سر در نمی آوردم چه می گویند و درباره چه حرف می زنند؛ البته تاک و ولایت را قبل از دوره کنکور هم می شناختم و هیچ وقت یادم نرفته وقتی سال 69 و زمانی که دانش آموز سال دوم دبیرستان بودم و نمایشنامه‌ای که نوشته و کارگردانی کرده بودم به جشنواره استانی رفت و اسمم را در هفته نامه ولایت قزوین خواندم داشتم از خوشحالی پر در می آوردم.
اما ولایت قزوین، هفته نامه ولایت ما بود که سال 64 تاسیس شده بود و خیلی از ما؛ من و محسن فرجی و علی قانع و محمد حسینی و حسن لطفی در آن مطلب نوشته ایم. حسن لطفی جلسه داستانی هم چهارشنبه ها در ولایت داشت که به زودی و زمانی که درباره حسن لطفی خواهم نوشت، به آن اشاره می کنم.
اولین داستان من در حدیث قزوین منتشر شد؛‌ اگر اشتباه نکنم دی ماه 84 بود و بعد به فاصله یک هفته دومین داستانم در ولایت قزوین. صفحات ادبیات ولایت از به گمانم همان زمان راه اندازی تاکنون به دبیری حسن لطفی درآمده. صفحات ادبیات حدیث را مجید بالدران، شاعر و سردبیر سابق ولایت در می‌ آورد؛ نقی افشاری، پدر علی افشاری، فعالی سیاسی هم مدیرمسوولش بود. مدیرمسوول ولایت عبدالعظیم موسوی بود که چون ساکن قزوین نبود من هرگز ندیده ام.
محسن فرجی مدتی صفحات ادبی مینودر را در می آورد و حلقه اتصال من با این هفته نامه محسن بود و جمعی که بودند؛ از جمله زنده یاد ساعد فارسی رحیم آبادی.
بعد که من و دوستانم دانشجو و ساکن تهران شدیم، هفته نامه های دیگری هم مجوز گرفتند و در قزوین منتشر شدند که اگر اسمی را جا نیندازم این ها یادم مانده؛ مادران و دختران، آواي تات، سلوك، تابان، طلوع و نامه قزوین.
تابان را اقوام علیخانی، نماینده بوئین زهرا می گردانند و تریبون آن ها بود؛ قابل توجه این که ده بار هم گفته ام من شیخ قدرت الله علیخانی،‌ نماینده بوئین زهرا را هیچ وقت ندیده ام و فقط با برخی از اقوامش به دلیل همکلاسی بودن یا دوستی ارتباط داشته ام؛ مثلا سعید آقاعلیخانی که شیخ قدرت دایی اش هست و پدر زنش. سعید مثل من زبان و ادبیات عرب خوانده، در دانشگاه قم وابسته به دانشگاه تهران و بارها نامش را در شرق و روزنامه های اصلاح طلب دیده اید و لابد مطالبش را خوانده اید. البته من زمانی با سعید آشنا شدم که در ولایت قزوین کار می کرد و الان هم در تابان مشغول است.
چقدر این مقدمه طولانی شد؛ گذشت تا آقایی به اسم سیدعلی شهروزی،‌ داستان نویس و محقق و حقوقدان و تئاتری و فعال سیاسی و پزشک در قزوین ظهور کرد. خوب توانست با انتشار یک مجموعه داستان به اسم "بالاخان" و کتابی تحقیقی به اسم "تاریخ الموت" خودش را در میان فضاهای فرهنگی و هنری جا بیندازد و بعد انتخاب بشود در شورای شهر قزوین.
القصه شخص ایشان آمد و در اقدامی فرهنگی، نامه قزوین را راه انداخت که من هرگز نه یک شماره اش را دیده ام و نه می توانم درباره آن دوره قضاوت کنم. بعد هم زد و به اتهام نشر نمی دانم چی چی تعطیلش کردن و چند سالی اجازه فعالیت نداشت. مدتی گذاشت و رفت کانادا که دیدم یکی دوباری در شهروند، ازش مطلب منتشر شده.
شنیده ام نامه تا به حال سه دوره کاری داشته و این دوره شکیل تر و زیباتر آمده است. صفحات ادبی و فرهنگی اش را حمیدرضا لطفی، برادر حسن لطفی، داستان نویس و فیلمساز دبیری می کند. یک بار به این جلسه رفته ام که شرح ماوقع چنین است:
هفتم بابابزرگ بود و من با قیافه ای نچندان سرخوش جلوی در مسجد موسی بن جعفر ایستاده بودم و داشتم شرکت کنندگان در مراسم را بدرقه می کردم و مدام تکرار می کردم: خدا ثواب بده!‌ که پسر عمه ام، سعید بهرامی که عود نواز است و اهل موسیقی مثل برادرش تورج که نی نواز است، به همراه حسن لطفی آمدند طرفم.
حوصله رفتن به سر خاک را نداشتم. با بابابزرگ خیلی نزدیک بودم؛ حالا که نگاه می کنم می بینم بیش از ده ساعت ازش نوار ضبط کرده ام؛ یک نوار درباره نمدمالی ( در الموت غیرممکن است کسی با نام اوس ولی آشنا نباشد و نمدی برایش نزده باشد)، درباره سفرهایش به اشکور، درباره اجدادمان، درباره سربازی رفتنش در سال 1321، قصه های عامیانه وووو... برای همین دیدن دوباره خاکی که او زیرش خوابیده بود حالم را بدتر می کرد، با حسن آقا و سعید راه افتادیم توی شهر. حسن آقا گفت بریم نامه. بعد توضیح داد جلسه ای دارن به اسم دیدار و هر هفته با یکی از اهالی فرهنگ و ادب شهر صحبت می کنن؛ ساکن قزوین یا خارج از آن ( به قول عرب ها شتات).
جانم براتون بگه. من متاسفانه خیلی حراف نیستم و نبینید که مطالبم طولانی است، بیشتر در جمع ها شنونده ام تا گوینده و با این حال ده یازده نفری که در نامه بودند و اغلب هم خانم، چنان بحثی راه انداختند درباره داستان نویسی شهر و کتاب و قصه های عامیانه و کوچ اهالی فرهنگ شهر به پایتخت که چشم تون روز بد نبیند و گوش تون شنونده چنان روزی نباشد، شدم متکلم وحده و یک ریز افاضات کردم؛ گزارش دید و بازدید اون روز رو فرشته بهرامی نوشت و بعدها دیدم که انسیه پوستی، داستان نویس و خبرنگار یک بار در همین نشریه نامه و در صفحه بررسی ادبیات داستانی قزوین درباره آن روز نوشت که یوسف علیخانی را پس از ده سال دیده ام و این بار درست مثل شخصیت های داستان هایش حرف می زد!
عطاءالله نوری، مدیر نامه قزوینکجا بودیم؟
آهان! وقت صحبت درباره قصه های عامیانه الموت - کاری که من و افشین نادری دو سالی است در روستاهای این منطقه انجام می دهیم – آقای مدیر نشریه وارد شدند،‌ خب طبق معمول من نمی شناختم شون و حسن آقا لطفی معرفی اش کرد؛ عطاء‌الله نوری، مدیر نامه قزوین.
بعد هم اضافه کرد که شما الموتی ها همه جا رو قرق کردین که من دراومدم و گفتم آره قرق کردیم ولی باز اسم اینجا هم که به اسم قزوینه نه الموت.
اون وقت داغ دلم تازه شد و گفتم کجاست اون دوره ای که الموت برای خودش نماینده داشت؛ قبل از انقلاب را گفتم و بعد دکتر الموتی، وزیر دادگستری را اسم بردم و حسرت خوردم.
بعد دیدم خیلی بالای منبر رفته ام،‌ آمدم توی جلسه و پرسیدم بعد آقای نوری کجایی هستن؟
حسن لطفی: اندج.
خوشبختانه یک خوبی که داشته باشم حافظه خوبم هست و این باعث شده نام همه این پنجاه شصت روستایی که رفته ایم و در هر روستا با پنج شش نفری که حرف زده ایم به خاطر دارم. تا گفت اندج، گفتم: غروب بود که رسیديم اندج. از صبح رفته بودیم کوچنان. ناهار را همان جا خوردیم. آمدیم دک؛ روستایی که فقط دو زن در آن ساکن بودند و شوهران شان رفته بودند رودبار. از باغستان دک که انداختیم توی باغستان اندج،‌ دو دختر دیدیم در تپه ای مشرف به روستا نشسته بودند و تا ما را دیدند سرشان را انداختند پایین و روسری شان را گرفتند جلوی دهان شان. توی روستا سراغ نقال ها را گرفتیم. فرستادندمان به خانه حسنعلی قاسمی. پایش درد می کرد؛‌ شمبیله پیچ کرده بود. زنش هم حال و روز خوبی نداشت؛ از پا درد می نالید. پسر خردسالی هم بود که دوست داشت خودکار من را صاحب شود. بعد آقای قاسمی فرستاد دنبال کس دیگری. آقای محمدحسین نوری هم آمد؛ بسیار باسواد بود و در عین حال مطلع. در سفر بعدی من و افشین نادری به اندج،‌ رفته بودیم باز آقای نوری و آقای قاسمی را ببینیم که گفتند آقای نوری رفته قزوین و آقای قاسمی هم آن دنیا.

به اینجا که رسیدم گفتم: البته برایم جالب بود که آقای نوری خیلی لحنش آخوندی بود.
این را که گفتم دیدم عطاء الله نوری،‌ مدیر نشریه نامه قزوین خندید. دقت کردم. گفتم: یکی از پسرهاش ماهی سرا هم داشت ( در الموت به مکان های پرورش ماهی قزل آلا می گویند ماهی سرا). خندید و قاب عکس بزرگ بالای سرم را نشانم داد و گفت:‌ اینجا؟
نگاه کردم و آب دهانم را قورت دادم و گفتم:‌ بله اما...
خندید و گفت:‌ من همون پسرش هستم.

بگذریم که در چنین وضعیتی ادبیات کنار می رود و کلمه فراموش می شود و لذت می آید. لذت بردم و بارها خواستم درباره این موضوع بنویسم اما نمی دانم چرا هر وقت، بی حوصلگی کردم تا این که امروز دیدم این آقای ضیاء رشوند،‌ داستان نویس هم‌گهواره ای من چیزکی درباره خودش و من و شهروزی نوشته. با دیدن اسم شهروزی یاد نامه افتادم و از نامه رسیدم به نامه قزوین اکنون و بعد آن چه خواندید.
نامه قزوین هر هفته به دستم می رسد و با دیدنش کیف می کنم و باید اعتراف کنم صفحات ادبی و فرهنگی اش بسیار بهتر از بسیاری از نشریات پایتختی! است.
و اما عطا ا... نوری و نامه قزوين:
از حميدرضا لطفي، دبير فرهنگ و هنر نامه خواستم اطلاعاتي درباره دوره هاي مختلف كاري نامه و بيوگرافي اقاي نوري برايم بنويسد و او هم نوشته است: "نشریه نامه قزوین فعالیت خود را از سال 81 آغاز کرد فکر کنم بهار 81 بود که حسن لطفی و دوستانش(محمد حسینی, علی قانع , مهدی وثوق نیا , فاطمه شریف نژاد, بی تا دارابی , مجید بالداران , امیر حسین ثنایی , حمید رمضانپور و ...) نامه ی اول را روانه ی عرصه ی مطبوعات قزوین کردند و به علت وزانت و فرم نو به سرعت مخاطب خود را یافت , رویکرد فرهنگی ویژگی بارز نشریه ای بود که صاحب امتیاز و مدیر مسئول آن سید علی شهروزی بود اما هفت عددی بود که به عنوان نقطه ی پایان بر شناسنامه ی آخرین شماره دوره ی اول نامه نشست و توقیف موقت سرانجام ان بود پس از رفع توقیف گروه اول حاضر به ادامه همکاری با شهروزی نبودند و تعدادی از روزنامه نگاران جوان تر البته با شیب سیاسی سکاندار نامه شدند (حسن حسن زاده،, حمید مافی، بهنام محمودی، آزاده مشعوف، فرامرز طواف و...) فرم و محتوا نیز همراه یاران جدید تغییر کرد و سیاست جای فرهنگ نشست , اما عمر سری جدید نیز بسیار کوتاه بود، 2 شماره ی ناقابل ! باز هم توقیف موقت.
این 2 شماره هم در سال 81 منتشر شد (پاییز یا زمستان 81) بعد از آن نیز شهروزی چند شماره ی دیگر نیز منتشر کرد تا امتیاز نشریه ابطال نشود که این شماره ها به شدت بی کیفیت بود تا اینکه در بهار 85 عطا ا...نوری امتیاز نشریه را از شهروزی خرید و با تعدادی از روزنامه نگاران جدید سری سوم را منتشر کرد .
نشریه یک بار در هفته و 2شنبه ها منتشر می شود.
عطاء ا... نوري متولد 1342 در اندج الموت است دوران راهنمایی و دبیرستان را در الموت سپری کرده و دوره متوسطه را در دبیرستان شاهپور(آل احمد فعلی) تهران و بعد از آن در الموت به کشاورزی مشغول میشود و با همه ی این دلمشغولی های زندگی در سال 69 با رتبه 20 در کنکور ودر رشته حقوق دانشگاه شهید بهشتی پذیرفته می شود، مدتی هم به مشاغل دولتی اشتغال داشته اما بعد ها مزرعه ی پرورش ماهی در اندج تاسیس می کند و به عنوان پرورش دهنده نمونه هم برگزیده میشود .
در حال حاضر علاوه بر این کار وکالت هم میکند و مسولیت نشریه نامه قزوین را نیز بر عهده دارد.
در میان بر و بچه های نامه محبوبیت زیادی دارد و امسال اولین جشن تولد عمرش را میان بروبچه های نامه تجربه کرد.(غافلگیر شد)
نشریه یک بار در هفته و 2شنبه ها منتشر می شود، سردبیرش عیسی صفری و همكاران اين روزنامه: مژگان احمدی (اجتماعی)، آزاده مشعوف (خبر)، کیوان رشوند (سیاست)، حسین کشاورز (سیاست بین الملل)، پریسا ادیب زاده (شهرآرا)، مریم بابایی (بازتاب)، رویا علیپور (خانواده)، گلندام صفری (نسیم)، صادق افشار (ورزش) که تا شماره 20 امیر لشگری مسول این صفحه بود، مجید بالداران(شعر)، انسیه پوستی(کودک)، سادات طاهری (علم)، مرتضی حداد (گرافیست)، زینب حق وردی(تایپیست) و دو صفحه‌ی هنری(چهلستون و ادب وهنر) هم با دبيري حميدرضا لطفي و همكاري (فرامرز طواف، لیلا طواف، فرشید قلی پور، سعید بهرامی،‌ مریم کریمی، بی‌تا دارابی و انسیه پوستی) آماده مي شود."

و سر‌آخر هم این که امیدوارم مثل روزهايي كه عنايت الله مجيدي مجله كوهسار را در دو شماره در بهمن 1358ـ خرداد1359 منتشر کرد و یا مجله لمبسر که زیراکسی منتشر می شد و جلوی انتشارش را گرفتند به بهانه این که مجوز ندارد روزی نشریه ای هم دوباره در رودبار و الموت يا درباره اين منطقه منتشر بشود که آن وقت من داد بزنم؛ عروسی پسر سردبیرش باشه، ایشا‌الله!


نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین

نامه قزوین؛ عطاءالله نوری و یوسف علیخانی
عطاءالله نوری و یوسف علیخانی

نامه قزوین؛ سعید بهرامی، یوسف علیخانی، حسن لطفی، عطاءالله نوری، انسیه پوستی،‌ بیتا دارابی، خدیجه چگینی، فرشته بهرامی و سعیده طاهری
نامه قزوین؛ سعید بهرامی، یوسف علیخانی، حسن لطفی، عطاءالله نوری، انسیه پوستی،‌ بیتا دارابی، خدیجه چگینی، فرشته بهرامی و سعیده طاهری
تحریریه نامه قزوین در ماسوله
تحریریه نامه قزوین در ماسوله

***

مطالب مرتبط

Qazvin

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

در مراسم اهدای مدال های وزنه برداری بازی های آسیایی دوحه، با حضور نمایندگان مجلس جمهوری اسلامی ، گوینده زن عرب ، ایران  را «الجمهوریه العربیه الایرانیه»  معرفی کرد!؟؟

 

آذر ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۴:۱۲

 

مراسم گشایش بازی های آسیایی دوحه 2006 که سراسر الهام گرفته از اسطوره های فرهنگی سراسر جهان مانند اودیسه هومر از فرهنگ یونان و سیمرغ از فرهنگ ایران بود با معرفی ابوریحان بیرونی با عنوان «البیرونی» و عرب دانستن ابن سینا به اوج رسید و پس از آن مشخص شد بازهم نام جعلي خلیج عربی به جای خلیج فارس استفاده شده است، اما حالا کار به جایی رسیده که در مراسم اهدای مدال حسین رضازاده بزرگترین توهین به ملت ایران اتفاق می افتد.

 

به گزارش خبرنگار «بازتاب ورزشی»، در مراسم اهدای مدال های وزن 105+ وزنه برداری بازی های آسیایی دوحه، گوینده زن عرب، از جمله «الجمهوریه العربیه الایرانیه» به جای «جمهوری اسلامی ایران» برای معرفی کشورمان استفاده می کند.

 

دسته گل قطری‌ها در شب پيروزی رضازاده

 

البته جای شگفتی دارد که تنی چند از نمایندگان مجلس شورای اسلامی و مقامات دیگر نیز در دوحه حضور دارند، ولی کوچکترین اعتراضی به این موضوع نشده است

 

این حرکت غیر دیپلماتیک و توهین آمیز در شرایطی است که به دلایل نامشخصی از ابتدای بازی های آسیایی دوحه تا حال، مقامات سیاسی و ورزشی کشورمان در مورد اتفاقات رخ داده سکوت اختیار کرده اند و حتی در این مورد که حدود 60 ساعت از آن می گذرد، حتی یک اعتراض خشک و خالی هم به قطری ها نشده است.

 

وقاحت این حرکت زمانی بیشتر آشکار می شود، که گوینده عنوانی را برای کشورمان استفاده می کند که پیش از این برای دولت های عربی با گرایش شرقی و دارای حکومت های چپ مانند مصر، یمن، سوریه، اردن و لیبی به کار برده می شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

 

 

 

 

مولانا جلال الدين محمد صوفي بزرگ و صاحب مثنوي 17 دسامبر سال 1273 ميلادي در قونيه ( تركيه امروز ) در گذشت و هر سال به اين مناسبت مراسمي در كنار مزار او بر پا مي شود كه يك هفته به طول مي انجامد. وي كه بيش از 26 هزار شعر عرفاني سروده است در سال 1207 ميلادي در بلخ خراسان به دنيا آمده بود.

 

 

نطق مهم دكتر مصدق در باره انتخابات 

 

 

در اين روز در آذرماه 1330 ( 17 دسامبر 1951 ) دكتر محمد مصدق نحست وزير وقت در استانه انتخابات دوره 17 قانونگداري نطق مهم سياسي ــ آموزشي خطاب به ايرانيان ايراد كرد و ضمن آن تاكيد كرد كه اين انتخابات ، نخستين انتخابات پس از مشروطيت خواهد بود كه در آن نفوذ خارجي و دخالت ارباب قدرت و سياست وجود نخواهد داشت . اين انتخابات ، كاملا آزاد خواهد بود و راي دهندگان بايد با در نظر گرفتن وجدان و منافع ملي( وطن) هركس را كه مايلند انتخاب كنند و تحت نفوذ و تلقين هيچكس نبايد باشند جز اراده و خواست خودشان و فلسفه دادن راي مخفي هم همين است .

     وي خطاب به مردم گفت كه شما با ورقه اي كه به صندوق مي اندازيد براي دوسال سر نوشت خود و كشور را در اختيار وكيل خويش مي گذاريد ، لذا بايد قبلا اين فرد يا افراد را بشناسيد تا امانتدار باشند . وطن امانتي است كه شما به دست ايشان مي سپاريد . وظيفه دو لت در جريان انتخابات تنها اين است كه از صندوقها محافظت شود و آراء شما محفوظ بماند و خوانده شود و روز راي گيري آرامش و امنيت برقرار باشد . از سر و صدا ها در جريان مبارزات انتخاباتي واهمه نكنيد كه دمكراسي همين است ، همان طور كه نبايد از قهر و آشتي هاي نمايندگان و اظهارات تند و تيزشان

    در مجالس نگران شويد كه اينها هم از جزئيات دمكراسي هستند و از آن جدا نيستند. بايد توجه داشته باشيد با كارهايي كه شده است ، وطن ما ايران اينك زير ذره بين جهانيان قرار دارد ، بايد رشد سياسي و فرهنگي خود را در اين انتخابات آزاد به ثبوت برسانيد تا سلطه گران در اراده و رشد شما منفذي نيابند تا دوباره از آنجا وارد شوند و رخنه خود را شروع كنند كه اخراج مجدد شان نياز به زحمت و مرارت فراوان و صرف وقت داردو .... 

استيلاي « بچه سقا » بر كابل 

17 دسامبر سال 1928 در پي يك طغيان ضد اصلاحات در كابل و جلال آباد ، امان الله خان ، شاه وقت افغانستان و همسرش ثريا از كابل خارج شدند و در دژ نطامي خارج از اين شهر پناه گرفتند.

    چون اوضاع آرام نشد 14 ژانويه (28 روز بعد ) امان الله خان كناره گيري كرد و برادرش عنايت الله خان به سلطنت رسيد كه او نيز سه روز بعد بر اثر فشار عصيانگران كه اصلاحات را مغاير سنن و رسوم افغانها مي دانستند كناره گيري كرد و زمام امور به دست « بچه سقا » رهبر شورش افتاد كه چندي بعد مارشال شاه ولي خان از اعضاي خانواده سلطنتي به كابل حمله نظامي برد ، شهر را به توپ بست و « يچه سقا » را شكست داد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

 

 

 دکتر انوشیروان کیهانی زاده

 

    محمد حسين صفار هرندي روزنامه نگار بنام و وزير ارشاد در مصاحبه اي كه 19 دسامبر 2005 انتشار يافت خبر از تغيير قريب الوقوع مقررات صدور مجوزها جهت انتشار نشريه داد.

     وي گفته بود: راه و روش اين نبايد باشد كه هركس بيايد و تقاضاي انتشار نشريه بدهد. وزارت ارشاد اينك چند هزار تقاضاي صدور مجوز نشريه در دست نوبت دارد كه هنوز به آنها رسيدگي نشده است. در اين زمينه، وضعيت به گونه اي است كه هنوز به تقاضاهاي سال ۱۳۸۰ پاسخ داده نشده است. فرض كنيم كه به دو هزار متقاضي ديگر هم مجوز داده شود و باز هم شرايط منطقي (شرايط حرفه اي و تجربه) براي انتشار نشريه تدوين نكنيم، مسئله مطبوعات حل نخواهد شد. صدور پروانه براي هر متقاضي و انتشار آمار و ارقام درشت آن (شمار پروانه هاي صادره)، نشان از آن نخواهد بود كه مردم ما به مطبوعات توجه بسيار دارند. در اين زمينه، بايد تيراژها را مورد قضاوت قرار داد. وقتي به تيراژها مراجعه مي كنيم مي بينيم خيلي پايين هستند. «گزارش تيراژ» كه از سوي اداره كل مطبوعات داخلي تهيه مي شود مأيوس كننده است. متاسفانه قانون موضوعه (قانون مطبوعات سال 1364 هجري) اين امكان را فراهم ساخته كه هركس (حتي بدون داشتن تجربه و مهارت در روزنامه نگاري و اشتغال به آن، و امكانات مالي) بتواند تقاضاي نشريه بدهد كه به نظر من (صفار هرندي كه خود يك روزنامه نگار با تجربه است) اين روش، ما را به هدف واقعي كار مطبوعاتي نخواهد رساند. ديده شده كه دادن پروانه به افرادي كه اهل اين حرفه نبوده اند نه تنها براي خود آن افراد و خبرنگاران و كاركنانشان مسئله و مصيبت (تامين معاش) درست كرده، بلكه چيزي هم نصيب و عايد مردم نشده است. بنا براين، ساماندهي در قلمرو و حوزه كار انواع رسانه از طريق تدوين مقررات و قوانين و اصلاح نظامات موجود، امري لازم و ضروري است و اين قوانين و مقررات به محدود شدن كار صدور پروانه نمي انجامد؛ بلكه به منظور سامان دادن اين امر مهم تدوين خواهد شد. بايد معلوم كنيم كسي كه درخواست مجوز نشريه مي كند تا چه اندازه اين كار (حرفه مطبوعات) را مي شناسد و چقدر از پس اين كار برمي آيد (مي تواند نشريه اي خوب و واقعي، طبق تعاريف ژورناليسم اصيل منتشر سازد و بدون دريافت كمك از دولت و ديگران برپاي خود بايستد و دوام داشته باشد)، و آيا انگيزه واقعي اش كار مطبوعاتي است يا ايجاد محملي براي كار و هدف هاي ديگر!. مشاهده شده است كه برخي از دريافت كنندگان پروانه، نشريات را براي كار ديگري مي خواستند و مطبوعات را وجه المصالحه و قرباني اهداف خود كرده اند. براي حفظ حريم مطبوعات بايد در اين زمينه هم چاره انديشي كنيم.

    ×××

    از انتشار اين اظهارات كه به قول روزنامه نگاران حرفه اي، جانا سخن از زبان ما مي گويي، بود (تا به امروز، بيستم دسامبر 2006 و 29 آذر 1385) يك سال و يك روز گذشت ولي از اصلاح قانون 21 ساله مطبوعات و وضع مقررات تازه كه در آن انواع نشريه مطابق استاندارد بين المللي تعريف شود خبري نشد. در وطن ما، به دليل وجود ابهام در اين قانون مطبوعات (كه در زمان جنگ عراق با ايران تدوين شده و رعايت مي شود)، فرق ميان روزنامه حزبي، حرفه اي، دولتي، تخصصي و ... درهدف و محتوا مشخص نشده (كه قاعدتا بايد مي شد) و شرط روزنامه نگار بودن براي درخواست پروانه نشريه جامع (حرفه اي مطلق) وجود ندارد. سلسله مراتب تحريري و طبقه بندي مشاغل در نشريات مشخص نشده است و تفاوت ناشر (سرمايه گذار: فرد، خانواده و شركت) و مدير، يا سردبير كل (مسئول سياستگذاري و محتوا) و سردبير اجرايي (رئيس اطاق خبر و تحريريه) نامعين است و ....

     در 21 سال گذشته با تكامل فن و حرفه روزنامه نگاري، تغيير اسباب نياز به خواندن روزنامه و ارتقاء سليقه مخاطبان، تعميم اينترنت، پيدايش «روزنامه نگاري شخصي = سيتيزن ژورناليسم» و تسهيل امر اطلاع رساني؛ ايجاب مي كند كه قانون مطبوعات سال 1364 دست كم به لحاظ حرفه اي مورد تجديد نظر قرارگيرد و مطابق نياز روز تكميل شود. 

 

ايجاد كشور اردن به دست انگليسي ها 

كشور اردن در دسامبر سال 1920 – پس از جنگ جهاني اول و انقراض دولت عثماني – توسط انگلستان تاسيس شد و انگليسي ها سران عراق و اردن را از ميان يك خانواده درحجاز( عربستان ) انتخاب كردند و قرار شد که يك ژنرال انگليسي هم بر ارتش اردن فرماندهي كند. وسعت خاك اردن از 35 هزار مايل مربع بيشتر نيست و جمعيت آن 8/3 ميليون نفر است كه نيمي از آن را فراريان فلسطيني تشكيل مي دهند. اردن هنوز داراي قبايل بدوي است و 95 درصد از مردم اردن مسلمان هستند. ملك عبدالله پدربزرگ ملك حسين كه پس از شكست اعراب فلسطين از يهوديان , قسمت غرب رود اردن از جمله بيت المقدس را ضميمه اردن كرده بود در سال 1951 توسط يك ملي گراي فلسطيني ترور شد و دولت اردن در سال 1988 از دعاوي خود در غرب رود اردن به دليل هزينه مالي سنگين آن دست كشيد.

    از وقايع مهم تاريخ معاصر اردن كودتاي افسران ناصريست (ملي گرا) مخالف نفوذ غرب در سال 1956 و جنگ پادشاه وقت اردن (ملک حسين ) با فلسطيني ها معروف به سپتامبر سياه در سال 1970 است كه منجربه كشتار سنگين فلسطيني ها شد.

    اردن - کشور دست ساز انگليسي ها - كه آثار تاريخي فراوان حتي از زمان اسكندر دارد در نيم قرن اخير – اگر چه ارتش آن از داشتن فرمانده انگليسي خلاص شده است – هميشه از سياست غرب پيروي كرده است.

 

نقل از سامانه http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  | 

 

 

 

پيمان پاك مهر . روزنامه نگار در تبريز

www.tabriznews.com

pakmehr88@hotmail.com

Tel:00989144157400

date:1385/9/27

 

 

تبريز نيوز:سرويس بين الملل:دستگيري اعضا شبكه هاي قاچاق زنان در جمهوری آذربایجان هم چنان ادامه دارد.

 

وزارت کشور جمهوری آذربایجان از بازداشت پنج زن عضو ديگر یک باند قاچاق زنان در این جمهوری خبر داد.

 

به گزارش خبرگزاری " آپا "، به نقل از واحد مطبوعاتی وزارت کشور جمهوري آذبايجان، اخیرا ماموران اداره مبارزه با تجارت انسان این وزارتخانه طی عملیاتی در باکو ، یک زن را که به اتفاق دو دخترش به فریب دختران و زنان مشغول بوده و آن ها را  تحت عنوان کاریابی به ترکیه و دبی منتقل می کرده بازداشت کردند.

 

در این گزارش آمده است ، ماموران اداره مبارزه با تجارت انسان  وزارت کشور جمهوري آذربايجان، همچنین دو زن دیگر که به کسب درآمد از طریق انتقال زنان از جمهوری آذربایجان به امیرنشین بحرین و امارات متحده عربی مشغول بوده اند را دستگیر کردند.

 

گفتنی است براساس آماری که هر از گاهی در مطبوعات باکو ، منتشر می شود {...}نفر (بسياري) از زنان جمهوری آذربایجان در مراکز فساد در كشور امارات متحده عربی ، مورد بهره کشی جنسی قرار دارند.

 

بر اساس گزارش هاي منتشره در رسانه هاي غربي و اين جمهوري، قاچاق انسان بخصوص با هدف بهره کشی جنسی طی سال های اخیر بطور گسترده ای در جمهوری آذربایجان رونق گرفته و از اين كشور به عنوان مرکزی برای فعالیت باندهای قاچاق انسان کشورهای همسایه نام برده مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرویز عبادی  |